خاطره ستاره جون
سلام باز من اومدم
ببخشید که خاطره قبل غمگین بود و مرسیییییی بخاطره همدردی هاتون
اینم خاطره
مثل همیشه بعد از شام نشسته بودیم دور هم من ماهان پرهام عاطفه شیرین سیامک بابا و مامان بودیم که ماهان بم گفت بشکه(بخدا من اصلا چاق نیستم بعد ماهان بم میگه بشکه😡)گفتم بله هرکول(ماهان میره بدنسازی بازو و سینه هاش اینقدر ماهیچه دارن که حد نداره وقتی چها زانو میشینه احساس میکنم الان کمرش قط میشه اینقدر بازو سینه هاش ماهیچ دارن محمدو پرهام از ماهان بدتر)که گفت هرکول خودتی یابو گفتم به من میگی یابو و یه نشکون از بازوش گرفتم که ماهان:خرجنگ من:قورباغه ماهان:خرگوش من :کانکورو که بابا گفت بسه دیگه شما چرا اینقدر بس میکنید که گفتم بابا ببین این غول به من گفت بشکه من کجا چاقم(همه داشتن میخندیدن) که ماهان گفت همه جات چاق هییی ببین چقدر چاق شده شکمشو ببین که گفتم مااااماااان من چاقم که مامان با خنده گفت ستاره ماهان میخواد حرصتو در بیاره که ماهان گفت نه مامان این خودش چاق و قد کوتاه(من قدم بلند هااا ماهان میخواست حرصم در بیاره) مگه نه پرهام که پرهام با خنده گفت اره که گفتم پرهااااااام و پرهام گفت الفرار و دوید منم دویدم دنبالش یعنی نفس نفس میزدم گفتم هرکول وایسااا ببینم و سرعتم زیاد کرد از پشت پیرهنشو گرفتم محکم بازوش گاز زدم که داد زد هیییی سگ ولم کن وحشی دندون هرگوشیییی هیییی ولم کن گوشت بازوم کنیدی که محکم فشار دادم و ولش کردم دویدم رفتم پشت بابا قایم شدم که دیدم عاطفه و شیرین و سیامک و ماهان پهن زمین از خنده بابا هم معلوم بود خنده اش گرفته ولی اخم کرده بود گفت تا کیه میخوایم این گربه و سگ بازی در بیارید اینو که گفت همه مون قهقه میزدیم تا شیرین گفت بابا موش و گربه نه گربه و سگ و همه مون پهن شده بودیم زمین که من تشنم شده بود رفتم تو اشپز خونه اب خوردم وقتی اومدم بیرون دیدم تو هوام بعلهههه پرهام منو بغل کرده بود با مشت میکوبیدم تو کمرش میگفتم ولم کن که گفت حالا بازوی منو گاز میگیری انداختم رو مبل و قلقلکم داد یعنی از خنده گریه ام گرفته بود که تا پرهام گفت بگوو غلط کردم که گفتم غلط کردی که خندید گفت تا سه میشمارم اگه گفتی گفتی اگه هم نگفتی که باز قلقکت میدم که گفت 1 2 که گفتم غلط کردی و محکم با پا زدم تو دلش که پا خودم شکست و زود رفتم پیش بابای که از خنده قرمز شده بود پرهام دلش گرفته بود میگفت اییییی الله ی دستت بشکنه و که ماهان یکی زد پشت سرش گفت با پا زدت چیکار دستش.اومد تو اتاقم و یکم با گوشی ور رفتم و صب کردم تا اذان بگه که نماز بخونم نمازم خوندم و خوابیدم صب ساعت 10از خواب بیدار شدم و گلوم و گوشا اینقدر درد میکردن که نمیتونستم اب دهنموهم قورت بدم که رفتم بیرون دیدم همه سفره نشستن که ماهان داد زد یااااخداااااااا که همه برگشتن منو نگاه کردن و پقی زدن زیز خنده که با حرص گفتم چتونه خوشگل ندیدین که ماهان گفت چرا ولا دیدیم ولی زامبی ندیدیم که الان دیدیم و همه زدن زیز خنده با حالت قهر رفتم دست و صورتم شستم و داخل اینه خودم دیدم زدم زیر خنده موهام که فر بعد نصبشون از کش اومده بودن بیرون نصبشون بلند بودن نصبشون کوچیک اصلا یه وضی بود چتر هام هم رفته بودن بالا که شونشون کردم و مرتب و شیک رفتم سر میز که پرهام یه سوت زد گفت شماره بدم خدمتون که عاطفا با قاشق یکی محکم زد تو سر پرهام گفت خاک تو سرت زنت نشسته تو داری شماره میدی و همه زدن زیر خنده که پرهام یه دستش تو سرش بود داشت ماساژش میداد گفت عاطی چرا میزنی تو و کلی شوخی کردن و صبحونه خوردیم البته من زیاد نخوردم چون گلوم درد میکرد عاطفه و پرهام سیامکو شیرین رفتن سر کار مامانم هم رفت بابا هم صب رفته بود من موندم ماهان که من رفتم درس بخون دیگه ساعت 12بود که اماده رفتم پاین داد زدم ماهان بیا منو برسون که دیدم اونم خودش اماده بود گفت که مامان گفت اول غذا خور بعد برو که گفتم من سیرم و رفتم بیرون کفشام پوشیدم که ماهان اومد و گفت بدو من باید برم بیمارستان ها گفتم هرکول خو تو دیر اومدی منکه اماده ام و رفتم نشستم تو ماشین ماهان هم اومد سوار شد منم یه اهنگ خوب گذاشتم به قول ماهان هی قر میدادم که رسیدیم ماهان 10تومن بم دادگفت تو که ناهار نخوردی یه چیز بگیر برا خودت گفتم باشه داداشی ولی یکم دیر بیاین دنبالم چون کار دارم با مدیر که ماهان با خنده گفت حالا میخوای چیکار کنی با اون مدیر بدیختت که خندیدم و خداحافظی کردم و رفت من رفتم داخل مدرسه و صحفه ی که من پیچندمشو رفتم تو کلاس نشستم جلو جلو ریاضی ایم حل میکردم که دیدم معاون😠😠😠 اومد گفت تو داخل کلاس چیکار میکنی که گفتم اومدم ارث بابات و بخورم برم که با خنده دویدم رفتم سر صف که الی بم گفت حالا چیکار با این معاون کردی که یه لبخند زدم که بعد از سخنرانی های تکراری مدیر مدرسه رفتیم سر کلاس که ریاضی داشتیم که اینقدر من مسخره بازی در اوردم که خانم اعصبانی شد گفت ستاره بسه بخدا اگه درست خوب نبود الان بیرون بودی کهبا خنده گفتم خانم حرص نخورید پوستتون چروک میشه و خانم هم خنده اش گرفته بود که گفت دبگه بسه و با شوخی و خنده بقیه کلاسم تمام کردیدم که من رفتم سراغ نقشه برای معاون از این سوسک پلاستیک ها داخل بازار دیده بود خریدم گفتم کار میاد وگذاشته بودم تو کیفم و یکشون در اوردم رفتم بیرون زنگ تفریح خورده بود این معاونم هی الکی ایراد میگرفت که رفتم جلو الکی خودکارم انداختم خم شدم وردارمش همون موقعه هم سوسک چشبوندم به شلوار معاون که بلند شدم که به معاون گفتم خانم ....رفته بودین دستشویی که با اخم گفت بله تو از کجا میدونی که گفتم اها چون فکر کنم یه اقا سوسک ازتون خوش اونده چسبیده بتون ولتون هم نمیکنه میگه فقط خانم معاون که با اخم گفت چی میگی که گفتم هیچی فقط یه سوسک تو شلوارتون (اینارو بلند میگفتم)که چنان جیغی زد و هی پاش میکوب به زمین جیغ میزد همه پهن زمین شده بودن از خنده یعنی جوری جیغ میزد که همه معلما اومده (یعنی اگه میذاشتیش شلوارشم میکند )که مدیر اومد گفت چی شده معاون با جیغ گفت سوسک و غش کرد (یعنی اینقدر خندیدیم اینقدر مسخرش کردیم تا استفاع داد )که مدیر وقتی فهمید که سوسک پلاستیکی بود با اعصبانیت گفت این کار کی بود کی جراعت کرد این کار کرده که گفتم من بودکه مدیر با اعصانیت گفت برو تو دفتر تا من بیام بچه ها هم رفتن سر کلاساشون منم رفتم دفتر نشستم رو صندلی پام گذاشتم رو هم مدیر هم هی حرص میخورد که زنگ زد بابام و که گفت بیان بابا هم گفته که من سر کارم پسرم میفرستم که بعد از 20مین ماهان و پرهام اومدن که مدیر همه چی توضیع داد براشون که پرهام اعصبانی شد ولی ماهان معلوم بود خنده اش گرفته که مدیر گفت اقای دکتر بخدا اگه ستاره شاگرد اول نبود درسش خوب نبود الان صد بار اخراحش کرده بودمولی خوب درسش فوقع العاده است و یه اعتباری برا مدرسه وگرنه الان اخراجش کرده بودم پرهام گفت خانم.... واقعه ان من شرمنده ام ولی ستاره از کوچیکی پیش فعال بود ویه کم فضول و کنجکاوی که گفتم وایی من کجا فضولم من به این ساکتی که پرهام با اخم بم گفت ستاره که پرهام ادامه داد و من از ستاره میخوام که ازتون معذرت خواهی کنه و از معاون معذرت خواهی کنه که و من واقعه ان شرمنده ام اگه میشه به خانم ...(معاون) از طرف من غذر خواهی کنید که پرهام با اخم گفت ستاره که گفتم خانم... با اینکه حقش بود ولی معذرت میخوام که پرهام با اخم گفت ستارهه و مدیر گفت که الان ستاره رو با خودتون ببرید سه روز هم اخراج موقعیت تا مدرسه یکم اروم بگیر که پرهام صدا نفساش میشنیدم اینقدر عصبانی بود که تشکرو غذر خواهی کرد و پرهام با اعصبانیت که صداش میلرزید گفت ستاره گمشو برو کیفت بیار که با تعجب نگاش کردم (تاحالا اینطوری بام حرف نزده بود ولی پرهام اینقدر رو انضبات حساس که حد نداره) که با دادی که بم زد سریع رفتم در زدم به معلم گفتم کیفم بیار که با تاسف سرشو تکون داد گفت تو که اینقدر درست خوبه دیگه جرا اینقدر فضولی بچه که هیچی بش نگفتم رفتم دیدم ماهان و پرهام داخل ماشین ماهان داره با پرهام حرف میزنه که رفتم در ماشین باز کردم اروم رفتم داخلش که پرهام با اعصبانیت گفت حالا سوسک میچسبونی به شلوار معاونتون با اعصبانیت داد زد اره دیگه ما رو بت دادیم پرو شدی که ماهان گفت پرهام بسه داری رانندگی میکنی ها پرهام دستاشو مشت کرد ولی من اصلا از کارم پیشون نشدم تازه حقشم بود😊 کم بود براش که تا رسیدیم پرهام کلی غرغر کرد و رفت سر خونه زندگیش که منم خوابم میومد و (یعنی این سه روز اصلا عقب نیوفتادم تازه من خودمم جلو رفته بودم همه درسا ها رو ) خوابیدم وقتی بلند شدم یخ زده بودم هی میلرزیدم گلوم گوشم درد میکرد و تبم داشتم ابریش بینی و چشمام قرمززز که یه پتو مسافرتی از این مخملی ها پیچوندم دور خودم رفتم داخل حال که دیدم همه نشسته بودن به جز ماهان و سیامک که مامان با اخم گفت ستاره چت شده که زدم زیر گریه زار زار گریه میکردم که مامان گفت تو چقدر داغی دختر که با گریه گفتم گلوم گوشم که پرهام با اخم بم گفت برو لباسات بپوش تا بریم بیمارستان که با گریه گفتم نهههه بابااااااا من نمیخوام برم بیمارستان و همینجور گریه میکردم که مامان رفت داخل اشدخترم بزار دیگه خودم میگم چیز تزریقی ننویس برات که به کمک مامان لباس پوشیدم مامان هم خواست بیا اما پرهام نذاشت عاطفه کمک کرد سوار ماشین شدیم که پرهام جلو نشست بابا هم رانندگی میکرد که سرم گذاشتم رو شون عاطفه که عاطفه گفت عزیزم الان میریم معاینت میکن قرص و شربت بت میده خوب میشی که اشکام میریخت که بابا گفت دخترم گریه نکن دیگه وقتی رسیدیم باز عاطفه کمکم کرد رفتیم بابا و پرهام رفتن نوبت بگیرن که منم سرم رو شون عاطفه بود اصلا حال نداشتم که بابا اومد نشست میشم گونه ام بوس کرد گفت دختر بابا چطوره ؟که گفتم بابا من امپول نمیزنم که خندید گفت باشه دخترم به دکترت میگم امپول نویس بعد با گونه ام بوس کرد که بعد از 10مین نوبتمون شد که رفتیم با بغض گقتم بابا بگی هااا که گفت چشم وقتی رفتیم یه دکتر مسن و خیییلییی مهربون بود که سلام کردیم گفت دخترم چته که نگاه کردم بابای که گفت سرما خورده و علایم گفتم معاینم کرد عاطفه هم دفترچمو بش داد که گفت با دکتر ماهان....چه نسبتی دارین که گفتم خوهرشونم و بعد که شناختمون کلی از ماهان تعریف کرد که اروم گفتم بابا که بابا گفت اقای دکتر دختر من از چیز تزریقی میترسه میشه یکم مراحتش کنید که گفت اقای ... گلوش افتضاست گوششم عفونت کرده و تبشم بالاست امپول که داره ولی کمشون میکنم که تشکر کردیم که تا از اتاق دکتر اومدیم بیرو ن من زدم زیر گریه که من امپول نمیزنم بابا که بابا گفت زشته دخترم اصلا بیا بریم ببینم امپولات چیه که همینجور گریه میکردم که بابا رفت دارو خونه پرهام داشت با اخم نگام میکرد که عاطفه گفت پرهام چته چرا اینجوری نگاش میکنی مگه ارث تو خورده که پرهام خندید گفت نه دارم با اخم نگاش میکنم که چرا داره واسه یه امپول گریه میکنه که بغل زد بم گفت ته تغاری دیگه گریه نکن که دیدم بابا با یه کسیه پر از امپول که گریه ام شدت گرفت گفتم پرهام نمیخوام من که گفت هیس که بابا اومد گفت دخترم تو که داری هنو گریه میکنی که با گریه گفتم بابا من امپول نمیخوام که گفت ستاره تو که بچه نیستیکه گفتم بابا که پرهام دستمو گرفت گفت بلند شو که بلند شدم دیدم هی داره میره سمت تزریقات که گفتم پرهام نه که گفتم اجیی یک دقبقه است زود تمام میشه که بزور راضیم کردن با عاطفه رفتم تزریقات که فیش داد دست عاطفه عاطفه هم داد دست پرهام که پرستار بم گفت برو اماده شو منم با گریه رفتم نشستم سر تختبرگردم که عاطفه کمرم گرفت گفت این دوتا هم بزن که خوب بشی که پرستار باز پنبه کشید و امپولو فرو کرد این دیگه واقعه ان درد داشت که با گریه گفتم اییییییییییییییییییییییییییییییی پام عاطفههههههههه بگووووووو درشششششش بیاررررر اییییییی پام و از گریه زیاد سکسک گرفته بودم و گریه میکردم که گفت تمام تمام کشیدش بیرون سریع بعدی زد کا یه کم درد داشت گفتم اییییی که گفت تمام با گریه برگشتم که دیدم عاطفه هم گریه کرده که پرستار به من گفت قدر اجیت و بدون که با گریه گفتم اجیم نیست که زن داداشم که با تعجب گفت واقعه ان گفتم اره که خواستم بلند بشم که جا امپولا دردم گرفت گفتم اخخخخ که گفت یکم استراحت کن که گفتم نه خوبم که عاطی هم کمکم کرد کفشام بپوشم که لنگون لنگون با گریه رفتم بیرون که دیدم بابا پرهام و ماهان اومدن سمتن که ماهان گفت بشکه شنیدم سرماخوردی الان اب کش شدی که با گریه گفتم بابا یه چیزی بش بگو که پرهام یکی زد تو سر ماهان گفت خوبه ؟ته تغاری که گفتم اره که پرهام گفت گریه زن منم در اوردی که گفتم زن ذلیل که بابا دستمو گرفت رفتیم سوار ماشین شدیم داخل ماشین اینقدر این پت و مت (ماهان و پرهام )مسخره بازی در اوردن تا قهقه ام در اوردن و رفتیم خونه مامان کلی قربون صدقه ام رفت و فردا شبش تو اتاق بودم یه کم بهتر شده بودم که ماهان و پرهام اومدن که به پرهام گفتم تو خونه و زندگی نداری که یه لبخند زد گفت نهه که ماهان گفت بشکه جان میخوایم اب کشت کنیم که گفتم جاااااااان که گفت مرض دراز بکش امپولات بزنم که داد زدم کمکک باباااااااا بااااااااباااااااااا که بابا اومد گفت چته دختر که گفتم من امپول نمیزنم که ماهان گفت خودشیرین دراز بکش امپولات بزنم حوصله بحث ندارم که گفتم بابااا من خوبم که پرهام گلوم نگاه کرد گفت یه امپول بزنی خوب خوب میشی که گفتم نهههههه من نمیخوام که بزور خوابوندنم یه امپول نوش جان کردم و چقدر کولی بازی در اوردم و بعد سه روز باز رفتم مدرسه اما این بار جوهر ربختم رو صندلی مدیر که جقدر حرص میخورد
ولی خو دیگه اخراجم نکرد ولی چقدر حرصش دادم جلو موهاش چند تا تار سفید داشت بجه ها میگفتن ستاره اینقدر حرصش داد موهاش سفید شدن ولی خوب همونقدر که فضول بود درس خونم بود یعنی اول درسم میخوندم بعد میرفتم فضولی میکرد😂😂ولی شاگرد اول بودم داخل آزمون ها هم همیشه خودم اول بودم
مرسی که خوندین
#شاد- و - سلامت -باشید