خاطره فاطمه خانم
   سلاااااااااااااااااااااام 😊. خوبین😊 ؟ خوشین 😊؟ این دومین خاطره ی من هست .
اول از همه عزیزانی که زحمت کشیدن و خاطره ی من رو گذاشتن تا شما بخونین تشکر میکنم .خیلی لطف کردین یه دنیا ممنون 🌷🌷😊
دوم از تمام دوستانی که خاطره من رو میخونن خیلی ممنونم ازاینکه وقتتون رو برای خوندن خاطراتم گذاشتین .🌷😊
خب بریم سراغ خاطرم :
این خاطرم مال 1 سال پیش هست که داداش 5 سالم تو بیمارستان بستری شده بود😞 . شب ساعت 12 بود که برادرم خیلی بد گریه میکرد و دستش رو روی شکمش گذاشته بود و یک سره میگفت آییییییییی شمکم😭😭 ( شکم رو شمک میگه ) و گریه میکرد صداشو شنیدم فوری از اتاقم بیرون اومدم و دیدم داره گریه میکنه رفتم بغلش کردم سرشو بوسیدم و میگفتم جانم داداشی , قربووونت برم , بمیرم الهی گریه نکن عزیزدلم و... مادر و پدرم حاضرشدن که داداشمو ببرن بیمارستان داداشم تو بغلم بود مادرم اومد از بغلم گرفت و میگفت جانم جانم مامان فدات بشه گریه تو نبینه . بابا که داشتن میرفتن گفت درو قفل میکنی هرکی در زد درو باز نمیکنی و... ( انگار بچم که اینارو بهم میگفتن😒😒 ) خلاصه رفتن . داشتم دیونه میشدم بغض کرده بودم 😢و زدم زیر گریه😭😭 .  نیم ساعت گذشته بود ولی خبری از باباشون نشد . گفت برم زنگی بزنم ببینم چیشدش تا رفتم پاشم دیدم یهو همه جا برای چند ثانیه تاریک شد ولی چشام باز بودن ومن هیچ جایی رو نمیتونستم ببینم ( من همیشه اینجوری میشم و عادت کردم 😊) یه چند مین نشستم بعد پاشدم سمت تلفن رفتم .گوشی و برداشتم دستام میلرزید باز بغض کرده بودم خلاصه شماره پدرمو گرفتم . پدرم جواب داد :
+ سلام بابا 😞😢
_ سلام دخترم
+ بابا چیشد 😢؟ حال داداش چطوره😥 ؟ خوبه ؟ دکتر چی گفت😥 ؟ ( قلبم داشت تو دهنم میومد )
_ چیزی نیست اروم باش داداش باید تو بیمارستان بستری بشه
+ چی 😳 اخه چرا 😢؟ مگه چشه ؟
_ دخترم من فعلا کاردارم داداشتو باید بستری کنم کارم تموم شد بهت خبر میدم
+ باشه بابا
تلفنو قطع کردم دیگه نشستم زار زار گریه کردم قطره قطره از چشمام اشک میریخت دست خودم نبود جلوی دهنمو گرفته بودم که کسی صدامو نشنوه . سرم دیگه داشت منفجر میشد رفتم از توی اشپزخونه یه ژلوفن برداشتم خوردم بعدش تو اتاقم رو تخت دراز کشیده بودم صدای زنگ تلفن و شنیدم دیدم بابامه جواب دادم سعی کردم خودمو سرحال نشون بدم تا نفهمن گریه کردم و ناراحت شدم
+ سلام باب😢ا
_ سلام دختر نازم
+ چیشدش ؟😢
_ داداش بستری شد و عمه تهمینه ( عمه کوچیکم ) میاد میبرتت خونه مامان بزرگ حاضرشو توراهه
+ باشه
خداحافظی کردمو شروع کردم وسایلامو جمع کردم کتابامو گرفتم (مدرسه میرفتم ) مانتو پوشیدم و منتظر نشسته بودم که صدای زنگ اومد رفتم بیرون دیدم عمه جون اومده رفتم توماشین نشستم بعد سلام و اینا گفتم طرف بیمارستان بریم داداشو ببینم 😢؟ گفت بریم خلاصه رفتیم بیمارستان توی حیاط بیمارستان بغضم گرفته 😭😭بود با هزارجور بدبختی خودمو کنترل کردم که گریه نکنم بعدش وارد بیمارستان شدیم. باهزار جور بدبختی تونستیم بریم تو . داداش رو تخت خوابیده بود مادرمم کنارش من روی تخت داداشم نشستم . به دست داداشم انژوکت وصل شده بود دستشو بوس کردم به مادرم گفتم خیلی گریه کرد تابهش وصل کنن بعدش مامان بلند گفت نه برعکس صداش درنیومد فکرمیکردم مثل تو کل بیمارستانو روسرش بزاره 😂😂😁. حالا منو داری از خجالت داشتم اب میشدم 😣فکرکنم همه شنیده بودن. یجوری مادرمو دیدم و لبخندی زدم که بعدش مادرم گفت نه دخترمم ماهه شجاعه😃 ( عمم خندش گرفته بود نمیتونست کنترل کنه خودشو یواش یواش میخندید که ناراحت نشم ) که بعدش گفتم ماماااان بایه نگاهی که مفهومش میشد تروخدا بس کن آبرو حیثیتم رفت به فنا .حالا تمام مادرایی که کنار بچه هاشون بودن خندشون گرفته بود که یه خانومی گفت الان داداشتو بیدار میکنی اینقد بوسش نکن ( اخه کسی نیس بگه داداش منه بیدارشد که شد مگه به تو سخت میگذره 😒😒) برگشتم یه نگاه بدی بهش کردم که عمم گفت : خب بسه دیگه بریم خونه , فردا مدرسه داری . داداشمو یه دور دیگه بوسیدم و باداد مادرم ولش کردم و با عمه جون تو سالن بیمارستان بودیم که یهو باباو دیدیم عمه گفت داداش تو چکار میکنی خونه میری ؟ که بابا گفت نه کنار دوستم میمونم صدیق (مادرم) وتنها نمیزارم. عمه گفت باشه پس فاطمه پیش منه دیگه بابامم گفت اره بعدش اومد محکم بغلم کرد و گفت فردا امتحانت و خوب میدیا فکرت پیش داداشت نباشه درستو خوب بخون نمره خوب بگیر دخترم منم چشمی گفتم و بوسش کردم و رفتیم سوار ماشین شدیم .به خونه مادر بزرگم رسیدیم و من مستقیم تو اتاق عمه رفتم وسایلامو جابه جا کردم و دراز کشیدم ساعت نزدیکای 2 بود عمه اومد کنارم و بغلم کرد بغض کرده بودم سرمو بوسید و گفت فردا کی بیدارت کنم ؟ گفتم 6 گفت باشه حالا بخواب تافردا سرحال باشی چشمامو بستم و خوابیدم و باصدای عمه پاشدم بازم رفتم پاشم دوباره چشام سیاهی رفت فوری یکم ایستادم که خودش درست شد.دست و صورتمو شستم و... خلاصه حاضرشدم رفتم مدرسه و زنگ اول امتحان ریاضی😊 . خلاصه ورقه ها پخش شد و شروع کردم حل کردن اولین نفری که مثل همیشه تحویل داد بازم من بودم 😊و خانومم یه نگاهی کرد وگفت  میتونی بری بیرون😉 . توسالن میچرخیدم و فکرم پیش داداشم بود که یهو خانم محمودجانلو (ناظم مدرسه)اومد پیشم و گفت اینجا چکار میکنی😡😡 ؟ منم جوابشو دادم خلاصه نزاشت تا زنگ تفریح ازاد بچرخم 😒😒فوری مشغولم کرد. مدرسه تموم شد و یه تاکسی گرفتم رفتم خونه مامان بزرگ رسیدم خونه فوری سمت مادر بزرگم رفتمو اذیتش کردم ( عادتمه) اونم یه سره میگفت دست از سرم بردار ای بااباااااا. رفتم لباسامو عوض کردم و روی سفره نشستم یه غذایی خوردمو بعدش به عمه کمک کردم سفره رو جمع کنه بعدش تلفن زنگ خورد پسرخالم بود و مشغول حرف زدن شدم باهاش. ماجرا رو تعریف کردم براش گفتم داداش منو میبری بیمارستان پیش داداشم گفت اره ایلیا (دختر خالم) هم میارم بدو  حاضرشو من دارم میام منم فوری حاضر شدم و به عمه گفتم که دارم با پسرخالم و دختر خالم میرم بیمارستان گفت باشه مواظب باشینا گفتم چشششم . رفتم بیرون بعد چندمین بایه تاکسی اومدن دنبالم و رفتیم بیمارستان ساعت ملاقات بودو راحت تو رفتیم داداشم رو تخت دراز کشیده بودو پدرم کنارش بود رفتیم پششون بعد جواب دادن به سوالای بابا مشغول ور رفتن باداداشم شدم که بهم میگفت اجی آیی شمکم آیییی منم که قربون صدقش میرفتم بوسش میکردم متوجه شدم دستش درد میکنه ( دستی که بهش انژوکت وصل شده بود ) یه نگاهی انداختم دیدم ورم کرده به داداشم گفتم خیلی درد میکنه گفت اره رفتم یه پرستارو صدا کردم و توضیح دادم اونم اومد و نگاهی کرد گفت انژوکت تو رگش نیست .
منو داری قاطی کرده بودم بدجووووووووووور😡😡😡 .( بچه خودشون که نیست هی سوراخ سوراخ میکنن بچه هارو😡😡😡 )گفتم الان پس باید عوضش کنین دیگه درسته😠 ؟ که گفتن بله😊 ( دلم میخواست اون لحضه بامشت بزنم تو دهنش👊😡 ) بعدش گفتم صبرکنین  پدرم بیاد بعد که گفتن نه ماخودمون میبریمش ( اعصاب نداشتم اونم داشت رو مخم راه میرفت😡 ) یه نگاه بدی بهش کردم و گفتم تا پدرم نیومده حق ندارین به داداشم دست بزنین😡😡 ( ماشالله چه گردن افتاده ای هستم 😊😂😁) که خانوم پرستار چیزی نگفت و رفت از اون طرفم پسرخالم میخندید از کارای من که بهش گفتم تمام اعصبانیتمو رو سرت خالی میکنما😡😡 ساکت شو دیگه😡😡 .( بمیرم الهی فوری هم ساکت شد😂😂) پدرم اومد و بهش توضیح دادم و رفت پرستارا رو صدا کرد داداشمم بغل کرد .منم بغض کرده بودم😢 خانوم پرستار گفت بدین به ما ماخودمون ازش رگ میگیریم که پدرم گفتن نه من خودم باید باشم وگرنه بچم اذیت میکنه و... خلاصه بعد دوساعت چونه زدن قبول کردن که در حضور ما از برادرم رگ بگیرن با پدرم رفتیم تو اتاق داداشمو رو تخت خوابوندن پدرم سر داداشمو رو پاش گذاشته بود و باهاش حرف میزد . داداشم متوجه نبود که بعدش پرستار قیچی رو گرف که بیاد چسب و ببره و انژوکت و دربیاره داداشم شروع کرد گریه کردن منم دیگه نتونستم طاقت بیارم نشستم زار زار گریه کردم😭😭😭 پسرخالمم یجوری شده بود 😲😞. خلاصه انژوکت و در اوردن و سمت اون دستش رفتن تا رگ بگیرن بالای مچ دستشو بستن که رگ بتونن از پشت دستش بگیرن دیدم به پشت دستش دارن ضربه میزنن ( اوووووف واقعا اگه بابا نبود اون پرستاره رو پرپر کرده بودم 😡😡) که گفتم به پشت دست ضربه نمیزنن چون بیشتر دردش میاد که یهو بابا نگام کرد و منم دیدم ساکت بشم بهتره😊 پنبه کشید و داداشم داشت نگاه میکرد بابامم داشت باهاش حرف میزد که پدرمو ببینه و پرستارو نبینه که پرستاره سر انژوکت و گرفت تادیدم میخواد فرو کنه تو دست داداشم من قبل داداشم گریه کردم که بابسم الله ... سوزنو فرو کرد داداشم چنان جیغی کشید که جیگیرم خون شده بود من و اون گریه میکردیم که بابام گفت تموم شد شیر پسرم . گریه نکن قربونت برم از خانم پرستار تشکر کرد و رفتیم تو اتاق داداش . من داداشو بوس کردم و باهاش ورمیرفتم که بابا گفت پاشین برین دیگه درس و مشق ندارین ؟ که ماهم اومدیم خونه .
ممنون که خاطرمو خوندین . خیلییییییییییی طولانی شد ببخشید .😊😊🌷
امیدوارم همیشه سلامت و تندرست باشین😊😊