خاطره فهیمه جون
سلام فهیمه ام ارشد کشاورزی که الان برا دکترا دارم میخونم این خاطره ۲مربوط به سال ۹۳تابستون ۹۳ بود کارای اجرایی تزم شروع شده بوود بعد از اینکه تو اردیبهشت با کمک پدرم کشت نعناعهام رو انجام دادم توی تیرماه باید کارای ازمایشگاهیشو شروع میکردم ینی اندازه گیری ووزن ترو خشک گیاه اسانس گیری وازینجور کارا
من بدنم نسبت به خستگی بیش از حد حساسه وحتمن باید بعد یه فعالیت سنگین بخابم اگه نخابم به شدت حالم بد میشه ومیفتم دکتر حسینی استاد گیاهان داروییمون گفته بود که بچه ها هروقت تو مزرعه کار میکنین یا ازمایشگاه حتما بعدش استراحت کنین وقبلش ورزش کنین تا دچار دردای عضلانی شدید نشید
من بخاطر اینکه ازمایشگاه از شهر خودمون دور بود باید ۶صبح میرفتم تا زود به ازمایشگاه دانشگاه میرسیدم
مسول ازمایشگاه هم بسیار سخت گیر ومرتب از دانشجوها کارمیکشید چون ازمایشگاه ازمایشگاه زیست مولکولی بود بچه های زیست جانوری هم بودن اونا داشتن رو سلولای سرطانی سینه که بوسیله نانو نقره بود وازبین برنده بود کار میکردن یه روز صبح دیدم استادشون اومده وگفته بچه ها ما برا مراحل بعدی کار احتیاج به نمونه خون انسانی داریم کی داوطلبه تو اون گروه ۳تا اقا بودن که از امپول تقریبا میترسیدن جالبتر اینکه اونها معلم علوم هم برا مدارس راهنمایی ودبیرستان بودن😆😆😆
استاده گفت طبق معمول که اقایون میترسن گفت کی داوطلب میشه من گفتم من گفت خانم روشن نمیترسی گفتم وا امپول مگه ترس داره یه خون گرفتنه دیگه بعدش ازم خون گرفتن جالبتر اینجاس که من اصلا حالم خوب نبود وضعف وسرگیجه داشتم ولی همین که خون گرفتن ازم حسابی سرحال شدم قابل توجه اونایی که از امپول میترسن
استاده گفت اقایون یاد بگیرن این دانشجو با اینکه مهمانه ولی حاظر شد خون بده وروز بعد از اقایون خون گرفت😉
خلاصه دوماه گذشت وشد شهریور من انقد کار ونمونه هام زیاد بودن که دیگه تو دانشگاه قآئمشهر معروف شدم که خانم روشن نعناهاش فضای ازمایشگاه ودانشگاه رو پرکرده
واساتید هی میومدن راجع به کارم میپرسیدن دکتر ساکنین که دوست وهمکلاسی دکتر قهاری مدیر گروه سابق یونی مابود خیلی هوای منو داشت وازم حمایت میکرد روزها به همین منوال میگذشت ومن بدون استراحت از ساعت ۷صبح تا ۴بعدازظهر مشغول کار بودم وفقط نیم ساعت برای ناهارونماز استراحت میکردم کلا فضای شیرین وخاطره انگیزی بود مخصوصا با بچه های زیست جانوری
وموقعی که میرفتم خونه از خستگی بیهوش میشدم وبعضی شبها غذا نمیخوردم واین خستگی مدام تبدیل شد به دردهای عضلانی شدید
اواخر شهریور واوایل مهرماه کارم تموم شد اواخر شهریور دردای عضلانی وخستگی وبیحالی ااثر خودشو نشون داد وعملا افتادم طوری که ازدرد شدید نمیتونستم از جام بلند شم وفقط روی تخت میخابیدم ودراز میکشیدم
من با دکتر حسینی مباحث نوین در کشاورزی داشتم دکتر حسینی به حدی سخت گیر ووحشتناک بود تو این درس که به کسی رحم نمیکرد اوایل مهر وشروع ترم جدید بود از شمال اومدم تهران چن روز خونه عموم بودم یه روز ۴شنبه ساعت ۴با دکتر حسینی کلاس داشتم بدن درد بدی داشتم به دکتر حسینی پیام دادم گفتم استاد حالم خوب نیس گفت نمیشه باید بیای کلاس عقب بیفتی مساولیتش باخودته درسو میفتی
منم تو دلم گفتم به درک اصلا تا خوب نشدم نمیام
رفتم خونه فرداش رفتم دکتر دکتر گفت بخاطر خستگی وکار شدید بدنت گرفته فقط باید استراحت کنی
ودوماه برام استراحت نوشت و امپول شلکننده عضلات متاکاربومل امپولا که کلا درد داشتن خیلیییی زیاد ولی خب من ترس نداشتم
خیلی جالب بود که اساتید زنگ میزدن ویااز همکلاسیام میپرسیدن خانم روشن چه مریضی گرفته که تا دوماه نمیتونه بیاد دکتر منعم استاد راهنمام میگفت شنیدم ۱ماهه دانشگاه نمیای حواست باشه اززیر درس نمیتونی در بری خوب استراحت کن که .....منم که اصلا مهم نبود برام که اونا چی میگن
دکتر حسینی که سر سنگین بود باهام
اذرماه اومدم یونی بدبختی منم این بود که اولین کلاسم با دکتر حسینی که بعدن استاد گیاهان دارویی منم بود افتاده بود
ج سلاممو به زور میداد بهم گفت روشن اخر اذر پاور اب مجازی با توا بعدم دعوام کرد که اگه به حرفایی که درمورد سلامتی وورزش کردن گفته بودم گوش کرده بودی به این روز نمیفتادی که دوماه یه گوشه بیفتی وحالا بیای برام ناز کنی که بهم فرصت بده برای ارائه
کلا استادای ماخیلی مهربونن وبه فکر سلامتی دانشجوهان ولی خب برا درس زبرو خشن میشن درضمن اینکه سلامتی دانشجو مهمه براشون درس هم مهمه وبهانه نمیپذیرن
پاور رو دادم وارائه هم کردم ولی مردم وزنده شدم واااااای از دست این دکتر حسینی
واون دوماه استراحت حالمو خوب کرد وتونستم ازپس امتحانای سخت دکتر حسینی دوکتر پازوکی که ترجمه دوتامقاله سنگین گباهان دارویی بود بربیام گرچه اساتید محترم زجر کشم کردن😂😂😂😂