خاطره شیده خانم
سلام دوست جون جونيا،حال و احوال چطوره؟؟؟خوبيد؟؟؟رو ب راهيد؟؟رو به رشديد؟؟😊ما ام خوبيم شكر،اول يه تشكر خيلي ويژه از دوستايي ك به يادم بودن و با نظراشون بهم كلي انرژي دادن،بعدم معذرت خواهي بابت اين چند وقت كه نبودم،دليل اولش اين بود كه راستش از دست بعضي دوستان دلخور بودم چون بعضيا خيلي زود راجبه همه قضاوت ميكنن و كامنتاشون زير خاطره قبلي من يه جورايي حالمو بد كرد و اما دليل دوم ما كوچيديم اهواز😊چون مهران تخصص اهواز قبول شده،خاطره مربوط ميشه به مهران و اولين روز اقامت ما توي اهواز،بماند كه خيلي سخت بود دل كندن از خانوادهامون و همكارا ولي بايد ي جور كنار بيايم،حدوداي ساعت ١٢ شب ما رسيديم اهواز وسايل قبل از ما اومده بود،هوا خيلي گررررررم بود،گفتم مهران كولر داريم گفت شوخيت گرفته كولر كجا بود من به اميد پنكه جهيزيه تو تا اينجا رانندگي كردم گفتم پنكه نداريم كه،خلاصه رسيديم خونه و رفتيم داخل همين كه برق روشن شد انگار آب يخ ريختن رو سر من واي نميدونيد بازار شام بود خونه نبود كه،اشكم داشت در ميومد مهران گفت شيده من خودم درستش ميكنم باشه،تو همين حين يكي از همسايه ها برامون پنكه آورد خدايي خيلي مهربونن جونوبيا😘گفت حالا تا كولر راه ميندازين اينو داشته باشيد ماام يه فرش پهن كرديم با دو تا بالشت وسط خونه خوابيديم،صبح ك بيدار شدم يه لحظه كپ كردم،گيج بودم يهو گفتم واي مهران خوابيدي ببين زندگيمو،بعد تو خوابي بيچاره با تعجب منو نگاه ميكرد ميگفت خوب باشه جمع ميكنيم،صبحانه بخوريم گفتم چي ميگي؟؟؟با كدوم گاز؟؟؟كدوم وسيله؟؟؟خلاصه مهران رفت وسيله خريد و صبحانه خورديم كلي كار كرديم كه مهران رفت واسه ناهار نون بگيره وقتي برگشت از گرما سرخ شده بود رفت ولو شد جلو پنكه و همون جا از خستگي خوابش برد بعد از يه ساعت رفتم بيدارش كردم با ناله چشماشو باز كرد گفت شيده بدنم درد ميكنه،كمرم گرفته...وااااي تو اون لحظه همينو كم داشتم گفتم چي كار كنم گفت برو داروخانه قرص بگير برام نزديكه منم آمادهشدم رفتم وسط راه يهو زد به سرم آمپول بگيرم كه زودتر خوب شه خو كار داشتيم رفتم دوتا متاكاربامول و پيروكسيكام گرفتم (كار از محكم كاري عيب نميكنه😉) وقتي برگشتم رفتم يه متا و پيروكسيكام آماده كردم با پد رفتم پيش مهران گفتم برگرد اينارو بزني زود خوب ميشي مهران متعجب نگام ميكرد گفت شوخيشم خوب نيستا گفتم جديه برگرد گفت نميزنم منم آماده گريه بودم گفتم منو آوردي شهر غريب،تك و تنها حالام ادا در مياري برام بيچاره گفت باشه باشه گريه نكن جون مهران بيا بزن ك زود خوب شم كار داريم،بعدشم خودش آماده شد الهي بميرم صداش در نيومد فقط يه لحظه سفت شد ك منم همونجوري ك اشك ميريختم گفتم دردت مياد و گريم شديدتر شد گفت نه خيلي درد نداره ولي ميديدم هي نفس عميق ميكشه كه يهو گفت آي آي درش بيار گفتم تموم شد،جاشو واسش ماساژ دادم وقتي برگشت گفت اااااا گريه چرا آمپولشو من خوردم تو گريه ميكني؟؟؟گفتم مهران ببخشيد داد زدم،اونم كلي نازم كرد تا حالم خوب شد،و البته اون يكي آمپولام سهم خودم شد ك اگه دوست داشتيد براتون تعريف ميكنم😊
عاشقتونم،برامون دعا كنيد...شادي و سلامتي همتون آرزومه🌹