خاطره اتنا جون

سلام من آتنا هستم 17 سالمه و اولین باره خاطره مینویسم این خاطره از دیروز داغ داغ خب بریم سراغ خاطره دیروز همراه خانواده رفتیم خونه باغ پدر بزرگم بابا بزرگ داشت انگور تازه میچیند از درخت مو منم رفتم کمکش 🍇🍇 اصلا هواسم نبود که به انگورا سم زده شده همین جور چند خوشه که زرد وابدار شده بود رو خوردم چند ساعت بعد ی دل درد خیلی بدی گرفتم و چند بار بالا آوردم همه داشتن دعوام میکردن بابام گفت آخه دختر کم عقل به این درختا سم گوگرد زده شده الان میمیری بدبخت چرا نشستیشون😠😡 خیلی عصبانی بود از دستم منم که اصلا حالم خوب نبود بتونم حرفی بزنم یا کاری بکنم با هر مکافاتی بود بردنم دکتر که بعد معاینه بهم امپول نوشت و سرم گفت اگه حالش بهتر نشد باید معده اشو شستشو بدیم منم که فقط گریه میکردم موقع تزریق امپولا خیلی گریه کردم و مدام پامو سفت میکردم و تکان میدادم بابا ی داد زد و گفت آروم بگیر ببینم الان سوزن میشکنه تو پات 😠💉سه تا امپول خوردم اما بازم بالا میآوردم دکتر اومد بالا سرم و ی چیزایی به پرستار گفت و رفت پرستار انژیوکت رو آماده کرده بود و به ی بد بختی سرم رو بهم وصل کرد منم دردم کمتر شده بود و خوابم برد نميدونم چه مدت گذشته بود که چشمام رو باز کردم دیدم پرستار داره سوزن سرم رو در میاره بعد هم گفت برم پیش دکتر اگه حالم خوب بود مرخصم کنه با کمک بابا آروم آروم رفتیم داخل اتاق دکتر اونم با ی لبخند ازم پرسید حالت بهتر شد آتنا خانوم منم گفتم بله دیگه درد ندارم و حالم بهتر ه و ازشون تشکر کردم و اونم گفت خدا رو شکر دیگه میوه نشسته نخوریا آفرین دختر خوب بعدم خدا حافظی کردیم و اومدم خونه ولی جا امپولا بد جور درد میکنه😭 کسی ميدونه باید چبکار کنم تا دردش کم بشه ..امیدوارم از این خاطره من خوشتون اومده باشه 💐💚💛💜💜😍