خاطره Layaجون
سلام به همه ی دوستان بامعرفت وب.چه طورین ؟امیدوارم حال همه خوب باشه و درجه یک و لبخند رو لب هاتون باشه.
خاطرم درمورد دندون پزشکی هست که واقعا اذیت شدم و امیدوارم دوسش داشته باشین و خوشتون بیاد.(اقا از همین اول کارعذر میخوام که زیاد نوشتم . )
دندون کرسی من به اندازه ی یک نقطه خیلی کوچیک سیاه شده بود و رفتم دندون پزشکی برای معاینه بهشون نشون دادم گفتن خیلی کوچیکه و حیفه و اگه بخوام درستش کنم بیشتر دندون سالمت از بین میره و برو چند ماه دیگه بیا ! اقا منم خوشحال دیگه ولش کردم ! تا سه ماهی شد فک کنم، دیدم دندونم سوراخ شده ! البته سوراخش کوچیک بودا منم مرتب مسواک میزنم و نخ دندون کشیدن مرتب هم بهش اضافه شده بود .توی ماه رمضان بود منم اصلا نمیخواستم تو ماه رمضان برم دندون پزشکی.اخه فک میکردم به خاطر امپول و اون اب و اینا روزه ام باطل میشه یه وقت و هر چی مامانم میگفت بیا بریم چیزی نمیشه قبول نکردم از بس گیجم به خدا!.برای همین گذاشتم ماه رمضان تموم بشه و بعد برم ، وسطای تیر ماه بود که نوبتم شده بود وبا مامانم رفتم دندون پزشکی ،معاینه کردن و نوبت دادن که فردا بیام و پر کنم دندونم رو .که مامانم راضی نبود فردا بیام اخه قرار بود فردا خانواده ام برن جایی و کار داشتن و منم به خاطر درس و ... نمیتونستم برمو مامانم میگفت تنها هستو نمیشه که تنها بیاد( قربونش برم الهی خودش از دندون پزشکی میترسه و یه عالمه استرس میگیره )خانوم منشی هم میگفت بابا بزرگه دیگه مگه چند سالته ؟جوابشونو دادمو گفتم مامان خب من با مهدیه فردا میام (راستش خودمم شهامت تنها رفتن به دندون پزشکی رو نداشتم و ندارم !) جا داره اینجا قربون دوست با مرام خودم هم برم (منو مهدیه 12 ساله که باهمیم و همسایه هستیم و تا الان هم با هم تو یک مدرسه درس خوندیم و خدا قسمت کنه دانشگاه هم باهم باشیم که دیگه فوق العادست خدا جونم قول بده تا اخر عمرمون باهم باشیما !از همین جا میگم عاشقتم آباجی!)منم در این حین که خانوم منشی مامانمو راضی بکنه چشمم به یه دختر کوچولوی 1 ساله افتاد بغل مامانش بود و اینقدر ناز بود خدا میدونه ،داشتم باهاش دالی بازی میکردم !خخخ و جالبه وقتی رومو اونورمیکردم صداش در میومد! دیگه مامانم راضی شد فردا با مهدیه بیام و از طرف مهدیه هم خاطرجمع بودم میدونستم پایه هستو میاد.خلاصه رفتیم و رسیدیم خونه و منم رفتم خونه دوستم و بهش گفتم که چی شده و اونم قبول کرد .فردا بعدازظهر ساعت 5 نوبت داشتم .رفتم دنبال مهدیه و باهم رفتیم دندون پزشکی.رفتیم داخل و منتظر موندیم تا صدامون کنن. منم یه خورده که گذشت به مهدیه گفتم چرا صدام نمیکنن که حداقل امپول بی حسی رو بزنن!گذشتو یه خورده استرس گرفتهبودم و فکر اون صداهای آزاردهنده ی وسایل دندون پزشکی داشت استرسمو بیشتر میکرد و به مهدیه گفتم کاش هندزفری میاوردم و موقع درست کردن دندونم اهنگ گوش میدادم !!که این دوست باحال ماهم گفت نگران نباش من هندزفری اوردمو میخوام تا دندونتو درست میکنی اهنگ گوش بدم !(نامرد) بعد از 20دقیقه نوبتمون شد و من دیگه کلا دستام سرد شده بود(خداروشکر از دندون پزشکی خیلی نمیترسم و باهاش مشکل خاصی نداشتم! ولی بعد از این سری دیگه از دندون پزشکی هم میترسم )سلام کردیم واقای دکتر اشاره کردن روی یونیت بشینم ومنم به دستیارشون گفتم امپول نمیزنین ؟!که خانوم خانوما گفتن نه نیاز نیستو برای پر کردن بی حسی نیاز نیست!یعنی شاخام زد بیرون گفتم من همیشه موقع پر کردن بی حسی میزدما!گفتن نیازی نیست!دوباره به خود دکتر گفتم ایشونم همون حرفای دستیارشونو تحویلم دادن و گفتن برای چی دلت میخواد 4 ساعت فکت بی حس باشه ؟!.دیگه قبول کردمو چاره ای هم جز قبول کردن نداشتم .مهدیه هم که نشسته بود رو صندلی و منم منتظر بودم کار دندونم رو شروع کنن که برای معاینه اومده بودن و در این حین منم داشتم از استرس میمردمو بر میگشتم عقب و با مهدیه حرف میزدم و اونم تقریبا داشت ارومم میکرد اخه بی تربیت هندزفری رو گذاشته بود تو گوشش و داشت اهنگ گوش میداد! تا دکتر اومدن و شروع شد.
خداییش برای 1دقیقه دردم نیومد ولییییی بعد از اون دیگه دردم گرفت و هی با ایماو اشاره داشتم به دکتر میگفتم بابا درد دارم در کمال ارامش کار خودشونو انجام دادن و منم همش چشمامو به همم فشار میدادمو و بسته بودمشون که دیگه به جایی رسید پامو میزدم روی یونیت اخه حرف که نمیتونستم بزنم و کم کم اشکام از گوشه چشمام اومد.دیگه فقط اخم میکردمو هی آی آی میکردم و دکتر هم ارومم میکردن، اقا به جایی رسید دردم که چند بار دستمو بردم جلو که دست دکتر رو بگیرم ولی باز خودمو کنترل کردم(طاقت درد رو دارم ولی اگه بدونین چی کشیدم دیگه طاقتم تموم شده بود و اشکام شدت گرفته بود ناخوداگاه سر میخوردن پایین)دکتر یک دفعه گفت وایسا ببینم برای همینه اینقدر دردت گرفته !به عصب کشی نیاز داره (اخه گفته بودم بهتون که دندونم سوراخ شده بود و معلوم نمیشد که به عصب کشی نیاز داره !)یعنی همون موقع میخواستم بگم پس فکر کردین دارم خودمو لوس میکنم یا چی واقعا؟وای خدا تا حالا عصب کشی نکرده بودم .گفتن بلند شو عکس بگیرم از دندونت. (راستی بگما مهدیه طفلی هم چقد ناراحت شده بود دیگه اهنگو گذاشته بود کنار و وقتی چهره منو دید با ناراحتی و چهره ای که میخواست بپرسه خوبی ؟درد داری خیلی؟ نگام میکرد و منم میخواستم فقط گریه کنمو دلم میخواست مامانم اونجا باشه )عکس گرفتن و دوباره به شکنجه گاه رفتم و روییونیت نشستم و چندتا دستمال کاغذی هم برداشتمو تندتند اشکامو پاک کردم بالاخره امپول زدن و کارشونو شروع کردن (با امپولش مشکلی ندارم ولی اونموقع درد امپول هم برام زیاد شده بود و یک هین بزرگ گفتم ، اخ که الانم داره دلم واسه خودم میسوزه ) در حین درست کردن بودن که دوباره دردم گرفت وای خدایا.دکتر هم دلش چقدر سوخته بود و گفت درد داری هنوز ؟با سر تایید کردم حرفشون رو و گفت صبر کن که دوباره امپول زدنو گفتن کشتیمش عصبتو الان راحت میشی دیگه.دوباره برای معاینه اومده بودن که اون خانوم دستیار هم دلش سوخته بود و بهم گفت خوبی!!! منم تقریبا یه جوری با کنایه گفتم خیلییی!(خداییش ادمی نیستم که بخوام به کسی با نیشو کنایه حرف بزنم ولی ازدستش حرصم گرفته بود شدید، که وقتی از اول میگم بابا بی حسی همیشه میزدم واسه من دلایل پزشکی نیاره بعدشم تازه با اون همه درد چه جوری میتونستم خوب باشم از فحش هم بدتر بود اون حرف برام)تا سه بار از دندونم عکس گرفتن و کار دندونم حدود 40 دقیقه فکرکنم طول کشید و بالاخره تموم شد و بلند شدم و به دکتر گفتم که همه ی کانال های دندونم بسته شدن ؟! گفتن این عکس دندونتونه .نگاکردم و گفتن همه ی کانالا بسته هست و گفتن یه دندون دیگت هم خیلی سطحیه یک ماه دیگه بیا .داشتیم میرفتیم و خواستیم خداحافظی بکنیم که گفتن راستی دارو یادم رفت دفترچه داری؟ بهشون دادم وعدش تشکر کردیمو رفتیم بیرون .مهدیه هم گفت کلی ناراحت شدمو الان درد داری ؟ و از این حرفا. اصلا حواسم به دارو نبود و پیش خودم گفتم حتما ژلوفنه دیگه وللش .داشتیم میرفتیم سمت خونه که مهدیه گفت لعیایی پایه ای یه دور تو بازار بزنیم دلم گرفته و حوصلم پوکیده.گفت اگه نمیتونی و دندونت خیلی درد داره بیخیال نه اصلا ولش کن بیا بریم .خندم گرفت گفتم نه بابا بیا بریم یه دور بزنیم (چه کار کنم خراب رفاقتیم دیگه !) خوشحال شد و رفتیم یه خورده دور زدیم و چقدر دلم میخواست ابمیوه یا بستنی یا حتی پیراشکی شکلاتی که عاشقشم بخریم و بخوریم ولی نمیشد تا چند ساعت نباید چیزی میخوردم بعد به مهدیه گفتم یعنی بریم داروهارو بگیریم ؟!( یکی نیس بگه پ ن پ برای خوشکلی تو دفترچت نوشتن !!!) گفت اره دیگه. گفتم اخه میدونی که اهل خوردن مسکن نیستم ( یعنی چی بشه و چقدر درد داشته باشم که اشکمو دربیاره ژلوفن یا کدئین بخورم واقعا عوارض بدی داره ، مهدیه هم مث خودمه )گفتم بیا بریم از دکتر سوال کنیم که لااقل چی هست داروها و حتما باید استفاده کنم ؟! رفتیم واز دستیارشون پرسیدیم و گفتن که اره حتما باید بگیرین و چرک خوشکن هست و ژلوفن و اگه مصرف نکنی دندونت عفونت میکنه.رفتیم دارو خونه و داروهارو گرفتیم( البته مسکنو نخریدم توخونه داشتیم ولی اصلا استفاده نکردمش)توی مسیر رفتیم جزوه ریاضی هم گرفتیمو بعدرفتیم سمت خونه که بابام زنگ زدو گفت چی شد ؟ چه کار کردی و از این حرفا منم دلم پر بود گفتم بابا پدرمو دراورد اگه بدونی و....که مکالممون تموم شد و رسیدیم خونه وای از خستگی ولو شدم روی مبل اخه چند ساعتی بود که راه رفته بودیم و بعدشم یه خورده به شکمم رسیدمو تا شب شد و خانوادم اومدن.
خلاصه گذشتو تا مرداد ماه شد و مامانم میگفت من میدونمو تو اگه زودتر نری و نمیخواد صبر کنی زنگ میزنم و زودتر نوبت میگیرم و منم گفتم چه کاریه خب بهتره با مادرجان با مسالمت قضیه رو فیصله بدیمو بذاریم کار خودشونو بکنن والا !خخخ .زنگ زد و 18مرداد نوبتم بود که ما همون شب مهون داشتیمو مامانم گفت من که نمنیتونم بیامو کار دارم حسابی ،میبرمتو خودم میام گفتم چی؟؟؟!! گفت باشه بابات که ازسرکار اومد باهاش برو قبول کردم ولی خب دیگه از دندون پزشکی ترسیده بودمو بر خلاف همیشه که از اول روز تا زمانی که میخواستم برم زیاد عین خیالم نبود، یه خورده استرس داشتم از صبح.صبح کلاس داشتیم و 11 رسیدم خونه و خسته بودمو ناهارو خوردمو خوابیدم و بعدش رفتم درس بخونم و بعدازظهر بود که داشتم زبان فارسی میخوندم که محمد اومد تو اتاقم و داشت گوشی بازی میکرد.کاری بهش نداشتمو ادامه دادم به درسم و مامانم هم رفته بود بیرونو خرید داشت و بابام هم سر کار بود .دیدم محمد میگه ابجی حوصلم سررفته بیا بازی کنیم یا هی حرف میزد و منم دیدم نخیر فایده نداره لغات زبان فارسی که داشتم حفظ میکردم مربوط به درسی بود که از کتاب قابوس نامه بود و کلماتش عامیانه بود مثلا یه سری از لغاتش اینا بود (ور پریده /سقلمه/درستم / خیرخیر و ....) منم با همین کلمات یک شعر زیبایی سرودم که خدا میدونه چون مامانم هم نبود و نمیگفت که چه وضع درس خوندنه بلند بلند شعر میگفتم با کلمات و معنیشون ،به طوری که اهنگ خاصی هم داشتن!هم معنی لغاتو یاد میگرفتم هم کلی محمدو خندوندمو فک میکرد از خودم دارم این کلماتو میگم!(استغفرالله چه وضعشه اخه !!خدایا خودت منو تو اولویت قرار بده!آمییییین) ( همیشه سعی میکنم محمد و بچه ها یا حتی دوستامو بزرگترارو بخندونمو لبخند به روی لباشون بیارم کلا اینجوریم و کلی مسخره بازی در میارم با محمد و مث دوتا رفیق هستیم برای هم تا بخوام خواهر بزرگترش باشمو هی بهش امرو نهی کنم هرچیزی به جاش)تا مامانم رسید و شعر زیبای منم تموم شد ! اصلا منو چه به شعر گفتن اخه! رفتم پیش مامانمو محمد به شوخی یک چیزی گفت که میدونه از اون حرف بدم میادا. حرف بد یا بیتربیتی نیست حرفش راجع به منه که همیشه میره رو مخم با حرفشم مامانم هم تایید میکنه تا لجمو در بیارن (محمد وقتی عصبانیم از خنده غش میکنه و میگه وقتی عصبانی میشی خنده دارمیشی و دوستام هم همین نظرو دارن !)منم بهشاخطار دادم اگه جرِئت داری یه بار دیگه بگو تا این لیوان یخی که دستمه بریزم روت!پرو پرو دوباره گفت منم در کمال ارامش رفتم تو اتاق و داشت با گوشیش بازی میکرد یکدفعه با همون لبخندای معروفم(همینا)+یک لیوان یخ غافل گیرش کردم و اونم دنبالم کرد روم یخ ریخت مامانم بنده خدا این وسط هم خندش گرفته بود وهم یه جورایی حرص میخورد و بعدشم یه خورده افتاد دنبالم و چند تا فن رفت روم البته اروم (کونگ فو میره )منم مث پسر بچه ها باهش میجنگیدم البته به شوخی ها و بعدم مامانم اومدو مادوتارو جدا کرد و منم تصمیم گرفتم بعدا یه باشگاه رزمی برم و دفاع شخصی رو بلد باشم !خخخخ.بعدشم ساعت 7 شد و با بابام رفتیم دندون پزشکی! بازم رفتم پیش همون دکتر قبلیم اخه کارشو واقعا قبول دارم و کارش درسته.رفتیم داخلو سلام علیک و اینا.خانوم منشی داشت با تلفن حرف میزد و دستیار دکتر هم داخل مطب بود.برای همین متوجه پدرم نشدنو منشی بهم گفت شجاع شدیا تنها اومدی ؟!(جان اگه شجاع هم بودم شما نذاشتین ادامه پیدا کنه دیگه )خندیدم و گفتم چی ؟ نه بابا شجاع کجا بود اخه من شجاع شدم ؟!بعدش هم خانوم دستیار اومدنو تا منو دیدن گفتم به به شجاع شدی دیگه ها !گفتم نه بابا !با بابام اومدم و اشاره کردم به پدرم.سلام علیک کردنو توجهم جلب شد به تی وی.برام خیلیییی جای سوال بود که چرا کانال 2 بود و داشت محله گل و بلبل پخش میشد ! اخه هیچبچه ای اونجا نبود و کوچیکترین فرد در اون لحظه من بودم فقط!دلم میخواست کنترلو پیدا کنم و شبکه روعوض کنم حداقل ، جالب تر از اون هم این بود که برنامشون اونروز مربوط به دندون و دندون پزشکی بود !!!دیگه یه جوری به بزرگواری خودم تحمل کردمو حواسمو یه جور دیگه پرت کردمو بهشون گفتم بی حسی بزنم ؟بازم گفتن نمیخواد .این سری دیگه جوش اوردم و گفتم بابا اون سری هم گفتین ولی دیدین چی شد ؟! یادتونه ؟دستیار گفتن امپولو وقتی میزنن که عصب کشی یا ..
داشته باشی و برای ارامش بیمار میزنن که کمتر اذیت بشه.مگه نمیخوای پرکنی تو ؟میل خودته اگه میخوای برو بزن.منم نشستم سرجام و نتونستم تصمیم بگیرم ونوبتم شد و رفتیم داخل با بابام و سلام کردیم و دکتر گفتن کارتون چی بود ؟بهشون گفتم و گفتن ایینه رو بگیر و بهم نشون بده .بهشون نشون دادم و گفتن اینکه قبلا پرشده و دوباره باید خالی بشه زیاد هم مهم نیست و خیلی سطحیه اگه اذیتت میکنه درستش کنم؟ گفتم اخه خودتون گفته بودین بیام و درستش کنین !دوباره داشتن بدون بی حسی کارشونو شروع میکردن که ایندفعه صدام دراومد گفتم اقای دکتر امپول نمیزنین ؟ یادتونه اونسری..؟با یک لبخند کوچیک حرفمو تایید کردن که یعنی بله یادمه.بدون امپول شروع کردن دیگه خودمو سپردم به خدا فقط.یه خورده که شروع کردن کارشونو دوباره دردم گرفت که دست نگه داشتنوگفتن بله بی حسی میخواد.خیلی سریع با امپول برگشتن و تزریق کردن سه بار سوزنو وارد لثه ام کردن که یه خورده دردم اومد ولی بدون اخ و اوخ تموم شد. بعد از 10 دقیقه تموم شد و تشکر کردیمو رفتیم خونه .وقتی رسیدیم مامانم گفت چی شد؟بابام گفت عصب کشی کرد ! مامانم گفت هییین مگه نگفتم زودتر برو و داشت از دست من و دکتره شاکی میشد که با لبخند گفتم نه بابا فقط پر کردم.بعد هم داشت با شکایت بهم میگفت لعیا مامان از موسسه زنگ زدن و مشاورتون بود و گفت چرا برنامتو نبردی و چرا نرفتی پیشش؟ به برنامه ازمون رسیدی ؟ و گفت که تست میزنه ؟ بهم گفت حواستون باشه تست بزنن(حالا خوبه مامانم میبینه درس میخونم و تست میزنم و مشاورمون هم ماشالا از اون خانومای باجذبه و خلاصه اره دیگه داش مشتیه !خخخ)منم ناراحت شدم گفتم مگه چی شده ؟ مامان تو که میبینی من درسمومیخونم !گفتش اره ولی خب مشاورتون گفت اگه کم کاری کردن بگین گوششونو بپیچونیم!(یعنی هر چه قدر هم درس بخونما مامانم میگه کم خوندی!)سریع رفتم و به مهدیه اس دادمو گفتم بدبخت شدیم و کاش میرفتیم پیششو ازمون این هفته رو خدا به خیر بگذرونه.بعد حاضر شدمو مهمونامون اومدن و بعدش رفتم گوشیمو چک کردم دیدم اس اومده باز کردم دیدم انسیه اس داده ،عاشق اشتباه فرستادی !!!(یعنی هیچ کس اینجوری ضایع نشه واقعا.اشتباه فرستاده بودم اس رو )منم یه جوری جم و جورش کردمو بعد هم کمک کردم شام اوردیم و بعد از جمع کردن سفره داشتم ظرفا رو تند تند برمیداشتم و خشک میکردم (اخه ما که یک فرد خوشتیییییپ اصفهانی نداریم که برای باقیات الصالحات هم شده ظرف بشوره و یا ظرفارو خشک کنه !!خخخ اقا مهرزاد الان خوبین انشاالله دیگه ؟!)تنها بودم و مامانم و فامیلمون ظرفا رو شستنوبقیه کارا که من از دندون درد دیگه کلافه شدم (چون دکتر نوار پیچ گذاشته بود و یکسری گیره لای دندونم، کلا لپم و گوشم و دندوم خیلی درد گرفته بود وگرنه پر کردن که درد نداره !برای همین چون کار داشتم رفتم یه مسکن خوردم تا دردش اروم بشه )بعد هم دیگه مهمونا رفتنو منم سریع خوابیدم که فردا صبح زود بلند بشمو درس بخونم.
اووف خیلیییی طولانی شد واقعا ببخشید فقط امیدوارم خوشتون اومده باشه.
پ ن 1 :دوستای گلم ممنون میشم که بگین خاطره با جزِئیات دوست دارین یا کلی ؟ و اینکه همین طوری با زبان محاوره ای خاطره بنویسم یا نوشته ام ادبی باشه ؟
پ ن 2 :امیدوارم همتون سلامت باشین همیشه و خوش حال میشم نظراتتون رو بدونم مر30 و در پناه خدا شاد و خندون باشین و ارزوی موفقیت برای همه ی کنکوریای 97 دارم .مخلص شما لعیا.