خاطره بهار جان

خاطره امپول خوردن از خاله جان بهار خانم:
دوماه پیش که ازسفر که برگشتیم من حسابی سرماخورده بودم مامان گفت بریم دکتر گفتم چیزی نیست خوب میشم باقرص اما هرچی قرص خوردم خوب نشدم مامان گفت امروز حتما میریم دکتر گفتم نه ودعوام کرد وعصر باهم رفتیم دکتر نوبتمون شد رفتیم داخل ودکتره اقای جون بداخلاقی بود معاینه کرد وگفت فسقل خانوم دفترچت بده دارو بنویسم گفتم فسقلی خودتی من خانوم شدم خندید برام دارو نوشت گفت حالا که خانوم شدی امپول بزن خانوما که نمیترسن گفتم میزنم رفتیم دارو خونه مامان داروهارو گرفت به خاله زنگ زد گفت شب بیاد خونه ما امپولامو بزنه هرچی به مامان گفتم نمیزنم درد داره قبول نکرد تواتاقم بودم خاله اومد مامان گفت درو باز کن خالته رفتم در باز کردم نگام که کرد گفت چرا اینقدر رنگت پریده حالت بده شروع کردم گریه کردن گفت خاله چرا گریه میکنی گفتم اومدی امپول بزنی گفت درد نداره نترس گفتم مگه میشه درد نداشته باشه خاله گفت بخوا اروم میزنم من که دلم نمیاد اذیتت کنم دستمو گرفت باهم رفتیم توخونه وبا مامان حرف میزدن وشام اوردن من گفتم نمیخورم خاله گفت نخوری میگم مامانت برات تقویتی بگیره الانم میزنم بهت چون هیچی نمیخوری گریه کردم رفتم تواتاقم خاله اومد گفت ناز نکن میخاستی غذا بخوری مامان رفت دارو خونه نزدیک خونمون برام تقویتی گرفت اومد اینقدر خواهش کردم خاله گفت اصلا نمیشه چون دختر بدی شدی هیچی نمیخوری باید امپول بزنی خاله امپول اماده میکرد منم واستاده بودم نگاش میکردم گفت زود بخواب واستاده منو نگاه میکنه گفتم خاله گفت خاله چی زود بخواب امکان نداره باید بزنی خوابیدم گفت اماده نشدی که گفتم هرکی میخاد امپول بزنه به من خودشم امادم میکنه گفت بلبل زبون خان دارم برات گفت تهدید ها که یادته هیچی نگفتم داد زد گفت یادته گفتم اره تکون نخورم گریه نکنم سفت نکنم گفت افرین حالا بخواب منم اشکم دراومده بود میدونستم درد داره خیلی گفت اول پنادور میزنی بعد تقویتی دوتاشون درد دارن سمت راستمو پنبه کشید وپنادور فرو کرد توپام اینقدر درد داشت اینقدر جیق زدم گفتم خاله درد داره درش بیار پامو تکون دادم خاله محکم زد رو پام گفت زشته بچه که نیستی گفتم درد داره بخدا توکه گفتی درد نداره زود تموم شد کشید بیرون زود پنبه کشید وامپول فرو کرد توپام گفتم اخ اخ اخ کشتیم خاله تورو خدا بس درش بیار گفت هنوز هیچیش تزریق نشده مردم تا تموم شد اینقدر گریه کردم خاله گفت بخواب گریه نکن تموم شدن گفتم من دیگه دوست ندارم نمیخام خالم باشی گفت نخا ولی باید میزدی بخاطر خودت بود بعد از چند دیقه دردم یادم رفت رفتم پیش خاله رو پاش نشستم بوسش کردم گفتم ممنون خاله جان ببخش دردم اومد اذیتت کردم گفت حق داشتی امپولات درد ناک بودن