خاطره تینا جون
سلام به همه دوستان عزیز✋️ تینا هستم دوباره با یه خاطره جدید اومدم این خاطره مربوط به چند سال پیشه ولی خب یادم نیس چند ساله بودم دقیقا😬 فک میکنم حدود یه سال و خورده ای از فوت مامان بابام گذشته بود که مامان یاسی ( تو خاطره قبل ازش گفته بودم😂 ) که خیییلی زیاد خانم خوبیه و بعداز فوت مامان بابام خیلی کمک حالم شد زنگ زد به علیرضا ازش اجازمو گرف منو خودشو یاسی با هم بریم شمال😬 و چون علیرضا خیلی زیاد بهش اعتماد داش اجازه داد برم و یکی دیگه از دلایل هم این بود که میدید دوباره دارم تو لاک خودم فرو میرم🙁 بنابراین اجازه صادر شد و من به مدت سه روز عازم شمال شدم😬😂 چه کتابی به به😂 خلاصه تو اون سه روزی که ما اونجا بودیم همش داخل آب بودیم و در حال خوردن بستنی و چیپس و لواشک و.... به به😋 بعداز اینکه از آب هم بیرون میومدیم با موهای خیس به آلاله جون « مامان یاسی » اصرار میکردیم ما رو ببره پارک و خرید و ایشون هم کلی صحبت میکردن و میگفتن که نه و فلان و بهمان ولی ما گوش نمیدادیم😂😐😬 خلاصه سفر سه روزه ما تموم شد و با برگشتیم اما چه برگشتنی حال من اصلاااا خوب نبود گلوم درد میکرد حسااااابی گوشمم خیلیییی درد میکرد و آبریزش داشتم و صدامم گرفته بود تمام بدنم هم درد میکرد و تب هم داشتم😢 خلاصه به قول معروف کلکسیون درد بودم اون روز علیرضا نمیدونم کجا بودش که نبود تا آخر شب و وقتی هم اومد من خواب بودم😴 وقتی صبح برا صبحونه علیرضا بیدارم کرد حس کردم که متوجه مریضیم شد و گفت: عشق داداش خوبی؟ خوش گذشت؟ تعریف کن ببینم؟ منم حالم خوب نبود ولی نمی خواستم لو برم بنابراین یکمش رو تعریف کردم و یهو از وسطاش تلفنش زنگ خورد و نمیدونم چی شد که بعدش گفت: عزیزم من باید برم کار دارم زود میام باشه گلم؟ منم که خوشحاااال😂😜 گفتم باشه داداش به سلامت😍😘😂 علیرضا هم که عجله داشت و مریضی منو یادش رفته بود😬 گذشت گذشت تا شب شد و حال من خیییلی بدتر شد جوری که سه چهار بار بالا آوردم و تبم وحشتناک شده بود و آب گلوم رو هم نمیتونستم قورت بدم😢 بیحال رو تخت افتاده بودم و گریم گرفته بود چون میدونستم یه عااااااولمههه آمپول در انتظارمه😢 دیگه جونی تو تنم نمونده بود که صدای ماشین رو تو حیاط شنیدم😭 استرس گرفته بودم شدییییید😢 ضربان قلبم رو حس میکردم😐🙁 صدای در خونه رو شنیدم و بعدشم صدای علیرضا رو که میگفت: تینااااا عزیززززمممم کجااییی؟ دلت برا داداشیت تنگ نشده؟ نمی... تا همینجا گفت و بعدش یهو در اتاق رو باز کرد و همین که منو تو اون وضع دید وحشت کرد و گفت: یا خدا تینا چی شدی عزیزم؟😱 بعدم اومد سمت تخت و کنارش نشست من هم که هم از درد و هم از ترس گریم گرفته بودم زدم زیر گریه و همین علیرضا رو وحشتزده تر کرد و سریع دستش رو گذاشت رو پیشونیم و گفت: وااای خدا سرما خوردی عزیزم؟ همنیجا بخواب تا من برم وسایلم رو بیارم این قدر هم گریه نکن چشات حیفن😍❤️😘 بعدشم رفت چند دقیقه بعد با وسایلش اومد و شروع کرد به معاینه😢 هرچی بیشتر معاینه میکرد بیشتر هم اخم میکرد آخراش دیگه عصبانی شده بود حساااابی😢😡 منم جرات حرف زدن نداشتم😶 با یه صدایی که به زور کنترل میکرد تا بلند نشه گفت: دفترچه ات کجاس؟😡😠 اخم کرده بود گفتم: داداش؟ گفت: بله گفتم: میگم میشه آمپول ندی؟🙁 یهو ترکید و با داد گفت: نههه نمیشه😡 حالت داغووونه میفهمی؟ داااغووننن😡 بعدشم با حالت غر غر در حالی که داشت دنبال دفترچه ام میگشت با خودش گفت: رفته شمال خودشو داغون کرده برداشته میگه آمپول نده😒 بعدش یهو صداش بلند شد گفت: پس کجاس این دفترچه ات؟ گفتم: تو کشو اول🙁😢 دفترچه رو برداشت شروع کرد به نوشتن منم که از ترس اصلا جرات حرف زدن با علیرضا رو نداشتم وقتی تموم شد بی هیچ حرفی رفت پایین برام شیر و کیک آورد و با تهدید گفت: وقتی من اومدم اینا تموم شدن فهمیدی؟😠 منم با گریه گفتم: بله داداش😢 فک میکنم یه لحظه دلش به حالم سوخت که بغلم کرد منم بغلش کردمو بلند گریه کردم علیرضام هیچ حرفی نمیزد فقط موهامو ناز میکرد بعد چند دقیقه دوباره حس کردم دارم گلاب به روتون بالا میارم🤢 جلو دهنم رو گرفتم جون نداشتم پاشم علیرضا سریع سطل آشغال رو گرفت جلوم🤢 هیچی تو معدم نبود فقط ببخشیدا✋️ یکم آب بالا آوردم بعدش هم علیرضا سریع دفترچمو برداشت گفت: بخور منم سریع میام🥛🍪 و رفت بیرون بعد فک میکنم حدود نیم ساعت اومد داخل اتاق وااااای خدا یه پلاستیک پرررر از آمپول😱😭 و...
دستش بود من که تا اون موقع گریم قطع شده بود تا پلاستیک رو دیدم با گریه گفتم: داداااش تو رو خدا خیلی زیادن من نمی خوام😭 گفت: همش که برای یه روزت نیس یکمشو الان میزنی بقیش هم بعدا بعدش هم یه نگا به لیوان شیر و کیک کرد منم چون حالت تهوع داشتم فقط تونسته بودم نصفش رو بخورم🙁 قبل از اینکه علیرضا چیزی بگه من گفتم: داداش😭 حالت تهوع داشتم نتونستم😭 علیرضا هم آروم گفت: عب نداره علیرضا رفت کنار میزم همه آمپولا رو گذاشت روش ( پشتش به من بود ) و دونه دونه داشت آماده میکرد😢💉 سه تا رو که آماده کرد و درحال آماده کردن چهارمین آمپول بود که متاسفانه پودری بود😢😱 به من گفت ( هنوزم پشتش بهم بود ): برگرد تینا گفتم: داداااش😭 حرفمو قطع کرد گفت: برگرد تا بیشتر از این عصبانی نشدم😠 زود باش منم با گریه و ترس برگشتم و رو شکم خوابیدم اما همین که خواستم سرم رو برگردونم تا ببینم داره چکار میکنه گفت: نگا نکن😠 اینقد تحکم داشت حرفش که سریع سرم رو گذاشتم رو دستام😢 از بالا پایین شدن تخت فهمیدم کنارم نشسته و بعدش هم شلوارکو شورتمو کشید پایین و پنبه کشید و گفت: نفس عمییییق و سریع آمپول رو فرو کرد😭 از لحظه ورودش درد داشت😭 با گریه گفتم داداااااش😭 درش بیار این لعنتی چیه😭 علیرضام گفت: هییییس چیزی نیس الان تموم میشه نفس عمیق بکش خییییلی درد داشت و بلند بلند گریه میکردم😭 آخراش فک میکنم علیرضا دلش به حالم سوخت و با یه لحن مثه همیشه گفت: جااانم عزیزم آروم باش تموم شد تمووووم💉 و بعد درش آورد گفتم: داداااش خیلی درد میکنه جاش😭 گفت: یکم دیگه آروم میشه  ( یکی از ویژگی های من اینه که خیییلی کم سفت میکنم ) منم همچنان داشتم گریه میکردم😭 علیرضا بی هیچ حرفی سمت دیگرو پنبه کشید که من به صورت کشدار گفتم: نههههه داداااااششش نزنننن😭😭😭 اما علیرضا سریع فرو کرد آمپولو و فرصت هرکارس رو ازم گرفت😂😭 این درد داشت اما نه مثل قبلی و فقط من داشتم بلند بلند گریه میکردم😭 علیرضا هم آروم میگفت: جااان جانم هیسسس آروم باش😘😍 بعد چند ثانیه این یکی رو هم درآورد و جاشو ماساژ داد و سمت آمپول اول رو پنبه کشید و فرو کرد و شروع به تزریق کرد💉😢 خییییلیییی زیااااددد درد داشت اینقدری که یه جیغ کشیدم و گفتم: داداااااش آیییییییییی داداشی درد میکنههههه😭 آی درش بیار جون مننن😭😭😭 علیرضا هم با صدای گرفته گفت: جان دلممم عزیزمم آروم باش بمیرم برات الان تموم میشه نفس عمیق بکش😍😘 جانم هیییس جااان چیزی نیس تموم شد تموم❤️ بعدم درش آورد با اینکه آمپول تموم شده بود اما دردش همچنان پا برجا بود و منم گریه میکرد😢😭 علیرضا هم گفت: گریه نکن عزیز دلم تموم شد و تا خواست دوباره پنبه بکشه آیفون به صدا در اومد و منو نجات داد🙁😊😢 علیرضا گفت: برم ببینم کیه رفت و یه ربع بعد با محمد ( بهترین دوستش که منم مثه علیرضا خیلی دوسش دارم و صداش میکنم داداش محمد😊 ) اومد داخل
تا محمدو دیدم انگار که جون گرفتم با گریه گفتم داداش محمممممدددد😭 گفت: جووونم آبجی؟ چه بلایی سر خودت آوردی که اینقد آمپول مجبور باشی بزنی؟ ( علیرضا براش گفته بود که سرما خوردم و اینا ) منم چیزی نگفتم و فقط گریه کردم محمد گفت: حالا عب نداره دراز بکش بقیش رو هم بزنه برات زود عزیزم😘 منم با گریه یه نگا به علیرضا کردم که دیدم داره با ناراحتی نگام میکنه😢 دلم نمی خواست بیشتر از این ناراحتش کنم بنابراین برگشتم و سرمو گرفتم بین دستام محمد هم اومد جلو آمادم کرد و داشت باهام حرف میزد و حساااابی حواسمو پرت کرد و علیرضا هم علاوه بر اون یدونه آمپول که آماده بود ۲ تا دیگه هم آماده کرد و اومد جلو😢 داشتم جواب محمد رو میدادم که خیسی پنبه و الکل رو رو باسنم حس کردم و گفتم: نههه تو رو خدا😢 اما علیرضا آمپولو فرو کرد خیلییییی درد داشت بلند بلند گریه میکردم و گفتم: داداااااش محمد😭 بگو درش بیاره😭 و بلند بلند گریه کردم علیرضا که کلا حرفی نمیزد اما محمد گفت: جااانم آبجی جااان تحمل کن یه کوچولوش مونده💋 آروم باش عزیزم تموم شد تموووم💋 بعدش هم علیرضا در آوردش و پنبه کشید و سریع آمپول بعد رو فرو کرد خیلی درد نداشت و فقط آروم گریه کردم😢 علیرضا سمت دیگه رو پنبه کشید و آمپولو فرو کرد خییییلی درد داشت خیییلی مثه آمپول سوم بود بلند بلند گریه میکردم و با جیغ میگفتم: دادااااشی داداش علیرضااااا درد داره درش بیار تو رو خدا😭😭 دادااااشی😭 علیرضا هم بالاخره با یه صدای گرفته و کلفت گفت: جووون دلم عزیزم جانم آروم باش بمرم برات تموم شد آروم هیس تموم شد💋❤️ محمد هم گفت: آروم باش آبجی تموم شد گریه نکن💋 خیلی درد داشت فک میکنم آخراش بود که نفسم از درد رفت😢 محمد گفت: درش بیار😡 کشتیش بچرو😡 علیرضا هم آمپولو درآورد سریع رفت از اتاق بیرون محمد هم اومد جلو تو صورتم فوت کرد تا نفسم برگشت دوباره بلند بلند گریه کردم باسنم از درد حس میکردم بی حس شده😢 با کمک محمد با گریه برگشتم علیرضا هم با یه لیوان آب میوه😋 اومد اونو خوردم و دوباره گریه کردم محمد گفت: من میرم اتاقت علیرضا🚶 بعدشم اومد جلو پیشونیم رو بوسید گفت: خیلی ناراحته گریه نکن💋 بعدشم رفت اتاق علیرضا🚶 علیرضا هم اومد جلو یکم نگاهم کرد بعدش بغلم کرد گفت: ببخشید تو خدا حالت خیلی بده مجبور بودم😢💋 گریه نکن جون داداش آروم باش هیسس💋 کلی بغلم کرد نازمو کشید و باهام حرف زد آخرشم گفت: زود خوب شو💋 رفت یه قرص آورد داد خوردم بوسم کرد💋 گفت بخواب فدات شم استراحت کن بیدار شدی برات غذا میارم💋😘 منم خوابیدم😴 نصفه شب هم از درد آمپولام بیدار شدم که علیرضا برام کمپرس کرد و بهتر شد👍
پ.ن ۱: فرداش ۴ تا آمپول دیگه هم زدم و پس فرداش هم ۲ تا دیگه😢
پ.ن ۲: اونشب محمد و علیرضا کار داشتن گویا🙄 واسه همین محمد اومده بود خونه ما
پ.ن ۳: جای آمپولام تا چندددد وووقققت خیلی درد میکرد😢
پ.ن ۴: مرسی که خوندید و ببخشید که چشاتون خسته شد😘 اگه تونستم ادامش رو هم میزارم
پ.ن ۵: من عاشقتونم فراوون😍💋😘