ادامه داستان
ادامه داستان
سلام دوستان
قسمت ۱۲یا ۱۳ با عرض پوزش دقیقا یادم نیست
چشمانم رو که باز کردم روی تخت اتاق بودم دستم که بالا اوردم متوجه سرم تو دستم شدم صورتم درد میکرد اروم مامان و صدا کردم که صورتم درد گرفت
در اتاق باز شد شایان وارد شد
شایان :خوبی؟
-:به نظرت خوبم ؟
شایان چرا بد باشی ؟
-:صورت درد میکنه
شایان :یخ اوردم برات که ورمش بخوابه خواب هم که بودی مامان دمبه و زرد چوبه گذاشت
-:شیدا و شهرام کجاند
شایان :پیش فرهاد
-:تشنه امه
شایان :صبر کن کمکت کنم
نشستم کمی اب خوردم دوباره دراز کشیدم
شایان :وقته شامه میتونی حرکت کنی
-:اره فکر کنم بتونم
دراتاق باز شد فرهاد وارد شد
فرهاد :دستت طلاخودم بهش غذامیدم
واشاره ای به سینی کرد
شایان ازاتاق خارج شد .
فرهاد :مادرجون برات سوپ درست کرده صورتت چطوره
-:خوبه
نشست روتخت اروم باصبر با قاشق بهم سوپ داد دهنم بادرد بازو بسته میکردم
فرهاد:حرفات رو میذارم پای حسادتت دفعه بعد بخششی در کار نیست
-:من جدی حرفم رو زدم
فرهاد فقط منتظرم برگردیم تکلیفت رو روشن میکنم
نگاهش کردم یاد خاطراتم افتادم ۱۵ سالم بود که با برادر شادی توی راه خونه حرف میزدم وخود شادی وسطمون بود شایان مارو دید و گفت حالیت میکنم دختره چش سفید یادمه تو خونه ازش سیلی خوردم که بابام تنبیه اش کرد و گفت :(بیخود کرده کسب که رو دخترم دست بلند کنه قلم میکنم دستش رو وروبه شایان اخطارداد که باراول واخرش باشه)
یه روزدیگه موندیم و ب گشتیم خونه فرهاد اجازه نمیداد بدون خودش پا از خونه بیرون بذارم
منم خسته شده بودم از حساسیت های بیجاش زنگ زدم به یاشار گفتم بیاد دنبالم
اونم گفت نیم ساعته میاد کمی لباس های خودم و بچه هارو برداشتم رفتم در حیاط باز کردم واردکوچه شدم
که ازاونجا ناباوری هایم سربار بودنم رو بیچاره بودنم رو درنازو نعمت فهمیدم
یه خانم مسنی که از سرو وضعش پیدا بود وضع مالی خوبی داره سر راهم قرار گرفت کمی نگاهم کرد
من :چیزی شده
خانم:سهیلا سعادتی
من:خودم هستم
خانم دستاش لرزید :پس خودتی
من:متوجه نمیشم
خانم :فرصت زیاده عزیزم باید بدونی کی هستی تابهتر تصمیم بگیری
من :متوجه نمیشم
خانم :شماره ام رو داشته باش عزیزم
همون موقع بوق ماشین یاشار بلند شد وخودش کمکم کرد سوار ماشین شدم
یاشار:کی بود
من:کی؟ کی بود ؟
یاشار: زنه
من:چرت و پرت گفت
یاشار سکوتی کرد
پیاده شدم ویاشار شیدا رو اورد تو
به مامان سلام دادم
مامان :سلام عزیزم خوش اومدی به خونت
من :ممنونم
نشستم:رو مبل وشهرام تو بغلم لم دادم
من :یاشار شیر شیدا رو درست کن
یاشار :خودت نمیدی
من :نه
مامان:حالا صدای این خانم کوچولو درمیاد
من :اره یاشار زود درست کن
مامان رفت اشپزخونه یاشار نشست کنار دستم
یاشار :خب که چند روز مرخصی می خوایی
من:یاشار خسته ام کرده به خدا اصلا حوصله خودمم ندارم نذار دور برم افتابی بشه خواهشا
یاشار:باشه چشم ولی اگه بره شکایت کنه چی
من:هرکاری دلش میخواد بکنه
رفتم تو اتاقم شهرام خوابوندمش خودمم کنارش خوابیدم از روی گرسنگی بیدار شدم شهرام کنارم نبود در اتاق باز کردم صدای پچ پچ چند نفر بلند شد
نزدیک پذیرایی شدم
صدای فرهاد بود میخواستم عقب گرد کنم برم اتاقم که باحرفش خشک شدم
فرهاد:اخه مادرجون ازوکجا معلوم که واقعا مادر اصلیش باشه تا سهیلا ازمایش نده چیزی معلوم نمیشه
منم خیلی بهش فشار اوردم تا پاشد اومد اینجا منم حرفی ندارم از دور مراقبشم تا امادگیش رو پیدانکرده از چیزی خبر دار نشه
وارد پذیرایی شدم از چی خبردار نشم
سامان و یاشار جا پریدن مامانم رنگش پرید
فرهادم دهنش باز موند تنها کسی که به خودش مسلط بود شایان بود
شایان:صلاح نیست الان بدونی
من:صلاحم رو خودم تشخیص میدم نه کس دیگه
شایان :من بزرگ ترت هستم پس من میگم نه تو
فرهاد :اول وآخرش که باید بدونه
مامان:نه اقا فرهاد الان نه مادرجون مگه نمی بینیش تازه حالش بهتر شده الان خوب نیست
من چی میگید شما ها از چی باید باخبر باشم
سلام دوستان
قسمت ۱۲یا ۱۳ با عرض پوزش دقیقا یادم نیست
چشمانم رو که باز کردم روی تخت اتاق بودم دستم که بالا اوردم متوجه سرم تو دستم شدم صورتم درد میکرد اروم مامان و صدا کردم که صورتم درد گرفت
در اتاق باز شد شایان وارد شد
شایان :خوبی؟
-:به نظرت خوبم ؟
شایان چرا بد باشی ؟
-:صورت درد میکنه
شایان :یخ اوردم برات که ورمش بخوابه خواب هم که بودی مامان دمبه و زرد چوبه گذاشت
-:شیدا و شهرام کجاند
شایان :پیش فرهاد
-:تشنه امه
شایان :صبر کن کمکت کنم
نشستم کمی اب خوردم دوباره دراز کشیدم
شایان :وقته شامه میتونی حرکت کنی
-:اره فکر کنم بتونم
دراتاق باز شد فرهاد وارد شد
فرهاد :دستت طلاخودم بهش غذامیدم
واشاره ای به سینی کرد
شایان ازاتاق خارج شد .
فرهاد :مادرجون برات سوپ درست کرده صورتت چطوره
-:خوبه
نشست روتخت اروم باصبر با قاشق بهم سوپ داد دهنم بادرد بازو بسته میکردم
فرهاد:حرفات رو میذارم پای حسادتت دفعه بعد بخششی در کار نیست
-:من جدی حرفم رو زدم
فرهاد فقط منتظرم برگردیم تکلیفت رو روشن میکنم
نگاهش کردم یاد خاطراتم افتادم ۱۵ سالم بود که با برادر شادی توی راه خونه حرف میزدم وخود شادی وسطمون بود شایان مارو دید و گفت حالیت میکنم دختره چش سفید یادمه تو خونه ازش سیلی خوردم که بابام تنبیه اش کرد و گفت :(بیخود کرده کسب که رو دخترم دست بلند کنه قلم میکنم دستش رو وروبه شایان اخطارداد که باراول واخرش باشه)
یه روزدیگه موندیم و ب گشتیم خونه فرهاد اجازه نمیداد بدون خودش پا از خونه بیرون بذارم
منم خسته شده بودم از حساسیت های بیجاش زنگ زدم به یاشار گفتم بیاد دنبالم
اونم گفت نیم ساعته میاد کمی لباس های خودم و بچه هارو برداشتم رفتم در حیاط باز کردم واردکوچه شدم
که ازاونجا ناباوری هایم سربار بودنم رو بیچاره بودنم رو درنازو نعمت فهمیدم
یه خانم مسنی که از سرو وضعش پیدا بود وضع مالی خوبی داره سر راهم قرار گرفت کمی نگاهم کرد
من :چیزی شده
خانم:سهیلا سعادتی
من:خودم هستم
خانم دستاش لرزید :پس خودتی
من:متوجه نمیشم
خانم :فرصت زیاده عزیزم باید بدونی کی هستی تابهتر تصمیم بگیری
من :متوجه نمیشم
خانم :شماره ام رو داشته باش عزیزم
همون موقع بوق ماشین یاشار بلند شد وخودش کمکم کرد سوار ماشین شدم
یاشار:کی بود
من:کی؟ کی بود ؟
یاشار: زنه
من:چرت و پرت گفت
یاشار سکوتی کرد
پیاده شدم ویاشار شیدا رو اورد تو
به مامان سلام دادم
مامان :سلام عزیزم خوش اومدی به خونت
من :ممنونم
نشستم:رو مبل وشهرام تو بغلم لم دادم
من :یاشار شیر شیدا رو درست کن
یاشار :خودت نمیدی
من :نه
مامان:حالا صدای این خانم کوچولو درمیاد
من :اره یاشار زود درست کن
مامان رفت اشپزخونه یاشار نشست کنار دستم
یاشار :خب که چند روز مرخصی می خوایی
من:یاشار خسته ام کرده به خدا اصلا حوصله خودمم ندارم نذار دور برم افتابی بشه خواهشا
یاشار:باشه چشم ولی اگه بره شکایت کنه چی
من:هرکاری دلش میخواد بکنه
رفتم تو اتاقم شهرام خوابوندمش خودمم کنارش خوابیدم از روی گرسنگی بیدار شدم شهرام کنارم نبود در اتاق باز کردم صدای پچ پچ چند نفر بلند شد
نزدیک پذیرایی شدم
صدای فرهاد بود میخواستم عقب گرد کنم برم اتاقم که باحرفش خشک شدم
فرهاد:اخه مادرجون ازوکجا معلوم که واقعا مادر اصلیش باشه تا سهیلا ازمایش نده چیزی معلوم نمیشه
منم خیلی بهش فشار اوردم تا پاشد اومد اینجا منم حرفی ندارم از دور مراقبشم تا امادگیش رو پیدانکرده از چیزی خبر دار نشه
وارد پذیرایی شدم از چی خبردار نشم
سامان و یاشار جا پریدن مامانم رنگش پرید
فرهادم دهنش باز موند تنها کسی که به خودش مسلط بود شایان بود
شایان:صلاح نیست الان بدونی
من:صلاحم رو خودم تشخیص میدم نه کس دیگه
شایان :من بزرگ ترت هستم پس من میگم نه تو
فرهاد :اول وآخرش که باید بدونه
مامان:نه اقا فرهاد الان نه مادرجون مگه نمی بینیش تازه حالش بهتر شده الان خوب نیست
من چی میگید شما ها از چی باید باخبر باشم
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۶ ساعت 11:58 توسط نویسنده
|