خاطره نازنین جون
سلام دوستای گلم من بازم خاطره ساز شدم😃😃
قبلا خاطره گذاشتم بذارید ی بیو دوباره از خودم بذارم برای دوستانی ک من رو نمیشناسن یا یادشون رفته.
من نازنین هستم 25 سالمه و دانشجوی کارشناسیه ارشد حقوق جزا و جرمشناسی
و نامزدم علی ک اون 30 سالشه و پزشکه از شانس بد من.
و اما خاطره:من هنوزم اندوسکپی نرفتم😆پدر جور بابای علی دیگه بیخیال من شده.و علی هم همچنان حرص میخوره میگه اخر میزنمت زیر بغلم میبرمت فعلا بتازون ببینم ب کجا میرسی.(ب همینجا برسم ک اندوسکپی نکنم بسه😂😂)
ی هفته ای هست معدم خیلی اذیت میکنه و درد میکنه ولی میترسم ب کسی بگم.دوروزی ک کلاس داشتم علی کلی بهم سپرد ک نازنین چی بخور چی نخور معدت ضعیفه مواظب باش خالی نذارش.درد نکنه.درد کرد بهم بگو نذار بمونه کار از کار بگذره منم ک حرف گوش کن گفتم چشم.رفتم دانشگاه همش کلاس داشتیم و وقت نهارمونم یرفتیم کلاس معدم درد میکرد عجیب ولی وقت نداشتم برای فکر کردن بهش.اخرای کلاس بود دیدم خیلی حالم خرابه معدم داره از درد منفجر میشه .میزد ب پشتم داشتم میمردم.یچی انگار راه گلومو گرفته بود داشتم خفه میشدم رفتم حیاط رو چمنا دراز کشیدم دوستام اومدن حالمو دیدن خواستن با گوشیم ب علی زنگ بزنن ک نذاشتم حالم خیلی بد بود نه میشد نشست نه میشد خوابید نه میشد راه رفت دوستم رفت چای نبات اورد برام نتونستم لب بزنم هر کدوم ی کاری میکردن ک یکم خوب بشم ولی نمیشد داشتم اشک میریختم و زمینو چنگ میگرفتم.دوستام ترسیده بودن.یدفع احساس کردم معدم داره میریزه بهم بدو رفتم دسشویی و گلاب ب روتون😵😨حالا حال بدم ی طرف استرس این ک علی متوجه نشه ی طرف.
رفتم بیرون دیدم دوستام نگرانن بزور خندیدم و گفتم خوبم ک دوتاشون بزور دستمو گرفتن کشون کشون بردن طرف ماشینم.دوستم نشست پشت فرمون منم چون داشتم میمردم گفتم بریم خونمون دستت درد نکنه.دیدم هیچی نگفتنمنم مشغول پیچ خوردن تو خودم شدم.داشتم تو ماشین دیگه داد میزدم از درد خدا نسیب هیچکس نکنه.ماشین وایساد دیدم وای دم در بیمارستانی ک علی اونجا کار میکنه و اتفاقااااا الانم اونجا بود وایسادن دنگو روم پرید.داد زدم سر دوستم ک منو ببر خونمووووننننن.گفت بیا پایین تا سگ نشدمااااا منم سگتر از اون داد و بیداد کردیم کلی ک اخر اون دستمو کشید پیاده کرد منو برد طرف داخل بیمارستان.رفتیم تو دیدم علی داره با سرعت میاد طرفمون منم دولا شده بودم از درد خم شده بودم دیدم علی اومد یجوری نگام کرد😈😈😈😈😠😠😠😠😠😠 ک سکته کردمممممم.😨😨😨😨زیر بغلمو گرفت برد طرف اتاق خودش منو برد طرف تخت و تصلا حرف نمیزد باهام.عصبی هم بود.من نشستم رو تخت پاهامو گذاشت رو تخت منم باز مچاله شدم از درد تو خودم دوستامم نشسته بودن رو صندلی های اتاق یکی در زد اومد تو ک شنیدم بچه ها سلام کردن و با صدای جواب سلامشون فهمیدم ک پدر جون هستن😰😰😰
اومد طرف تخت من بزور سلام دادم اومدم نشینم ب احترامشون دسشو گذاشت رو رو بازوم و گفت بلند نشو دخترم بخواب ببینم چی کردی با خودت؟گفت علی جان کمک کن نازنین صاف بخوابه ک بتونم معاینش کنم علی اومد ک راستم کنه از درد گفتم اخخخخخخخخ و چشامو بهم فشار دادم.علی قیافش نگران شد ولی ی ادم نگران عصبییبییی😠😠😠😤😤😣😣.پدرجون گفت تحمل کن دخترم الان تموم میشه کار من.فشار میداد من داد میزدم نه ک لوس باشما واقعاااا درد داشت.دیگه نفسم بالا نمیومد چندتا سوال پرسید و جواب دادن ب علی گفت اول ی مسکن بزن بهش بذار دردش اروم شه بعد چندتا حرف پزشکی و اینا زد و پدرجون گفت من باز میام پیشت بابا جون فعلا برم.رفت علی هم همراهش رفت.بعد چند دقیقه دوستم ک بیرون بود اومد تو فک کرد من خوابم چون چشام بسته بود و تو خودم لوله شده بودم.ب اونیکی دوستم گفت نگین پدر علی ب علی بیرون داشت میگفت نازنین رو امروز ک اینجاس ببر اندسکپی این دردها غیر عادیه خدای نکرده چیز خطرناکی نباشه.
منم یبار قبل اشنایی با علی برای این دردای معدم رفته بودم دکتر و این دکتر خیلی محترم بهم گفته بود ب احتمال زیاد سرطان معده داری😮😮😮😨😨😨
من مردمممم با شنیدن این حرف و دیگه پیگیر نشدم تا الان ک باز اسم خطرناک بودن رو شنیدن یاد حرف اون دکتر افتادم.
علی اومد تو گفت بیداری؟میخوام مسکن بزنم بهت.منم جواب ندادم و چشامو باز نکردم.علی پاهام ک تو شکمم بود رو یکم راست کرد و دستشو اورد دکمه و زیپ شلوارمو بار کرد و یکم کشید پایین و پنبه کشید منم اشکام داشت میومد اونم میدونست من بیدارم.پنبه کشید اروم دم گوشم گفت نازنین سفت نکنا.منم باز جوابشو ندادم.اروم نیدلو فرو کرد و اروم تزریق کرد اولاش درد نمیکرد اخرش دیگه نشد تحمل کنم گفتم اییییییی بسه درد میکنه.گفت تموم شد.کشید بیرون و گفت الان یکم دردت کمتر میشه و شلوارمو درست کرد.ی صندلی گذاشت نشست کنار تخت و اروم سرم دست میکشیدو میگفت چت شده تو چیکار کردی با خودت؟از اون ور خروس بی محل نیلوفر برگشته میگه علی از صب هیچی کوفت نکرده الان چند وقته معدش درد میکنه هرجی میگم ب علی بگو گوش نمیده.وای دلم میخواست نیلوفرو خفه کنم دست علی رو سرم خشک شد منم عصبی شدم برگشتم گفتم خو دستت درد نکنه رسوندی منو دیگه رسالتت رو هم ک انجام دادی خیالت راحت نمیمیرم پاشو برو از جلو چشام دور شو ک سگم از دستت.علی گفت نیلوفر مرسی ک گفتی سریع پریدم تو حرف علی گفتم نیلو مگه کلاس نداری پاشو برووووو نگین اینو بردار ببر تا هم خودمو هم اینو نکشتمممم.نگین گفت حرص نخور خوب نیس برات الان میبرمش.خداحافظس کردن رفتن علی همش تو اتاق قدم میزد و کلافه بود منم جرعت حرف زدن نداشتمعلی اومد نشست خودشو یکم کنترل کرد گفت من ب توووو نگفتم ب من بگوووو؟چراااا نمیگییییی نازنینننننن چرا متوجه نیستیییی خطرناکه بخداااا.دق نده منو انقد.نازنین چقد بهت گفتم بریم اندسکپی؟تا الان دلیل این دردارو متوجه شده بودیم.درمان میکردیم و تو درد میکشی من میمیرمممم(دور از جونش)نازنین همین امروز میریم اندسکپی گفتم من نمیام گفت تو غلط میکنییییی.منم هیچی نگفتم.رفت بیرون اومد گفت پاشو بریم گفتم نمیام توجه نکرد و ی انژیوکت اورد و وصل کرد ب دستم ک ی لحظه سوخت گفتم ایییی.گفت تموم شد بذار برات چسب بزنم سفت بشه.بعد دستمو گرفت بلندم کرد برد ی اتاق بود بهم لباس مخصوص داد علی کمکم کرد پوشیدمو بعد رفتم تو و پدر جون تو اون اتاق منتظرم بود رفتم با روی خوش حرف میزد من ک مردم و زنده شدم.داشت پاهام میلرزید.خوابیدم رو تخت (مدیونید فک کنید ب زور علی بوده)من هرچی کریه میکردم التماس میکردم اصلا انگار نه انگار.پدر جونم یکم برام توضیح داد ک بیهوش میشی هیچی متوجه نمیشی وقتی ب هوش بیاب فک میکنی خواب دیدی.منم خر شدم و ی پرستاره یچیزایی تو انژیوکت زد و من ب پهلو خوابیدم و علی اروم اروم باهام حرف میزد دیگه هیچی متوجه نشدم بعد احساس کردم یکی داره بیدارم میکنه و من هنوز خسته بودم خوابم میومد ولی بیدار شدم گلوم میسوخت نفس میکشیدم میسوخت.علی اوند بالا سرمگفت خوبی گفتم گلوم گفت میدونم درد میکنه اشکال نداره عشقم خوب میشه.یکم حرف زد منم هشیار شدم ولی حال حرف زدن نداشتم.بلاخره اینم خلاصه اندسپیه من ک دوستان گفتن انجام دادی بگو بهمون.اون شب رفتم خونمون علی هم اومد و تا صب کلی نازمو کشید و بخاطر عصبانی شدن و داد زدنش معذرت خواهی کرد منم ک بخشنده بخشیدمش.ولی موضوع ب اینجا ختم نشد.دوس داشتید تو نظراتتون بگید ک براتون از امپولایی ک خوردم بگم.اخه سرما خوردم.و بخاطر کم خونیم و ضعیف بودنم علی یسری امپول تقویتی نوشته برام و میگه باید بزنم برات هر هفته سه تاس فک کنم.خاطرات اونارم براتون مینویسم البته اگه دوس دارید.بگید نظراتتون رو.ببخشید اگه خوب نبود این بار شرمنده.سعی میکنم جبران کنم تو خاطرات بعدیم.مرسی ک خوندید.دوستون دارم😍😍🌷🌷🌷💉💉💉💉💉💉💉💉💊💊💉💉👫