خاطره فاطمه خانم
سلاااااااااااام 😊😊 خوبین ؟ خوشین ؟ من فاطمه هستم و 16 سالمه و ساکن شمالیم. چندماهی هست که با وبلاگ اشنا شدم و خاطراتتون رو میخونم . تصمیم گرفتم منم مثل عزیزان خاطره بنویسم گرچه نویسنده خوبی نیستم😊 . چقد پرحرفی کردم خب بریم سر اصل مطلب : این خاطره مربوط به 3 سال پیش میشه .من چون خالم از تهران اومده بود شمال پیش پدر و مادر جونم چند روزی کنار خالم تو خونه اقاجونم بودم ( به خاطر شرایط کاری پدرم و مادرم من بیشتر کنار مادر بزرگم بودم و پیش خالم . تقریبا دختر خالم شده بودم😁 وخالم چون تقریبا بزرگم کرده مثل کف دستش منو میشناسه 😊😊و اصلا نمیتونم چیزی ازش پنهون کنم😭😭😭) تابستون بود و همه بچه ها جمع بودیم آقاجونم همه مون رو جمع کرد که ببره پیاده روی سمت باغ ( پیاده میخواست مارو ببره تا خسته بشیم بخوابیم😂😂 ) همه جمع شدیم منم فوری روسریو سرم کردم و حاضر شدم .توراه باعلی رضا ( پسرخالم ) کلی بگو بخند کردیم 😊 بعد یک ساعت پیاده روی به باغ رسیدیم ( توباغ درخت های میوه پره و تابستونم فصل میوه های خوشمزه😋😋 ) از اقاجون اجازه گرفتیم که یکم میوه بچینیم و بخوریم و اقاجون اجازه دادن کلا اقاجون خیلی نوه هاشون رو دوست دارن و خیلییییییییییییییییییییییییی مهربونن و ما عاشقشیم چون مهربون ترین پدر بزرگ دنیاست . علی رضا بالای درخت رفت و شروع به چیدن میوه ها کرد و بعد چیدن میوها و خوردنشون اقاجون گفتن که باید بریم خونه ماهم چشمی گفتیم و راهی شدیم .ساعت 7:30 رسیدیم خونه و من فوری رفتم حموم و اومدم یه غذایی خوردم بعدشم ساعت 9 شد . و طبق اصل 108 قانون اساسی خالم ( بچه ها باید راس ساعت 9 خواب باشن 😒😒) خوابیدیم . صبح که پاشدم تمام پوستم قرمز شده بود و ازتنم دون دون ریخته بود بیرون فوری پیش خالم رفتم و نشونش دادم ( خاله جان از پنهون کاری و دروغ خوششون نمیاد و همیشه در اطلاع همه چیز باید باشن وگرنه ... . البته راستشو بخوایین من ترسیده بودم 😂😂گفتم نکنه بمیرم و... کسی نبود بگه اخه کی از حساسیت مرده که تو بخوایی بمیری 😒) و گفت واای حساسیته و شروع کرد سوال کردن از من که دیروز چه کارکردم - چی خورردم - چی پوشیدم و....
که گفت باید امپول بزنم😭😭😭 ( من به شدت از امپول میترسم و 5 سالی بود که اصلا امپول نزده بودم) بهش گفتم خاله جون من امپووووووول نمیزنممم😶. که چیزی نگفت تا اینکه شب شد و بیشتر از تن من حساسیت بیرون ریخت و منم اصلا نمیتونستم خودمو کنترل کنم یه سره دستامو میخاروندم ( بدجور ترسیده بودم😂😂 ) که رفتم به خاله جون گفتم لطفاااا امپولمو بزن😞😞 گفت باشه تو برو تو اتاق تا من حاضر کنم . کنارش ایستادم و اون امپول رو حاضر میکرد. رفتم پیش داییم
+دایی جون😭😭😞
-بله
+ خاله جون میخواد امپوووولم بزنه 😭😭😭😭😭
_ برو بزن دیگه . من چکار کنم 😒😒
+ میترسمممم دایی جوون کمکم کننن
- رو من حساب نکن خالتو خوب میشناسی
که یهو ایدا ( دختر خالم ) ابجی بیا مامان کارت داره. من یه نگاهی به دایی انداختم و گفت کارت تمومه ( دلداری دادنشو برم😒 ).خلاصه تو اتاق رفتم و امپووول رو تو دست خالم دیدم که سرپوش سوزنو برداشته بود و میگفت که زود باش بخواب الان میکروب جذبش میشه زودباش دیگه زود زود. منم دیدم راه برگشتی نیست خوابیدم لباسمو یکم پایین دادم و محکم بالشو چسبیده بودم که خاله جون شلوارمو بیشتر پایین کشید. من واقعا ترسیده بودم و فقط اروم گفتم خاااله جوون😞😞😭 که گفت بخواب زیاد حرف نزن😡 . و پنبه کشید و با بسم الله ... نیدلو وارد کرد و منم محکم بالشتو نگه داشته بودم که بهم گفت از 10 برعکس بشمار تمومه و منم شروع کردم 10 . 9 . 8 ... که گفت تموم شددد ولی واقعا درد نداشت و به خودم گفتم ای خاک تو سرت این همه سال از این میترسیدی که خالم خندید و گفت یکم دراز بکش بعد خواستی بلندشو . و منم چشم گفتم و اونم رفت دستش رو بشوره. من همینجور دراز کشیده بودم. که یهو اقاجون گفت زنده ای ترسو ؟؟ منم گفتم اره😂😂😂
چقد طولاااااااااانی شد . امیدوارم حوصلتون سر نرفته باشه