خاطره f.sخانم

معمولا تو همه ی خانواده ها عید كه میشه همه دور هم جمع میشن و اوقات فراغتشونو با عید دیدنی و مسافرت رفتن پر می كنن ولی بنده تاجایی كه یادم میاد همیشه عیدو با یه حالت كاملا متفاوت از بقیه گذروندم. از عید امسال كه یكی از مزخرفترین روزای عمرم بود بگذریم هر سال عید ما یه ماجرای جدید داریم. عید سال 91 بود كه من سوم راهنمایی بودم. اون سال امیرحسین میخواست واسه دومین بار آزمون دستیاری شركت كنه و امیر علیم بخاطر دعوا و جر و بحثایی كه با بابا داشت وسایلاشو جمع كرده بود رفته بود تبریز پیش مامان بزرگم ( مامانه مامانم :)). امیر حسین سخت مشغول درس خوندن بود و حتی واسه غذا خوردنم از اتاقش بیرون نمی اومد .مامان بابا هم بخاطر اینكه رعایت حالشو بكنن و مزاحم درس خوندش نشن قید مسافرت رفتن و عید دیدنی رو زده بودن. روز ششم عید بود كه دیگه از جو خونه خسته شدم. علاوه بر اینكه مسافرت و عید دیدنی نمی رفتیم بخاطر امیر حسین خیلی از كارای روتین خونمونم كنسل شده بود.( مثلا كسی حق نداشت با صدای بلند تلویزیون نگاه كنه یا شب دیر بخوابه كه ساعت خواب امیر بهم بریزه )بعد از شش روز تحمل این شرایط طاقت فرسا تصمیم گرفتم اعتراض كنم. موقع نهار بود و امیر حسین برای اولین بار توی عید اومده بود سر میز با ما غذا بخوره. مامان داشت واسه امیر حسین غذا می كشید كه به بابا گفتم من دیگه خسته شدم حوصلم سر رفت بس كه خونه موندم. بابا در كمال خونسردی گفت اشكال نداره یه هفته دیگه میری مدرسه حوصلت جا میاد. حرصم گرفت گفتم كی با مدرسه رفتن حوصلش جا میاد كه من دومیش باشم؟! امیر حسین گفت صبر كن من امتحانمو بدم بعد با هم میریم مسافرت. ازمون دستیاری 25 اردیبهشت بود و بعد از اونم امتحان نهاییای من شروع میشد. به بابا گفتم خوب امیر حسین بمونه خونه ما بریم مسافرت مامان گفت نمیشه كه امیر حسین تنها خونه بمونه ...اصن امیر حسین نیاد به خود تو خوش می گذره؟! گفتم چرا نگذره... بعدشم این 26 سالشه مگه چی میشه دو روز تنها بمونه؟! امیر حسین خندید گفت یه امسال رو تحمل كن بجاش از سال بعد میتونی پز بدی برادر من چشم پزشكه!!گفتم مگه من عقده ایم كه بخوام پز بدم؟!؟!. خندیدن...بابا گفت الان تو میگی ما چی كار كنیم؟!گفتم بریم مسافرت بابا گفت یه چیزی بگو كه میدونی میشه اتفاق بیوفته ...گریه ام گرفته بود. گفتم لااقل منو بفرستین تبریز پیش مامانی و امیر علی ...بابا اخماش رفت توهم گفت فكرشم نكن آیلی پرسیدم چرا؟!بابا خیلی جدی گفت چون من میگم الانم غذاتو بخور انقد حرف نزن دلت درد می گیره (احتمالا یه روزم بابا مهربون بودنو یاد می گیره) .با بغض نهارمو خوردم .بعد نهار رفتم تواتاقم .تصمیم گرفته بودم باهاشون قهر كنم. عصر بود كه بابا در زد اومد تو اتاقم. روی تختم دراز كشیده بودم. رفتم زیر پتو خودم زدم به خواب. بابا گفت مامانی و آقاجون (مادر و پدر بابا) اومدن عید دیدنی پاشو بیا بیرون.نه جواب دادم نه از جام تكون خوردم. بابا اومد بالا سرم گفت میدونم خواب نیستی بلند شو زشته. بازم تكون نخوردم. بابا گفت خیلی زشته آدم بخاطر حرف منطقی قهر كنه...گفتم مگه حرف شما منطقیه؟! باز اخمای بابا رفت توهم گفت ادم با بزرگترش اینجوری صحبت نمیكنه بلند شو بیا بیرون. شمرده شمرده گفتم نمیاممممممم .بابا از حالتم خنده اش گرفت گفت چرا نمیای ؟!گفتم چون من میگم الانم باهام حرف نزنین می خوام بخوابم. هنوز حرفم تموم نشده بود كه بین زمین و هوا معلق شدم. ترسیدم جیغ كشیدم چسبیدم به بابا گفتم بذارم زمین. بابا بدون اینكه جواب بده رفت سمت هال. وسط هال گذاشتم زمین .مامانی و آقاجون و مامان خندیدن. آقاجون با خنده گفت علیك سلام این چ وضعیه ؟!بابا گفت وضع بچه ایه كه حرف گوش نمی كنه.. با اخم همونجوری نشستم وسط حال. امیرحسین خندید گفت كی بهت گفته وقتی قیافه می گیری جذاب میشی؟! گفتم همونی كه به تو گفته خیلی بهت میاد چشم پزشك شی.. مامان گفت وایییی تو رو خدا دوباره شروع نكنین مگه بچه این كه انقد دعوا می كنین با هم. امیر گفت دعوا نمی كنیم كه دارم سر به سرش میذارم. مامانی گفت خجالت بكش امیر الان باید سر به سر بچه ات بذاری..فرهاد (بابا) سن تو بود شماها راه افتاده بودین. خدا رو شكر بحث كشیده شد سر اینكه چرا امیر حسین و امیر علی زن نمی گیرن و دست از سر من برداشتن . نیم ساعت بعد امیرحسین معذرت خواهی كرد رفت تو اتاقش باز درس بخونه . آقاجون بهم گفت حالا چرا تو قهر كردی؟!. گفتم حوصلم سر رفته. شیش روزه از تو خونه تكون نخوردم. بابا گفت شیش روز دیگه ام تحمل كن بعدش میری مدرسه راحت میشی. به اقاجون گفتم من دیگه نمی خوام با اینا زندگی كنم میشه بیام خونه شما ؟! قبل اینكه اقاجون جواب بده بابا گفت اره اقاجون من امیر حسینم اشانتیون میدم سرش شما فقط اینو ببرین .مامان و مامانی و اقاجون می خندیدن .مامانی گفت اتفاقا ما میخوایم فردا بریم دیدن ماه بانو (خاله ی ناتنی بابا كه یه جایی نزدیك تبریز زندگی می كنه) توام میخوای بیا. به بابا نگاه كردم ببینم اجازه میده یا نه كه خودش گفت اگه دلت میخواد برو...نمی دونستم اونجایی كه ماه بانو خانم زندگی می كنه چه جور جاییه فقط همین كه قرار بود از تهران خارج بشیم خوب بود. قبول كردم. قرار شد مامانی و آقاجون فردا ظهر بیان دنبالم تا با هم بریم خونه ی ماه بانو خانم. شب از توی اینترنت اطلاعات جایی كه میخوایم بریم و فاصلشو تا تهرانو در آوردم. قرار شد مامان صبح كمكم كنه چمدونمو ببندم كه صبح وقتی از خواب بیدار شدم مامان نبود و رفته بود بیمارستان. ناچارا خودم مشغول جمع كردن وسایلم شدم. چمدونی كه داشتم خیلی بزرگ بود. رفتم چمدونه امیرحسینو بگیرم ك امیر گفت تو واقعا میخوای بری؟! گفتم اوهووم مگه چشه.؟!؟ شونه بالا انداخت گفت هیچی ولی من اگه جات بودم نمی رفتم . فك می كردم میخواد اذیتم كنه. جوابشو ندادم چمدونمو بردم تو اتاقمو تمام وسایلی كه به نظر خودم لازم بود و جمع كردم. نزدیك ظهر مامانی و آقاجون اومدن دنبالم. نه مامان خونه بود نه بابا. با امیرحسین خداحافظی كردم چمدونم بردم پایین. آقاجون چمدونمو گذاشت صندق عقبو راه افتادیم .از تهران تا جایی كه میخواستیم بریم نه ساعت راه بود. هنوز یك ساعت نگذشته بود كه متوجه شدم همسفر بودن با دوتا آدم مسن خیلیم نمی تونه هیجان انگیز باشه :(((آقا جون از همون اول تا آخر رادیو روشن كرد. سه چهار ساعت تحمل كردم كه آخر سر از شدت اینكه حوصلم سر رفته بود خوابیدم. خونه ی ماه بانو كه رسیدیم آقاجون بیدارم كرد. انتظار داشتم با یه خونه ی ویلایی رو به رو بشم كه تا چشمم به خونهه افتاد كاخ آرزوهام تبدیل شد به یه زیر زمین 40 متری . خونه ماه بانو جون یه خونه ی روستایی تو یكی از روستاهای اطراف تبریز بود. از ماشین پیاده شدم كمك آقاجون كنم. هوا یكم مه آلود بود و به شدت سرد. با آقاجون وسایلو بردیم تو خونه. گوشیمو درآوردم زنگ بزنم خبر بدم رسیدیم كه متوجه شدم اونجا نه اینترنت آنتن میده نه خط معمولی موبایل. اگر قابلیت تله پورت داشتم همون لحظه بر می گشتم تهران. مامانی و آقاجون با ماه بانو سلام و احوال پرسی كردن. مامانی و آقاجون صداشون میكردن ماهی. بعد از اونا نوبت من رسید كه سلام كنم ماهی جون از دیدنم تعجب كرد. گفت عه تو دختر فردادی (عمو) چقد بزرگ شدی!! مامانی واسشون توضیح داد كه من رها نیستم. ماهی جون بیشتر تعجب كرد. گفت فرهاد كه فقط دوتا پسر داشت!!هوای بیرون سرد بود دلم میخواست زودتر مراسم معارفه تموم شه برم تو. بعد از اینكه مامانی و آقاجون براشون توضیح دادن كه من واقعا دختر بابامم رفتیم تو. خونشون خیلی نقلی و كوچولو بود. داشتم دور تا دور خونه رو نگاه میكردم كه متوجه شدم متاسفانه تلویزیونم ندارن. احتمالا اونجا تلویزیونم آنتن نمیداد .آقاجون ساكا رو گذاشت توی اتاق خواب. ماهی جون گفت بشینین براتون چایی دم كنم خسته شدین تو راه بودین. سعی كردم نزدیك ترین جا به بخاری بشینم. بعد از حدود یه ربع ماهی جون با 4 تا لیوان چایی اومد. چاییش اصلا مزه چایی معمولی رو نمیداد. یه كم كه از چاییه خوردم ماهی جون گفت این چاییه كوهیه خیلی خاصیت داره. چاییمونو خوردیم بعد از چایی با اینكه كلی تو ماشین خوابیده بودم بازم دلم میخواست بخوابم. رفتم تو اتاقی كه آقاجون ساكا رو گذاشته بود خوابیدم. مامانی برای شام بیدارم كرد. ماهی جون شام قرمه سبزی درست كرده بود احتمالا اگر امیر حسین اونجا بود از خوشی دق می كرد. بعد از شام ماهی جون و مامانی مشغول صحبت كردن شدن آقاجونم داشت كتاب میخوند. از آقاجون پرسیدم اینجا تا تبریز خیلی راهه؟!آقاجون گفت 2،3 ساعت چطور؟!؟ گفتم نمیشه فردا بریم تبریز منو بذارین پیش امیر علی و مامان جون؟! آقاجون گفت بابات اجازه نمیده!!نمی فهمیدم دعوای بابا و امیرعلی چه ربطی به من داره. بابا و امیر علی باهم قهر بودن دلیل نمیشد منم با امیر علی قهر باشم نرم پیشش.فردا صبح كه از خواب بیدار شدم آقاجون نبود. از مامانی پرسیدم آقاجون كجاست كه گفت رفته لبه جاده به بابا زنگ بزنه خبر بده رسیدیم.حوصلم سر رفته بود .بعد از صبحونه یكم با گوشیم بازی كردم كه به این نتیجه رسیدم تا 6 روز دیگه با این شرایط نمیشه دووم آورد. زندگی بدون وجود تلویزیون و اینترنت واقعا وحشتناك بود. مامانی و ماهی جون توی آشپزخونه بودن..به مامانی گفتم حوصلم سر رفته!! قبل اینكه مامانی چیزی بگه ماهی جون گفت تو مرغای منو دیدی؟! تعجب كردم گفتم مگه مرغ دارین؟! ماهی جون خندید گفت پس اون تخم مرغایی كه واسه صبحونه خوردی چی بود؟!چیزی نگفتم. خودش جلوتر راه افتاد گفت بیا نشونت بدم. با ماهی جون رفتیم تو حیاط. پشت حیاط یه قفس كوچیك با دوتا مرغ حنایی بود.ماهی جون شروع كرد مرغا رو نشون دادن و اسمشونو گفتن. تو اون سرمای وحشتناك برد پیتم بهم نشون میدادن هیچ جذابیتی برام نداشت چه برسه به مرغ!! بعد از مراسم معارفه با مرغا ماهی جون جلو تر از من راه افتاد تو خونه. خواستم برم تو خونه كه واسه یه لحظه چشمم به یه توله سگ كوچولو جلوی در افتاد. خیلی ناز بود خییلی. یكی دو قدم رفتم نزدیكش كه پارس كرد رفت عقب. دلم واسش ضعف رفته بود. رفتم تو خونه از ماهی جون خواستم یه تیكه گوشت یا استخون بده بدم به سگه. ماهی جون چند تا تیكه استخوون مرغ بهم داد استخونا را گرفتم خواستم برم تو حیاط كه مامانی گفت لباس گرم بپوش. سویشرتم كه روی دسته مبل بودو پوشیدم رفتم تو حیاط. خواستم برم نزدیك سگه كه از زیر در خودشو كشید بیرون و فرار كرد. آروم لای درو باز كردم ببینم كجا رفته. جلوی در نشسته بود!! یه تیكه از استخونا رو براش پرت كردم .استخون رو گرفت به دهنش فرار كرد. كسی تو كوچه نبود. كلاه سویشرتمو كشیدم سرم رفتم دنبالش .الان هرچقد فكر می كنم یادم نمیاد چرا چنین حماقتی كردم. سگه فقط دوسه تا كوچه رفت اونور تر بعدم باز زیر در یه خونه رفت تو.یخیال سگه شدم خواستم برگردم كه ماشین اقاجونو دیدم . سوار شدم قبل اینكه سلام كنم آقاجون گفت واسه چی تنهایی رفتی بیرون!! جا خوردم . گفتم حوصلم سر رفته بود.. آقاجون گفت سر رفته باشه. خونه خودتونم حوصلت سر میره میری بیرون؟!نمی گی گم میشی ؟! نمی گی میدزدنت ؟! كی گفته انقد بزرگ شدی كه تنهایی بری بیرون؟! گریه ام گرفته بود . خواستم یه چیزی بگم كه آقا جون گفت حرف نزن آیلی از دستت عصبانیم!! خونه خودتون همه رو كلافه كردی كه حوصلم سر رفته اینجا اومدی باز میگی حوصلم سر رفته بچه ای مگه تو؟؟ گفتم میخوام برم پیش مامان جونو امیر علی. آقاجون گفت اگه یه درصدم امكان داشت ببرمت دیگه امكان نداره. این دفعه یاد می گیری خودتو با شرایط وفق بدی.چیزی نگفتم.باور نمی شد آقاجون به خاطر چنین مسئله ی كوچیكی دعوام كرده . مگه چی شده بود كه اینجوری دعوام میكرد. رسیدیم خونه یه سره رفتم تو اتاق خواب. دلم می خواست گریه كنم.. سویشرتم درآوردم. لباسام یكم نم داشت. بارون نیومده بود احتمالا بخاطر مه بود. خواستم لباسامو عوض كنم كه دیدم دیگه لباس ندارم فقط یه دست لباس برداشتم. همونجوری رفتم زیر پتو یكم گریه كردم. واسه ناهار آقاجون اومد صدام كرد. جواب ندادم. اونم نیومد سراغم. اگر خونه بود بالاخره بابا و امیر حسین یجوری نازمو می كشیدن آشتی می كردیم . صبح روز بعد مامانی گفت با ماهی جون می خوان برن بیرون اگه میخوام منم باهاشون برم. اگه نمی رفتم باید تنها می موندم.آماده شدم بریم. لحظه ی آخر خواستم پالتومو بردارم بریم كه دیدم خونه جاش گذاشتم :(( ناچارا دوباره سویشرتمو پوشیدم با مامانی و ماهی جون رفتیم بیرون. منتظر بودم ببینم كجا میخوایم بریم كه مامانی گفت میخوایم بریم سر خاك شوهر ماهی جون. هیچ وقت فكر نمی كرم انقدر عید مهیجی داشته باشم. رسیدیم به آرامگاه، ماهی جون نشست سر یكی از قبرا شروع كرد فاتحه خوندن. منم نشستم تند تند فاتحه خوندم. داشتم تو دلم دعا می كردم ماهی جون زودتر دل بكنه بریم. تا مغز استخوونم از سرما تیر می كشید. بعد از 40 مین بالاخره ماهی جون بلند شد بر گشتیم خونه.رسیدیم خونه از شدت سرما دندونام میخورد روهم. نشستم دم بخاری گرم شم كه دیدم بخاری خاموشه. ماهی جون گفت ای بابا كپسول گاز تموم شده. آقاجون بلند شد گفت بدین من ببرمش تبریز پرش كنم. آقاجون کپسول رو جدا كرد رفت لباس بپوشه. مثه جوجه اردك زشت دنبال آقاجون راه افتادم گفتم نمیشه منم بیام ؟!آقاجون گفت میخوای بیا ولی من نمی برمت پیش امیرعلی!!گفتم چرا آخه؟! آقاجون گفت چون من می گم... از اتاق اومدم بیرون !!نمیدونستم چرا بابا و آقاجون انقدر از این استدلال چون من می گم استفاده می كردن. آقاجون برد كپسول گازو پر كنه. تا آقاجون كپسول گازو ببره پر كنه یخ زدم. از شدت سرما آبریزش بینی و سردرد گرفته بودم . قبل اینكه آقاجون بیاد رفتم بخوابم. .خوابم نمی برد. دلم هم واسه خونمون تنگ شده بود هم واسه امیرعلی. از اینكه بابا و امیرعلی باهم قهر بود ناراحت بودم. یكم گریه كردم تا خوابم برد.نصفه شب از شدت گرما از خواب پریدم. پتو رو از سرم زدم كنار . مامانی كنارم خوابیده بود سعی كردم بی حر كت بمونم كه بیدار نشن كه نشد. اخر سر انقد وول خوردم تا مامانی از خواب پرید . پرسید چی شده گفتم گرممه دست گذاشت رو پیشونیم گفت گرمت نیست تب و لرز كردی!!قبل اینكه بخوام انكار كنم مامانی بلند شد از اتاق رفت بیرون. دو سه مین بعد با آقا جونو یه لگن آب اومد تو. آقاجون نشست بالا سرم گفت خوبی آیلی جان؟! جواب ندادم بخاطر ظهر ناراحت بودم. مامانی گفت الهی بمیرم بدنت ضعیفه زود سرما خوردی. دلم میخواست برم خونمون. با مامانی و آقاجون اصلا راحت نبودم.گفتم سرما نخوردم!!! آقاجون بی توجه بهم دست گذاشت رو پیشونیم گفت تبش بالاست. پاشوی اش كن اگه نیومد پایین ببریمش تبریز بیمارستان. كلی دعا كردم كه تبم قطع شه نخوام برم بیمارستان. نزدیكای صبح تبم اومد پایین. فردا صبح كه بیدار شدم تمام علائم بیماری نمود پیدا كرده بود. اصلا انتظار نداشتم انقد زود مریض شم . گلوم خیلیییییی درد می كرد. از اتاق اومدم بیرون به همه سلام كردم .نشستم سر سفره صبحونه. آقاجون پرسید بهتری بابا جان؟! فقط سر تكون دادم هنوز از دست آقاجون ناراحت بودم. آقاجون گفت بعد صبحونه آماده شو بریم بیمارستان گفتم من دلم نمیخواد برم بیمارستان!! آقاجون گفت منم نگفتم دلت میخواد یا نه گفتم آماده شو بعد صبحونه بریم. حرصم گرفته بود گفتم چرا انقد زور میگین بهم . آقاجون گفت چون من بزرگترم صلاحتو میخوام توام به حرفم گوش میدی. متوجهی؟! جواب ندادم آقاجون گفت با شمام آیلین خانوم!!! (اسم منه بدبخت فقط وقتی كامل ادا میشه كه طرف مقابلم بخواد دعوام كنه..:( ) از سر سفره بلند شدم رفتم تو اتاق گفتم من نمیام بیمارستان چیزیم نیست كه. آقاجون گفت آیلین من حوصله سر وكله زدن باهاتو ندارم تا صبحونه مو میخورم آماده شو. نمی فهمیدم آقاجون چرا انقد بداخلاق شده. گفتم خیلی بد و زورگویین.!! ناچارا بعد از صبحونه آماده شدم تا با آقاجون بریم بیمارستان. مامانی خواست باهامون بیاد كه آقاجون و ماهی جون گفتن چون دیشب تا صبح نخوابیده استراحت كنه. خواستیم بریم كه ماهی جون گفت چون ما تركی بلد نیستیم ممكنه به مشكل بر بخوریم ایشونم باهامون میان. با آقاجونو ماهی جون رفتیم تبریز. هوای تبریز یكم گرم تر بود ولی فقط یكم. از همون در بیمارستان كه آقاجون نگه داشت استرس گرفتم. تا قبل از اون هیچ وقت توی بیمارستان معاینه نشده بودم. همیشه بابا بود. بیمارستان خلوت بود. بلافاصله بعد از اینكه آقاجون نوبت گرفت نوبتمون شد رفتیم تو.نشستم روی صندلی نزدیك آقای دكتر تا معاینه ام كنن. گلو و گوشمو معاینه كردن بعدم تبمو اندازه گرفتن . همه چیز تا اون لحظه در آرامش پیش رفته بود تااینكه آقای دكتر شروع كردنسخه نوشتن. به تركی شروع كردن درباره ی داروهایی كه تجویز كردن توضیح دادن .یك كلمه ام از حرفاشونو متوجه نشدم. از در مطب اومدیم بیرون نسخه دست آقاجون بود.از آقاجون پرسیدم آمپولم داده فقط سر تكون دادن. باورم نمیشد یه شب تاصبح مریضی مجبور به آمپول زدن بشم. ماهی جون گفتن میرن نسخه مو می گیرن. با آقاجون نشستیم تا ماهی جون بیان. به آقا جون گفتم میشه آمپولشو نزنم؟! آقاجون گفت نع دكتر داده حتما لازمه..گفتم من تازه دیشب مریض شدم هنوز انقدر حالم بد نشده كه بخوام آمپول بزنم. آقاجون گفت آیلین من 80 سالمه. الان باید بشینم واسه آمپول باهات چونه بزنم؟!خیلی بداخلاق شده بود.تا حالا آقاجونو اونطوری ندیده بودم. ماهی جون اومد كیسه داروها همراهش بود .آقاجون بلند شد بره قبض بگیره. از تعجب چشمام گشاد شد گفتم مگه باید اینجا بزنم؟! آقاجون گفت بله...دیگه واقعا دلم میخواست گریه كنم. گفتم خوب بریم خونه خودتون بزنین. آقاجون گفت نمیشه پرسیدم چرا؟! كه آقاجون گفت چون من آدم بد و زورگوییم.. فكر نمی كردم آقاجون بخواد اینجوری تنبیه ام كنه.با گریه گفتم ببخشید خوب. آقاجون جواب نداد رفت قبض بگیره. تو اون لحظه دلم میخواست بمیرم همش فكر میكردم چی میشد همون لحظه كه پیشنهاد مسافرت آقاجون اینا رو قبول كردم بر اثر مرگ ناگهانی میمردم. دو سه مین بعد آقاجون اومد. از توی كیسه سه تا آمپولو جدا كرد با قبض داد دستم گفت برو...دهنم باز مونده بود گفتم تنها برم.؟!آقاجون گفت بله پس با كی بری بزرگ شدی دیگه . باورم نمیشد آقاجون انقدر بی رحم باشه. ماهی جون گفت میخوای من باهات بیام؟! آقاجون گفت نع كسی كه تنهایی و بدون اجازه میتونه بره بیرون حتما انقد بزرگ شده كه تنهایی بره آمپولشو بزنه. بحث كردن فایده نداشت. اگه بابا یه درصدم شبیه آقاجون بود به امیرعلی حق میدادم تا ابد قهر كنه. آمپولا و قبضو گرفتم رفتم تو. یه خانم جوون پرستار بود. آمپولا رو ازم گرفت به تركی یه چیزی گفت و رفت آمپولا رو آماده كنه. هیچی از حرفاش نفهمیدم.از جام تكون نخوردم. دوباره حرفشو تكرار كرد.. دهنم از شدت استرس خشك شده بود. با بدبختی به فارسی گفتم تركی نمی فهمم!! خانم پرستار كانالشو عوض كرد گفت عه مسافرین؟! فقط سر تكون دادم. به یكی از تختا اشاره كرد گفت بخواب آماده شو. از شدت استرس تهوع گرفته بودم. نشستم رو تخته. زل زدم به دستش كه داشت آمپولا رو آماده میكرد.. پرسید اسمت چیه؟! گفتم.. گفت عه تو چه تركی هستی كه تركی بلد نیست؟! گفتم ترك نیستم پرسید پس چرا اسمت تركیه؟! همیشه از اسمم متنفر بودم تو اون شرایط پر استرس كه مجبور بودم راجع بهش توضیحم بدم بیشتر متنفر شدم. توضیح دادم چرا مامان بابا اسممو گذاشتن آیلین. آمپولا آماده بود. اشاره كرد بخوابم. دیگه چاره ای نبود دراز كشیدم آماده شدم . پنبه كشید گفت اول این دوتا كه درد ندار رو میزنم. پنی سیلینتو آخر میزنم. واسه پنی سیلینه نیازی به تست نبود.اولین آمپولو فرو كردشروع كردبه تزریق. نمیدونم چجوری به این نتیجه رسیده بود كه درد نداره اتفاقا خیلی درد داشت خیلیییی. آمپول اول كه تموم شد از به دنیا اومدنم پشیمون شده بودم.داشتم فكر میكردم اگه ایندرد نداشته پس پنی سیلینه چقد درد داره آمپول دوم خیلی درد نداشت احتمالا تب بربودشروع كرد به آماده كردن پنی سیلین .اگر خونه بودم احتمالا بابا رو با گریه و التماس راضی می كردم بیخیالش بشه. پنی سیلینه آماده بود. پنبه كشید گفت نفس عمیق بكش. انقدر استرس داشتم نفس كشیدن عادیمم یادم رفته بود. نیدلو وارد كرد. اسپیره ی كرد وبعدم شروع كرد به تزریق. تا حالا اونقدر بی سروصداو مظلوم آمپول نخورده بودم لااقل سر پنیسیلین كلی كولی بازی در می آوردم .تا آمپوله تموم شه بیصدا گریه كردم . خیلی درد داشت خیلییی.پام تیر می كشید از درد.تا وسطاش تحمل كردم كه دیگه نشد. یكم تكون خوردم كه پرستاره سرم داد زد.گفتم خیلی درد داره.گفت تحمل كن بچه كه نیستی.نمی دونم چرا همه فكر می كردن من خیلی بزرگ شدم. آمپوله تموم شد گفت یكم دراز بكش بعدپاشو .اگرم نمی گفت نمی تونستم بلند شم. دو سه مین دراز كشیدم بعد بلندشدم. به زور تشكر كردم رفتم بیرون. آقاجون نشسته بود روی صندلی رو به روی تزیقات نشستم كنارش گفت چرانشستی بلند شو بریم دیگه گفتم پام تیر میكشه. سرمو بوس كرد گفت بجاش زودتر خوب میشی.جواب ندادم گفت اگه جدی برخورد نمی كردم نمی رفتی به این راحتی آمپولتو بزنی.(جدی بودنو بداخلاق بودنو باهم اشتباه گرفته بودن !!) جواب ندادم اگه بجای آقاجون بابا یا امیر حسین این بلا روسرآورده بودن تاآخر عمرم باهاشون حرف نمی زدم .گفتم میخوام برم خونمون گفت نمیخوای تا اینجایم ببرمت پیش امیر علی و مامان جونت؟! ازدستش عصبانی بودم گفتم بابا اجازه نمیدهه .گفت من اگه بلد نباشم پسر خودمو راضی كنم كه بابا نیستم. جواب ندادم گفت پشیمون بشم دیگه امكان نداره ببرمتا. از ترس اینكه یوقت پشیمون نشه بلافاصله قبول كردم. آقاجون رسوندم خونه مامانی پیش امیرعلی قرار شد دو روز دیگه كه خواستن برگردن بیان دنبالم چشمم كه به مامانی و امیر علی افتاد كلی گریه كردم. گفتم آقاجون چه جنایتی كرده. فرداشم یه 6.3.3 داشتم كه امیرعلی مجبورم كرد اونم بزنم. تنها درسی كه از این مسافرت گرفتم این بود كه هیچ وقت با آدمی كه به ظاهر مهربونه مسافرت نرم .آدمای جدی لااقل فازشون معلومه
پ ن 1 این خاطره خیلی خیلی طولانی بود بعد تایپ 3 بار خلاصش كردم كه این شد شما ب بزرگی خودتون ببخشین
پ ن 2 گذشته از اینكه رتبه كنكور شخصیه بیاین تو این روزای اعلام نتایج به حریم شخصی هم احترام بذاریم