خاطره بیتا جون

سلام سلام سلام، من بیتام واین دومین خاطره ای هست که می خوام بزارم. تقریبا زمستون سه سال پیش بود که سرما خورده بودم و گلوم هم درد می کرد و می دونستم که عفونی شده قبلا هم که اینجوری شده بودم دکتر بهم سفکسیم داد تا خوب شدم این سری هم من برای خودم سفکسیم تجویز کردم و ادلت کلد اما متاسفانه خود درمانی جواب نداد تب هم داشتم و با مامانم رفتیم مطب دکتری که دوتا کوچه اونور تر از خونمون بود دکتر معاینه کرد و وقتی دستشو گذاشت رو پیشونیم برگشت به مادرم گفت خانم این تبش بالاست داره می میره 😳(کلا مدلش همین جوری هست پیاز داغشو زیاد می کنه)مادر منم لطف کرد گفت بزور اوردمش😳من ؟من که اروم سرم انداختم پایین اومدم. دکتر بهم گفت برات چهار تا آمپول می نویسم دوتا رو امروز می زنی دوتارو فردا (اگر خاطره ی قبلی خونده باشین گفتم که از آمپول نمی ترسم)البته فکر نمی کردم امپول بنویسه چون قبلا که پیشش اومده  بودم به شوخی گفت برات امپول نوشتم می زنی؟منم گفتم بله و اون تعجب کرد و گفت اولین بیماری هستی که می گی امپول می زنم . من از اتاق دکتر اومدم بیرون و مادرم رفت داروخونه دارو رو گرفت و برگشت من رفتم آماده شدم و آمپول رو وارد کرد(پنی سیلین بود) خیلی درد داشت و پام داشت قطع می شد و بالاخره تموم شد دومین امپول رو هم زد که خیلی درد نداشت فکر کنم تب بر بود نمی دونم یه خورده رو تخت دراز کشیدم  بعدش برگشتیم خونه و حالم بهتر شده بود . روز بعدش رفتم مدرسه و از شانس خوشی که دارم برای پرسش رفتم جلو که پام هنوز برای پنی سیلین دیروز درد می کرد، غروب هم رفتم کلاس زبان و وقتی برگشتم به مامانم گفتم که پام هنوز درد می کنه و دوتا امپول امروز نزنم و اونم قبول کرد و حالم خدارو شکر خوب شد. از همین جا هم از خدا می خوام حال آقا سهیل هرچه سریع تر خوب بشه🙏ببخشید اگر بدبود و حوصلوتون سر رفت .یا علی 🌹🌹🌹