خاطره هدیه خدا
السلام علیک یا بچه های با معرفت وب به خصوص دوست جونیام😍😍😍😍
میخوام خاطره ی داغی رو براتون تعریف کنم که از شدت داغ بودن داره به سمت ته دیگ شدن میره😂
من تو قسمت نظرات خاطره اقا پارسا گفته بودم که یه فرم دادن که باید برای ورزشمون پرش کنیم(مثلا یهو اون وسط غش نکنیم 😂) شنبه یکشنبه هم که مامانجونینا نذری داشتن🙏 و منم از جمعه شب موندم خونشون با زهره که تا ساعت ۳ونیم با خاله طاطا بیدار بودیم و بگو بخند ..... دیگ خوابیدیمو دیدم وسط خوابم یکی میگ عطیه جان عطیه خانم مگ نگفتی برا نماز بیدارم کن .... و دیگ هیچی نفهمیدم که وقتی (صبح پاشدم زهره گفت این ادا ها چی بود تو خواب درمیوردی ؟_وا😲چه کارایی !خوبه خودتم میگی تو خواب پس ینی متوجه نبودم😛 )صبح ساعت نه با صدای دایی حسن(برا نذری شب اونجا مونده بود 😭 هس گفتم دایی جون زندایی تنهاست بنده خدا برو خونتون فردا بیا که ....) که میگفت :ننه فزند مخصوصتم از خواب به اون نازی پاشدم تو چشای زهره نیگا کردم ببینم اونم بیداره که دیدم بلهه ایشونم به لطف دایی جون بیداره منم اروم گفتم زهره مگه پیتزاست که مخصوصو غیر مخصوص داشته باشه اونم دیگ ترکید و بلند بلند میخندید منم زدم به خنده و وسط خنده میگفت اره مامان منم قارچ و سبزیجات و مامان توام پپرونیه و .....که خالمم از خواب پاشد وباخنده گفت چی میگید دیوونه ها😂😂😂😂 خاله شما چی هستی😂😂😂 دایم خودش خندش گرفته بود !دیگ جاهارو جمع کردم و رفتیم بالا که صبحونه بخوریم چون دایی خسن و مامانجون زود تر خوردن (چون مامانجون قرص میخوره باید صبحونه زود بخوره 😑) هیچی دیگ زندایی محمدم حلیم اوردو زدیم تو رگ 😜😜😜(وای محمد از همون سر صبح لباس بیرونی پوشیده بود ینی منو زهره که از هم پاشیدیم😂😂😂😂😂😂) دیگ رفتیم تو کار گروهی خورد کردن سیب زمینی پیاز دایی عباس جوری با دقت خورد میکرد که ما زنا اونطوری خورد نمیکنیم 😲😂 هر سه تامون ترکیده بودیم از خنده ولی خدایی خعلی خوب خورد میکردمنم خیر سرم رفتم یه لگنی چیزی بیارم توش اب پر کنیم سیب زمینی هارو بریزیم توش که سیاه نشن اومدم بزارم تو سینک انگار یکی حولم داد محکم کوبیده شد و دایی عباس بدو اومد طرفمو قابلمرو از دستم گرفت یه لحظه واقعا نفسم رفت خعلی بد بود اگ خونه خودمون بودم زار میزدم😭😭😭😭😭 دیدم زشته بچه کوچیک تر از خودمم هست خودمو جمع و جور کردم 😥 و برام سریع اب اوردنو و بهم رسیدگی کردن😆 و زهره یواشکی دم گوشم یه چیزی گفت که خندم گرفت و گفتم ببند دهنتو(دیگ میبخشید نمیتونم بگم زشته😆😊) هیچی دیگ محمدم که هی یه سره پایین بود چون دسته میومد میرفت واس خودش تمومم میشد برمیگشت هیچی دیگ فاطیم اومدو بعد کلی روبوسیو بغل ماچ و موچ😗😗😗 رفتیم بازم کمک کنیم دایی عباسم شربت درست کرد و دل و زد به دریاعو گفت ببرید دم در حیاط پخش کنید وای ینی خدایی عاشق تیپ خودم و دایی حسین (بابای فاطی) بودم😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂من مانتو مشکی و روسری مشکی و چادر مشکی و کفش مشکی و شلوار طوسی گشاد 😂😂😂😂دایی حسینم با زیر شلواری ابی😂با زیر پوش استین کوتاه و از این دستمال گردنا هستن قرمزن(خو جیه اسمشو بلد نیستم😂😂😂😂) دور گردنش از زور خنده اومدم تو و رفتم چادر فاطیرو گرفتم و سرم کردم چون بلند تر بود 😊 وایی دایی حسین با اون تیپ دختر کشش😂😂😂😂رفته به امبولاتسم شربت داده وایی خعلی لحظات خوبی بود 😂😂دایی عباس خیلی اصرار داشت که روز تاسوعایی نخندیم ولی خودش یه سوتیای خفنی میداد که کل خونه از خنده میرفت رو هوا 😂😂😂😂😂😂 دیگ وقت نهار شدو دایی عباسم غذاهارو داغ کرد(بمیرم داییم بنده خدا چقدر خسته شد ولی وواقعا اجرش با امام حسین(ع)✋) وساعت🕑 ۲ شدو دایی رفت حرم(داییم خادمه حرمه)رفت و ماعم رفتیم استراحت که کاروان عرفانینا اومدن عرفان و علی و دایی محسن😡😡😡😡😡😡😡😡😡 مامانمم اون برگه هرو اورده بود من خودم نیورده بودمش از قصد و گفته بودم یادم رفته 😑😝😝 خودمو سریعا زدم بخواب که از همینجا از محمد مهدی تشکر میکنم😂که گفت عه عطیه خوابیدی تا همین الان که بیدار بودی !😲منو میگی ینی حاضر بودمشیر موز تو آفتابه بخورم ولی اونجوری ضایع نشم 😣😣😣😣😣(التبه بگما روزای قبل دایینا اومده بودن واسه کمک این جوری نبوده که منتظر باشن کارا تموم شن بعدا بیانا نه ) دایی محسن:_حالا که تا ما میایم خودتو میزنی بخواب اره !؟😉_چیزه نه... خعلی خسته بودم گفتم بخوابم😣_اها 😉!دیگ نخوابیدمو رفتم تو حیاطو به ناخونک زدن به سیب زمینی سرخ کرده ها پرداختم !😉خدایی خعلی برام هیجان انگیزه جوری بود که زنداییام از دست من سیب زمینی هارو جمع کردن😜😜😜😜 خو چیکار کنم دوس دالم دیده😍😍😍😍😍😍😍😍 یه دوساعتی گذشتکه خسته و کوفته اومدن تو همه ،و بعد از در رفتن خستگی مامان از فرصت استفاده کرد و گفت محسن علی، یا عرفان؟؟؟!!!_جاااننمم😲😲😲چی ؟؟؟_به کدوم بگم بیان معاینت کنن ؟؟!!_مامان تروخدا ول کن دیگ سالمم😣😣😣😣_اره عمه منه که قلبش درد میکنه (تازه نمیدونه جدیدا بیشترم شده😜😜😜) هیچی دیگ بنده عرفان خانومو انتخاب نموده 😝😭😭و ایشونم اومدن و شروع کردن به معاینه اخرای معاینه بود که میخواستم یه نفس عمیق بکشم که مامان قلبمو یادش رفته یهو دیدم مامان میگه عطیه دقیق بگو کجای قلبت درد میکنه؟؟منو میگی😲😲😲😲 موندم ! _چیزه هیچی همینطوری بعضی موقع ها که حرص میخورم درد میگیره😜😜(الکی جوری درد میگیره که نفسم بالا نمیاد 😣)عرفان: _عطیه راستشو بگو نزار ...نذاشتم حرفش تموم شه که گفتم :نزارم که چی هان؟؟!!(😠😠)یه نگاه خفه کن بهم انداخت که لازم به توضیح نبود 😆 دیگ قفسه سینه و اینارو معاینه کرد و گفت من بهت فعلا دارو میدم ولی باید بعد تعطیلات بیام دنبالت بریم نوار از قلبت بگیریم😐_ترو خدا نه عرفان نه چیزیم نیست مگ من چمه که اینطوری میکنی( چون خیلی شنیده بودم دوستام سر قلب جان به جان افرین دادن اعصابم خورد میشد،همینطوریم اشکام میریخت و چون تو پذیرایی بودیم همه نگاها جلب من شد چون همین طوری صدامم داشت میرفت بالا😭😭) هااان؟؟؟یه نموره قلبمم درد گرفت 😑 و بدو بدو رفتم تو راهرو و نشستم بلند بلند گریه کردن که همه اومدن دورمو سعی کردن ارومم کنن ولی نشد تا خودم اروم شدم😐 رفتیم با عرفان و فاطی بالا که عرفان کلی باهام حرف زد که اگ میگی چیزی نیست حتما نیست و ما فقط میخوایم خیالمون راحت شه و از قبیل این حرفا که بعدش گفت ولی بدنت خیلی ضعیف شده اگه بخوام این هفترو با هفته ی پیش مقایسه کنم از زمین تا اسمون فرق میکنه(منظورش هفته ی آخر شهریور و هفته ی اول مهر بود 😆) _حالا مگه چی شده !؟ _هیچی فقط منم که انقدر استرس دارم که ... دیگ رفت واس من بالا منبر😥😣که بخوام بگم خعلی زیاد میشه ولی واقعا نگرانیو ناراحتی رو تو حرفا و چهرش میدیدم و ناراحت میشدم 😔ولی خوب چی کار کنم دست خودم نیست _برو بخواب رو تخت تا بیام( خونه دایینا بودیم)_باشه ولی بزار قبلش یه چیزی بخورم خیلی سرم درد میکنه 😥(واقعا یکم درد گرفته بود ولی من جوری جلوه دادم که نفهمه کلکه😜😜😅و یه فکرایی تو کلمه 💭😉 ) رفتم پایین_کجا میری ؟برا چی میری پایین!؟😩_وا پس کجا برم !برم از زندایی اجازه بگیرم بعدا! والا فک کردی من انقدر بی ادبم نه عرفان خانم 😂😂😂😂😂_بدو زیاد حرف نزن 😑 تا رفتم پایین همه اومدن دورم که بهتریو از این جور حرفا😥منم یه جواب سرسری بهشون دادم البته به جز مامانم که انقدر سوال کرد(از روی نگرانی بودا😍) که کامل جوابشو دادم 😕 و رفتم مرحله بعد😊✔ که یه چیزی بندازم تو خندق بلا به قول مامانم😂😂😂 دیدم خاله طاطا داره حاضر میشه بره بیرون😉گفتم بهترین فرصته عطیه بدو😉😉_خاله جون کجا ! من مرده باشم شما سرماخورده باشیو بری بیرون؟!(کمی سیاست دخترونه به خرج دادم خو😆) خندید و گفت دارم میرم بیرون یذره خرت و پرت برا شام بخرم خاله جان😊_خدا شاهده اگ بزارم بری الانه درستش میکنم 😉😉_عطیه..._هوووس(یه مدل دیگه ی هیسه😆)الان میام!رفتم دم پله ها و به فاطمه گفتم که عرفان و صدا کن بگو که خاله طاهره داره میره بیرون حالش خوب نیست(الکی حالش از منم خوب تر بود ولی خو سرمای بدی خورده بود و یذره تهش مونده بود😁) بیا تو برو _اخه عطیه امپولتم اماده کرده😟 _فاطمه خفه شو انگار بدت نمیاد من آبکش شَما😡😡😠😠😠😠😠_نه والا 😣_پس گمشو برو بگو(نه واقعا من با فاطی بد حرف میزنم ؟!🤔🤔نه معلومه که نه !میدونستم شمام میگید نه😎😂) رفت گفتو دیدم عرفان اومد گفت بیا بالا بزن بعد من میرم_نترس من در نمیرم بگو علی یا دایی محسن میگم بیان بزنن 😟_مطمئن باشم؟!🤔_اره بابا بیا اصن امضام بگیر خوبه انگار میخوام چک پاس کنم 😞والاااا و رومو به حالت قهر کردم اونور😑_خوب بابا ،علی بیا _بله _امپولای عطیرو گذاشتم بالا برو بزن تا رسوب نکردهباش بدو عطیه باید برم کمک بدو بدو_باش مگ مسابقه دوعه😣من هنوز چیزی نخوردم برو هر وقت کارت تموم شد بیا منم یکم سرم اروم شده باشه باشه!؟_نخیر میگه که یدونه اماده کرده الانه رسوب میکنه بیا حداقل الان یدونشو بزن تا بعدیاش_بعدیاش عمرا همین یدونشم زیاده(عرفان همون اول رفت😄) _عطیه ....و رفت تو حیاط ،منم عین جت رفتم بالا فاطمه هم پشت سرم اومد بالا رفتم امپولرو برداشتم گفتم خدایا خودت میدونی که چقدر درد داره پس ببخشیدا که من اینو میریزم دور اسراف نیستا اسراف مصلحتیه(مگه شما نمیدونید من ایت ا... عطیه و کاشانی هستم 😂😂😂دختر ایت ا... کاشانی😂😂😂😂😂)و خالیش کردم تو دسشویی و اب باز کردم و مونده بودم که اون سرنگو چجوری سر به نیستش کنم 😥😃که دیدم یه نایلکس مشکی افتاده تو اشپز خونه ی دایینا رفتم برش داشتم و سرنگرو انداختم توش و انداختم تو سطل زباله ی 😂wc خو چیکارش میکردم تنها جایی که عرفان نمی گشت اونجا بود😂😆😆😅 رفتم دستامو تقریبا ۵،۶ باری شستم چونکه داداشم گفته میکروب داره😂😂😂 فاطمه هم عین این خنگا داشت به من مینگرید😲 _عطیه چی کار میکنی(تیک کلامشه هر وقت یه کار ناشایسته انجام میدم میگه😆😅😂😂😂)_مگه کور بودی !؟_نمیگی بیفهمن چی میشه !منک نیستم_به درک برو گمشو _مرسی از این همه حمایت👍_خو چیکار کنم بجای اینک طرف منو بگیری ....یهو خشکم زد 😲دایی محسن بود علی بهش گفته بود بیاد بالا برام بزنه همه ی اینده اومد جلو چشام 😭😔_سس..ل..اا..م دایی _سلام خوب فاطمه بجای اینک طرف این خانم رو بگیری طرف کیو گرفتی که اینطوری کفری شده هان!؟(هردومون شکه شده بودیم ولی با کمال ارامش داشت اب میخورد و میومد طرفمون)_نه هی..چیی _آمپولت کو عطیه ؟!_آمپوووللل؟؟؟_اره همونی که عرفان گفت امادش کرده!_نمیدونم من بالا نبودم !و رفتم ی لیوان برداشتم و یکم اب خوردم و تو همون لیوان به فاطمه هم دادم(لهش میکنم اگ دهنیه خودشو بهم بده 😅ولی اون باید دهنیه منو بخوره میدونم فرقی نداره ولی به نظر من باید اول من بخورم بعد اون بخوره😉) و یه شوکولات رو میز بود اونم خوردم(زندایی داشت پایین کمک میکردو بالا هم نمیومد😃) دایی رفت بیرون و اومد دیدم کیفشم دستشهداشتم لیوانم میخوردم دیگ که دایی گفت بسه دیگ بیا اینجا ! رفتم گفت یه جا دراز شو _جاااانننممم😲😲؟؟؟؟؟برا چی؟_میگ نمیبینی💉_نه داییی نه و ادای گریرو دراوردم 😭✔نه دیگ اه _خوابیدی دیگ !😎_نه خیرم_خوب بیا این از اولیش ببینم تا چند تا میری(یه تقویتی از کیفش در اورد 😭من موندم برا چی تقویتی رو بدون نسخه میدن به این دکترا که مارو اینطوری تهدیدمون کنن هااااااانننن؟؟؟؟ 😭😭😭😭😭😭) هیچی دیگ رفتم تو اتاق رو تخت اماده شدم _ولی دایی خیلی نامردی چرا من باید امپول بزنم اه و سرمو گذاشتم بین دستامو اروم گریه میکردم 😭_بسه دیگ عطیه خانم و ... شروع کرد به حرف زدن درباره ی درس و مدرسه _ خوب امتحان زبانتو چی کار کردی؟(اخه ما همون هفته ی اول از زبان سال گذشته یه ازمون به قول خودشون ریز گرفتن که ببینن در چه سطحی هستیم که منم دیروز جوابشو دیدم ۲۰ شده بودم❤✔) هیچی نگفتم _با شماعما ،بازم هیچی نگفتم و فقط گریه _اگ جواب ندی تا هر وقتم که شده میمونمو منتظر جوابمو نمیزنم _بهتر _جواب!(نمیدونم چرا انقدر پیله کرده بود 😩) _خوب دادم ،خوب شد؟_اها اره بعد یه سوال دیگ (همینطوریم داشت پنبه میکشید) _بله! _اها راستی گفتی با دوستات قهری اشتی کردی؟_اییییییییییییییییی😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭_چیشد ؟الان تموم میشه !پاهامو از زانو میوردم بالا ومیبردم پایین که گفت فاطمه بیا پاهاشو بگیر اومد گرفت ینی الان که فکرشو میکنم خندم میگیره😂⬅تو همون حال و با گریه گفتم که فاطمه بعدا عربا عربات میکنم حالا وایستا دایی که خیلی ریز میخندید😂 بخندید من دارم درد میکشم شما نخندید چی کار کنید با این حرفم دیگ پوکیدن😂😂😂😂😂انگار دایینا یزید بودن😂 دیدم دوباره داره پام خیس میشه و لحظه وارد شدن سوزن ووئییییی خعلی بده هیچی دیگ دیدم هرچقدرم من گریه کنم فایده نداره پس نتیجه گرفتم که عضله را منقبض کرده تا بلکه دایی نظرش عوض شد و درش اورد (این فکر احمقانه ی من بودا شما نکنید این کارارو😂) ولی زهی خیال باطل من ،دایی گفت عطیه یا شل میکنی یا یه تقویتی دیگ هان ؟! ترجیح دادم شل کنم با خودم گفتم بابا کی حال داره دردشو تحمل کنه😭هیچی دیگ درش اورد و یکی دیگ 😭😭😭_دایی جان من بسه!مگ من چمه که باید انقدر اپول بزنم دارم میمیرم؟سرطان گرفتم؟قلبم سوراخ شده؟ کلیم سنگ اورده(اینو به منظور تنوع گفتم😂😂😂) معدم زخم شده هااااااااااااننن کدوووووووم؟ایییییی جان من درارششششش😭😭😭😭😭😭😭که بعد چند ثانیه درش اورد بالاخره😥دیدم صورتش قرمزه !؟😲با خودم گفتم ینی گریه کرده🤔بعد یه حسی بهم گفت اخه چولمنگ جون براچی باید گریه کنه هاان!خاااععک🙋 بعد دیدم یه تک خنده هم کرد که فهمیدم کلی بهم بی صدا خندیدن 😡😡😡😡😡و وسایلشم جمع کرد و گفت جیغ جیغو خانم به قول خودت تا درودی دیگر بدرود😉 _دایی منتظر تلافیه من باشید😡 دیدم دیدم صدای ترکیدن فاطمه اومد _درد !_وواا😂لا😂 به خدا خنده دار میحرفی😂😂_باشه نوبت توام میشه به حق پنچ تن دیگ(😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂خودمم دیگ خندم گرفت)اومد پیشم و جای امپولامو ماساژ داد برام 😟رفتیم پایین که عرفانم اومده بود جوری بهش چش غره رفتم که ...
(خوب مجازنیست بگم دیگ😡) خلاصه دیگ ما رفتیم کمک و منم دیدم به به ته دیگ اونم چه ته دیگی اووووممم😗رفتم یه ظرف برداشتم و توش اندازه ی دوتا کف دست خودم ته دیگ برداشتم و با فاطی خوردیم جاتون خعلی خالی😉 شب شد و دایی خسن بهمون غذا میداد میذاشتیم زیر چادرامون و میبردیم من و مرضیه و فاطی رفتم در یه خونه زنگشونو زدم یه اقایی بود _بله _سلام میبخشید نذری اوردم(چه دختر خوبیم معذرت خواهیم میکنم میخوام نذری بدم😜) _چی هست؟_اقا ی محترم میشه بیزحمت بیاید یا اینک درو بزنید من بزارم تو راه پله؟_از کجا معلوم که دزد نباشی؟!_به جهنم برو بابا دیوونه روانی حیف این نذری که بخواد بره تو شیکم تو نکبت ایکبیری(این موضوع فقط بین منو شماها و فاطمه و اون اقا هستا به کسی نگید خواهشا😅)همه میدونن که من خوش اخلاقم و اگ کسی رو اعصابم پیاده روی کنه دیگ سگ میشمو ..... بعدا که به فاطمه گفتم ترکید و فاتحه ی مردرو خوند! به دایی حسن که سانسور شده گفتم و اون مردرو مقصر معرفی کردم و کمی پیاز داغشم زیاد کردم😆😉 هیچی دیگ کارا تموم شدو وقت خداحافظی فرارسید از ظهر یکمی ته دیگ با روغن چرب و چیلی باقی مونده بود به نظرتون چی کارش کردم؟!گفتم وقت تلافیه کمی فقط کمیا مدیونید فک کنید دستم غرغابه روغن شد😆رفتم سریع دایی محسن رو بغل کردم از پشت و دستامو محکم فشردم دورش که قشنگ تا زیر پوششم روغنی بشه😆😜 بعدم بوسش کردمو از جلو چشمش دور شدم ... بعد دوروز دیدم برام از دایی یه پیام اومده 😮 دیدم نوشته حالا دستای روغنیتو به لباسم میمالی؟!😡 _اره دیگ گفته بودم که تلافیشو سرت در میارم 😜تلافیه😆کمی فقط کمیا مدیونید فکر کنید دستامو کردم غرغابه ی روغن😜😆رفتم سریع از پشت دایی محسن رو بغل کردم (اها راستی پیرهنشم نو نو بود😅) دستامو محکم فشردم بهش که قشنگ تا زیرپوششم روغنی شه😆😆بعدم بوسش کردم و از جلو چشمش دور شدم 😄بعد دو روز دیدم از دایی ببرام پیام اومده 😮😞_عطیه خانم حالا دستای روغنیتو به پیرهن من میمالی دیگ 😡😡_اولا که سلام !دوما هم اینک گفته بودم تلافی میکنم دایی جووووون😆😆😘بعدا فهمیدم که پیراهنشو کی براش خریده کلی خجالت کشیدم ولی رفتیم دوباره براش خریدم البته از پول خودشا😅 رفتیم عین همونو خریدیم😄
پ.ن۱:اخر همون هفته ینی۱۳۹۶/۷/۱۳به شدت سرما خوردم و عرفان خانم اومد و آبکشم کرد😡
پ.م۲:الان که دارم تیک اخر این خاطررو مینویسم جمعه۲۱ مهر ماهه و اینک من دارم از اواسط هفته این خاطررو مینویسم بخاطر مشغله درسی😖😆
پ.ن۳:دوستان مرسی که خوندید !🌹🌹💐💐💐💐منتظر کامنتای زیادتون هستم😆😘😎😎😎(میدونم خودمم که اعتماد به عرش دارم😆)
دوستدار همگی شما خوبان:هدیه خدا💐