خاطره عاطفه جون

سلام بچه ها من تازه چند روزه دارم این وبلاگو میخونم خوشم اومد باحال بود خب یه بیو بدم بچه ها منو بشناسن من عاطفه هستم 27 سالمه پزشکی خوندم و الانم دارم میخونم واسه تخصص بچه اصفهانم هستم راستش من خودمم از آمپول زدن میترسم ولی نه در حدی که بخوام خیلی جیغو داد راه بندازمو همه را خبردار کنم در حد کمتربر عکس من شوهرم یعنی خوراکش آمپولهو همیشه هم منو با این کارش حرص میده خب خیلی حرف زدم بریم سراغ خاطره:
خاطره ایی که میخوام واستون تعریف کنم مال تقریبا دوساله پیشه که پسر عمه بنده با 30سال سن خاطره ساز شدتو اردیبهشت 94 بود که من تازه عروسی کرده بودمو عمه جان مهمونی گرفتن و مارا دعوت کردن منم عاشق مهمونی حسابی شیک کردیمو رفتیم اونجا دیدیم همه فامیل جمعن جاتون خالی باهمه سلام و احوال پرسی و خوش و بش ولی هرچی گشتم پسر عممو پیدا نکردم فک کردم هنوز نیومده از خانومش پرسیدم ریحانه خانم مهدی کجاس نیستش انگار دیدم گفت چرا همینجاس یکم حالش روبه راه نبود تو اتاق خوابیده دیگه ماهم حالشو پرسیدیمو مشغول حرف زدن و بگو بخند بودیم که دیدم ریحانه اومده صدام میکنه که یه لحظه میایمنم تعجب کردم که چیکارم داره عایاهمراهش رفتم دیدم در اتاقو باز کرد گفت بیا داخل رفتم تو دیدم ناراحته گفتم اتفاقی افتاده ریحانه جون چی شده به مهدی اشاره کرد گفت حالش اصلا خوب نیست چیکارش کنم منم تازه چشمم به پسر عمم افتاد دیدم پتو را تا رو سرش کشیده و خوابیده پرسیدم از ریحانه خوابه گفت نه رفتم پتورا از روش زدم کنار دیدم صورتش انقد قرمزه تا منو دید سلام کرد و اومد پاشه اجازه ندادم گفتم بخواب اصلا جون نداشت خیلی بیحال بود دست گزاشتم رو پیشونیش دیدم خیلی داغه گفتم بزار وسایلمو بیاریم معاینش کنم و اومدم بیرون رفتم پیش شوهرم و گفتم برو کیف معاینمو از تو ماشین بیاره گفت چی شده گفتم مهدی حالش بده گفت باشه رفت و با کیف برگشت همه کیفو که دیدن تعجب کردن که چی شده عمم هم نگران شد گفتم بابا چیزی نیست مهدی یکم حالش بده میخوام معاینش کنم کیفو برداشتم و همراه شوهرم رفتم داخل اتاق که دیدم عمم و شوهرشم اومدن دیگه رفتم پیششو شرو کردم معاینه کردنش وقتی معاینه تموم شد بهش گفتم تو زنده ای نه واقعا تو زنده ایی؟؟؟؟من که شک دارم تو زنده باشی اخه فشارشو گرفتم خیلی پایین بود گفتم ریحانه جان دفترچه داره گفت اره اوردم و