خاطره سامیا خانم
خاطره سامیا خانم
سلام خدمت همه دوستان عزيز من ساميا هستم ٢٣ سالمه و به تازگي نامزد كردم چندين سال كه خواننده خاموش وب هستم و اينم بگم تا به الان هم خداروشكر خداروشكر جز واكسن تا حالا نه امپول سمت من اومده نه من سمت اون رفتم
خاطره اي كه ميخوام بگم در مورد نوه عموم هستش چند هفته پيش خانواده من به همراه نامزدم و پسر عموهام قرار شد يه مسافرت كوچلو بريم الموت كه اب و هوا عوض كنيم خلاصه همه چي اماده كرديم و راه افتاديم پسر عموي من يه پسر٦ ساله به شدت تُخس و شيطون داره كه تا كتك نخوره حرف حاليش نميشه نامزد منم اصلا ازش خوشش نميومد چون كارهاي عجيب غريب ميكرد و حسابي كفرش و دراوده بود خلاصه تو راه بوديم نگم براتون كه چه كارا كه نكرد فقط اينو بگم كه نامزدم داشت رانندگي ميكرد يهو از پشت ابميوه و ريخت تو يغه اش اونم به شدت عصبي شد كه اگه جلوش و نميگرفتم يه دست كتك مفصل ميخورد بالخره رسيديم و رفتيم سمت درياچه اوان اينا هم همه تو گرما هلاك شده بودن رفتن تو اب حسابي اب بازي كردن كه اين اهورا هم رفت هرچي مامانش گفت تو نرو اب سرده و مريض ميشي و اينا گوش نكرد رفتن همانا خاطره ساز شدن همانا بد از يك ساعت اينا بالخره از اب دل كندن و اومدن بيرون كه ديدم اهورا داره ميلرزه. دلم سوخت بهش حوله دادم و بغلش كردم اوردمش تو چادر مامانشم داشت تدارك نهار و ميديد لباساش و اينار وعوض كردم ولي مشخص بود كه هنوز سردشه خلاصه نهار و خورديم ولي اهورا اصلا حال نداشت و ساكت بود غذا هم نتونست زياد بخورده خلاصه تا ما سفره و جمع كنيم ديدم اهورا رفته دراز كشيده گوشه چادرميدونست كه اگر باباش ونامزدم بفهمن ديگه كارش ساخته است اينم بگم كه نامزد من پرستاره ودل پري هم از اين داشت ولي مندلم سوخت براش و چيزي به كسي نگفتم فقط رفتم پيشش كه گفت خاله سردمه و ميلرزيد منم بي صدا يه پتو بردم كشيدم روش و اومدم اينم خوابش برده بود تا اين كه بد چند ساعت با گريه از خواب بلند شد مه ديگه همه متوجه حال خرابش شدن بدنش حسابي داغ بود و ميلرزيد و گلاب ب روتون هرچي از صبح خورده بود و بالا اورد و حسابي گند زد به همه جا كه ديگه پسر عموي گرامي گفت ببريمش بيمارستان حالا اينم گريه و التماس كه نبريمش ديگه با داد پسر عموم قرار قبول كرد كه بريم كه من چون ميدونستم الان پسر عموم عصبي ممكنه از كوره در بره و كتك كاري بشه گفتم من و پيمانم ميايم وخلاصه رفتيم تا ب شهر رسيديم يه نيم ساعت راه بود بالخره رسيديم و رفتيم اورژانس ونشستيم تا نوبتش بشهبد چند ديقه نوبتش شد و با باباش رفتن تو يه ١٠ ديقه اي طول كشيد تا ديدم كه با صورت اشكي اومد بيرون و اومد سمت من پرسيدم چي شده كه باگريه گفت خاله من بابام و دوست ندارم باباي بديه منم تو هنگ گفت به عمو دكتر گفتش كه امپول بنويسه خاله تروخدااااا نزار و حالا همه اين حرفا و با گريه ميزد پسر عموم هم كه ماشالا مثل سنگ فقط داشت نگاه ميكرد و انگار نه انگار خلاصه يكم ارومش كردم و باباش هم رفته بود دارو هارو بگيره وقتي اومد خدايي منم ترسيذم چه برسه ب بچه ٧ تا امپول داشت وبا دوتا شربت كه سه تا از امپولا كه شامل يه پنادر ويه تب بر و يه نروييون و امشب بايد ميزد كه حسابي بي تابي ميكرد باباش ميخواس بره قبض بگيره كه پيمان نزاشت و گفت الان نه بزار يكم اروم شه برسيم خودم ميزنم واسش خلاصه راه افتاديم تو راهم اين همش بغض كرده بود تو بغل من خوابش برد كه رسيديم من همونجور تو ماشين گذاشتم بخوابه تا نزديكي هاي شام بود بيدار شدحالش همونجور بود اصلا خوب نشده بود مامانش برد شربتش و داد كه پيمان به من اشاره كرد كه فهميدم ميخواد بره امپولا و اماده كنه دلم براش سوخت طفلك قرار بود الان سه تا امپول كه دوتاش درناك وبخوره بد چند ديقه پيمان صدام كرد رفتم پيشش گفتش من برم امادش كنم و اينا خلاصه رفتم. پيشش و بغلش كردم و باهاش حرف زدم ولي راضي نميشد تا بالخره مجبور شديم به زور متوسل بشيم و امادش كنيم بالخره با حضار مكافات امادش كرديم و پيمان اومد پنبه كشيد كه خودش و مثل سنگ كرد كه ديگه پيمانم جو ش اورد و داد زد شل كن ببينم نزا ر همينجوري بزنم تا ادب شي تلافي اب ميوه ه ميخواست دربياره يكم شل شد كه تب بر و زد اينم زد زير گريه
و اروم اروم تزويق كرد تا تموم شد اومد اينورم پنبه كشيد كه باز صفت كردن ها شروع شد و باز با داد مجدد پيمان اوكي شد و اين سري نروبيون و فرو كرد كه ديگه حسابي جيغ و داد و گريه اهورا رفت بالا اين يكي هم بالخره تموم شد و كشيد بيرون يكم جاش و ماساژ دادم تو اين فاصله ام پيمان داشت پنادر و اماده ميكرد كه اومد دوباره شلوارش و كشيد پاين كه شروع به التماس كه عمو تروخدااااا نزن واينا كه پيمان گفت اين اصل كاريه و بايد بزني كه به من گفت كمرش و بگير به باباش هم گفت پاهاش و نگه داره پنبه كشيد و فرو كرد كه باز اهورا زد زيره گريه همين كه شروع كرد به تزريق صداي اونم رفت بالا تر به زجه تبديل شده بود التماس ميكرد كه اين اصلا توجه نميكرد و خيلي اروم و ملو تزريق كرد و كشيد بيرون و جاش و با پنبه فشار داد اينم از شدت گريه خوابش برد
ببخشيد اگه بد نوشتم وچشماي نازتون خسته شد
منتظر نظراتتون هستم
سلام خدمت همه دوستان عزيز من ساميا هستم ٢٣ سالمه و به تازگي نامزد كردم چندين سال كه خواننده خاموش وب هستم و اينم بگم تا به الان هم خداروشكر خداروشكر جز واكسن تا حالا نه امپول سمت من اومده نه من سمت اون رفتم
خاطره اي كه ميخوام بگم در مورد نوه عموم هستش چند هفته پيش خانواده من به همراه نامزدم و پسر عموهام قرار شد يه مسافرت كوچلو بريم الموت كه اب و هوا عوض كنيم خلاصه همه چي اماده كرديم و راه افتاديم پسر عموي من يه پسر٦ ساله به شدت تُخس و شيطون داره كه تا كتك نخوره حرف حاليش نميشه نامزد منم اصلا ازش خوشش نميومد چون كارهاي عجيب غريب ميكرد و حسابي كفرش و دراوده بود خلاصه تو راه بوديم نگم براتون كه چه كارا كه نكرد فقط اينو بگم كه نامزدم داشت رانندگي ميكرد يهو از پشت ابميوه و ريخت تو يغه اش اونم به شدت عصبي شد كه اگه جلوش و نميگرفتم يه دست كتك مفصل ميخورد بالخره رسيديم و رفتيم سمت درياچه اوان اينا هم همه تو گرما هلاك شده بودن رفتن تو اب حسابي اب بازي كردن كه اين اهورا هم رفت هرچي مامانش گفت تو نرو اب سرده و مريض ميشي و اينا گوش نكرد رفتن همانا خاطره ساز شدن همانا بد از يك ساعت اينا بالخره از اب دل كندن و اومدن بيرون كه ديدم اهورا داره ميلرزه. دلم سوخت بهش حوله دادم و بغلش كردم اوردمش تو چادر مامانشم داشت تدارك نهار و ميديد لباساش و اينار وعوض كردم ولي مشخص بود كه هنوز سردشه خلاصه نهار و خورديم ولي اهورا اصلا حال نداشت و ساكت بود غذا هم نتونست زياد بخورده خلاصه تا ما سفره و جمع كنيم ديدم اهورا رفته دراز كشيده گوشه چادرميدونست كه اگر باباش ونامزدم بفهمن ديگه كارش ساخته است اينم بگم كه نامزد من پرستاره ودل پري هم از اين داشت ولي مندلم سوخت براش و چيزي به كسي نگفتم فقط رفتم پيشش كه گفت خاله سردمه و ميلرزيد منم بي صدا يه پتو بردم كشيدم روش و اومدم اينم خوابش برده بود تا اين كه بد چند ساعت با گريه از خواب بلند شد مه ديگه همه متوجه حال خرابش شدن بدنش حسابي داغ بود و ميلرزيد و گلاب ب روتون هرچي از صبح خورده بود و بالا اورد و حسابي گند زد به همه جا كه ديگه پسر عموي گرامي گفت ببريمش بيمارستان حالا اينم گريه و التماس كه نبريمش ديگه با داد پسر عموم قرار قبول كرد كه بريم كه من چون ميدونستم الان پسر عموم عصبي ممكنه از كوره در بره و كتك كاري بشه گفتم من و پيمانم ميايم وخلاصه رفتيم تا ب شهر رسيديم يه نيم ساعت راه بود بالخره رسيديم و رفتيم اورژانس ونشستيم تا نوبتش بشهبد چند ديقه نوبتش شد و با باباش رفتن تو يه ١٠ ديقه اي طول كشيد تا ديدم كه با صورت اشكي اومد بيرون و اومد سمت من پرسيدم چي شده كه باگريه گفت خاله من بابام و دوست ندارم باباي بديه منم تو هنگ گفت به عمو دكتر گفتش كه امپول بنويسه خاله تروخدااااا نزار و حالا همه اين حرفا و با گريه ميزد پسر عموم هم كه ماشالا مثل سنگ فقط داشت نگاه ميكرد و انگار نه انگار خلاصه يكم ارومش كردم و باباش هم رفته بود دارو هارو بگيره وقتي اومد خدايي منم ترسيذم چه برسه ب بچه ٧ تا امپول داشت وبا دوتا شربت كه سه تا از امپولا كه شامل يه پنادر ويه تب بر و يه نروييون و امشب بايد ميزد كه حسابي بي تابي ميكرد باباش ميخواس بره قبض بگيره كه پيمان نزاشت و گفت الان نه بزار يكم اروم شه برسيم خودم ميزنم واسش خلاصه راه افتاديم تو راهم اين همش بغض كرده بود تو بغل من خوابش برد كه رسيديم من همونجور تو ماشين گذاشتم بخوابه تا نزديكي هاي شام بود بيدار شدحالش همونجور بود اصلا خوب نشده بود مامانش برد شربتش و داد كه پيمان به من اشاره كرد كه فهميدم ميخواد بره امپولا و اماده كنه دلم براش سوخت طفلك قرار بود الان سه تا امپول كه دوتاش درناك وبخوره بد چند ديقه پيمان صدام كرد رفتم پيشش گفتش من برم امادش كنم و اينا خلاصه رفتم. پيشش و بغلش كردم و باهاش حرف زدم ولي راضي نميشد تا بالخره مجبور شديم به زور متوسل بشيم و امادش كنيم بالخره با حضار مكافات امادش كرديم و پيمان اومد پنبه كشيد كه خودش و مثل سنگ كرد كه ديگه پيمانم جو ش اورد و داد زد شل كن ببينم نزا ر همينجوري بزنم تا ادب شي تلافي اب ميوه ه ميخواست دربياره يكم شل شد كه تب بر و زد اينم زد زير گريه
و اروم اروم تزويق كرد تا تموم شد اومد اينورم پنبه كشيد كه باز صفت كردن ها شروع شد و باز با داد مجدد پيمان اوكي شد و اين سري نروبيون و فرو كرد كه ديگه حسابي جيغ و داد و گريه اهورا رفت بالا اين يكي هم بالخره تموم شد و كشيد بيرون يكم جاش و ماساژ دادم تو اين فاصله ام پيمان داشت پنادر و اماده ميكرد كه اومد دوباره شلوارش و كشيد پاين كه شروع به التماس كه عمو تروخدااااا نزن واينا كه پيمان گفت اين اصل كاريه و بايد بزني كه به من گفت كمرش و بگير به باباش هم گفت پاهاش و نگه داره پنبه كشيد و فرو كرد كه باز اهورا زد زيره گريه همين كه شروع كرد به تزريق صداي اونم رفت بالا تر به زجه تبديل شده بود التماس ميكرد كه اين اصلا توجه نميكرد و خيلي اروم و ملو تزريق كرد و كشيد بيرون و جاش و با پنبه فشار داد اينم از شدت گريه خوابش برد
ببخشيد اگه بد نوشتم وچشماي نازتون خسته شد
منتظر نظراتتون هستم
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۶ ساعت 11:49 توسط نویسنده
|