خاطره نازنین جون
سلام ب دوستای عزیز دلم مرسی از همتون ک وقت گذاشتید و خاطرم رو خوندید و نظر دادید.😍😍😍🌹🌹🌹
ی خاطره دارم ازچند ماه پیش ک میخوام براتون بنویسم.💉💉💊💊
یروز خواهر علی جان زنگ زد ب من ک نازنین ی مشکلی پیش اومده برام من ک خواهر ندارم میخوام باهات دردو دل کنم میشه بیای امشب خونه ما گفتم باشه عزیزم کارامو سروسامان بدم میام گفت پس من زنگ میزنم داداش علی بیاد دنبالت ب مامانم میگم ک شب میای اینجا ی شام خوشمزه درست کنه😄😄😄گفتم باشه عزیزم ولی مامان رو ب زحمت ننداز میام با هم یچی درست میکنیم.
قط کردیم و رفتم کارامو کردم ک علی زنگ زد ک اماده باش دارم میام.منم اماده شدم علی اومد تو یکم با بابا حرف زدن و بعدش خداحافظی کردیم و رفتیم.تو راه کلی حرف زدیم و خندیدیم.رسیدیم خونه پدر جون رفتم تو مادر جون و زهرا فقط خونه بودن سلام کردم و گفتم لباسامو عوض کنم بیام کمک مادر جون ک ایشون گفتن عوض کن بیا میز رو بچینیم الان پدر جون میاد شام بخوریم😮😮😮مثلا من میخواستم کمک کنم شام بزاریم😄😄عجب عروسیم منرفتم لباس عوض کردم اومدم ظرفارو با زهرا میچیدیم ک در باز شد دیدیم پدر جون رسید😍😍😍رفتم جلو بوسش کردم و کیفو کتشو گرفتم و خسته نباشید گفتم بهشون و رفتن دستو صورتشون رو شستن و اومدن شام خوردیم بعد شام مادر جون گفت نازنین چای ببر بشین چیش علی منم ظرفارو بذارم تو ماشین ظرفشویی و بیام دیدم زهرا داره نگام میکنه گفتم مادر جون من چای میریزم شما ببرید منو زهرا ظرفارو میشوریم گفت نه خسته میشی گفتم نه میخوام با زهرا یکم حرف بزنم مادر جونم گفت باشه و رفت منو زهرا داشتیم حرف میزدیم و ظرفارم میشستیم یدفه نمیدونم چی شد ک ی لیوان تو دستم یدفه ای شکست و دستمو برید.اولش حس نکردم بعد یهو دستم سوخت دیدم داره همینطور خون میاد ازش سریع دستمو کشیدم زهرا دستمو دید ترسید بچگی گفت نازنین چی شدییییی گفتم هیسسسس علی میشنوه ساکت.گفت نازنین داره خون میاد گفتم بهم دستمال بده هیچی نیس ولی داشت میسوخت برا این ک زهرا نگران نباشه نگفتم.اشکام داشت میومد مادر جون اومد ک میوه ببره منو دید ک کف اشپزخونه نشستم زمین گفت چرا اینجا نشستی یدفه زهرا اومد گفت بیا اینم دستمال مادر جون گفت چی شده مگه چرا اشکات میاد زهرا گفت مامان دست نازنین برید مادر جون ترسید گفت اوا خاک ب سرم چراااا علیییی مادر بیا ببین دست نازنین بچم چی شده.علی اومد گفت چی شده مگه مامان .منم دستمو برداشتم و دسمالو بزارم دستماله پره خون شد.علی اومد تا منو دید گفت چی شده نازنین گفتم هیچی یکم دستم خراشیده شد علی گفت اینهمه جون برای تراشیده شدنه؟😡😡😒😒😒اومد جلو گفت ببینم دستتو گفتم چیزی نیس ول کن گفت نازنین بهت میگم ببینم😠گفتم نههه مادر جون گفت نازنین مادر بذار علی ببینه.گفتم نه خوبم پدر جون اومد گفت چخبر شده اینجا علی براش توضیح داد پدر جون اومد نزدیک کنارم نشست زمین گفت دخترم دستمالو بردار ببینم طرف راستم علی نشسته بود طرف چپم پدرجون.گفتم ور دارم خون میاد پدر جون اشکام همچنان میومد.پدر جون گفت اشکال نداره بردار باید ببینیم چی شده دیگه علی دستشو اورد جلو منم هیچی نگفتم و دستمو از رو دسمال برداشت و دسمالم همینطور و علی گفت ب تو دهات شما ب این میگن خراششش چی کردی با خودت تووو😲😲منم فقط اشک میریختم پدر جون در ارامش تمام گفت ی باند بیار بپیچ براش ببریمش بیمارستان بخیه میخواد من:😟😟😨😨😱😱😱😱😵😵گفتم نه اقاااا جون خوبههه چیزیش نیس گفت دخترم هم زیده هم عمیقه پاشو علی.علی رفت باند اورد پیچید ب زهرا ی چپ چپ نگاه کرد گفتم ب زهرا چیکار دارییی؟؟گفت تقصیر اونه دیگه زهرا مظلوم گفت ببخشید گفتم قربونت برم چیو ببخشم مگه تو چی کردی علی چی داری میگی برا خودت زهرا چی کنه خب.مادر جون لباسامو اورد پوشوند بهم پدر جونوگفت منم برم لباس بپوشم بیام علی گفت نه خودم میبرمش شما خسته ای گفت نه میان من گفتم نه پدر جون شما تستراحت کنید گفت باشه پس هرجی شد خبرم کنید.گفتیم چشم و رفتیم تو ماشین علی گفت تو حواست کجاس؟گفتم پیش تو خندید گفت زبونت مارم از لونه میکشه بیرون.اشکای منم پا ب پای من ک میرفتم میومدناا😀علی گفت درد داری گفتم اره میسوزه گفت بمیرم برات الهی.گفتم عههه نگوو.رفتیم رسیدیم علی زنگ زد ب دوستش و موضوع رو گفت و گفت خودت بیا ک نازنین حیثیت منو پیش کس دیگه نبره تو ک میشناسیش اونم توجیح بود اومد و گفت ببینم چی شده علی بزور باز دستای منو ک قفل هم بود رو در اورد از هم و نشون دوستش مسعود داد.مسعودم ب پرستاره گفت ک وسایل شستشو و بخیه رو بیاره.منن ک از همه جا بیخبر فک کردم فقط روشو میشوره وای اورد وسایلو اول روشو با سرم شست بعد پنس رو برداشت ک همین ک برداشت علی دست منو گرفت ک بنو فشار داد ب خودش مسعود اورد منسو و اون پوستو گوشت بریده شده رو ک چسبونده بودم روی زخم رو برداشت و گرفت بالا ک من مردمممم از درد هرچی اومدم دستمو بکشم نشد فقط با صدای بلند گریه میکردم و اخخخخخ ایییی ول کنید منووو میسوزهههه.بعد تیکه های شیشه ک توش بود رو در اورد و من در حال جون دادن بودم و داشتم نگاه میکردم و گریه میکردم انقد جیق زدم مسعود انگار نمیشنوهههه اصلا ب رو خودش نیاورد ولی علی همش میگفت جانم قربونت برم فدات بشم جانمممم نازنینممم الان تموم میشه تحمل کننن.کار شستشو داد زخمم ک تموم شد من دیگه نا نداشتم.بیحال افتاده بودم بغل علی گفتم منو ببر خونمون علی من نمیخوام دیگه مسعود گفت یکم اروم شو الان میام رفت علی هم همش منو بوس میکرد ک عشقم اروم باش دیگه جونوبرات نموند.دیگه ب هق هق افتاده بودم علی یکم ارومم کرد دوباره مسعود اوند گفت خب نازنین یکم دیگه تحمل کنی تمومه.گفتم نه دیگه تحمل ندارم برام لیدوکائن(نمیدونم درست گفتم یا نه.اخه هیچ وقت اسمای پزشکی و داروها یادم نمیمونه البته خنگ نیستما خب پزشکا هم فک نمیکنم این همه ماده ک من حفظم حفظ بتونم بکنن😄😄😄)ریخت گفت بیحسی ریختم برات دردت نمیگیره گفتم نه درد میکنه باز ریخت گفت دیگه بی حس میشه گفت دراز بکش اصلا نگاه نکن زود تموم میشه.گفتم نههه.علی گفت اره خانومم دراز بکش ب من نگاه کن درازم کرد و سر منو چرخوند طرف خودش و باهام حرف میزد ی احساس درد تو دستم میکردم و صورتم جم میشد تو هم و میگفتمممم درد دارههه علی.میگفت میدونم خوشگلم میدونم الان تموم میشه گلم.دستم ک زخم بود رو بعضی وقتا از درد میومدم مشت کنم ک مسعود نمیداشت و میگفت نکنننن علی دستشو داد دسته سالممم و گفت اینو فشار بده ک وقتی سوزشم زیاد میشد دستشوووو فشار میدادم ک بلاخره تموم شد کار اقا مسعود و دستمو باند پیچی کرد و گفت تموم شد ببخشید اذیت شدید.گفتم مرسی ولی نا نداشتم علی گفت مسعود جان دستت درد نکنه.من دستو پام یخ کرده بود مسعود گفت فشارشو بگیرید فک کنم پایین باشه پرستاره اومد گرفت گفت 8 هستش مسعود گفت ک سرم وصل کنن بهم.پرستار اورد و هرکاری میکرد رگ پیدا نمیکرد علی گفت بدید خودم پیدا میکنم گرفت و سریع ی رگ گرفت و سرمو وصل کرد ک باز صورتم رفت تو هم.گفت ببخشید دردت اومد و بوسم کرد و کنارم نشست.علی تا 12 10 روز برام پانسمان میکرد.یروز ک باز من خونشون بودم پدر جون گفت بیا ببینم بخیه هاتو دید و گفت علی جان بکش بخیه هارو دیگه دستش خوب شده شکر خدا.من ک مردمم اینو شنیدم.علی گفت پدر جون کار خودتونه من نازنین رو نگه میدارم شما بکشید پدر جون گفت باشه برو وسایل رو بیار(چرا خونه علی اسنا همچییی هست😢😢😢)گفتم نههه پدر جون گفت درد نداره مگه میشههه.علی باز کنارم نشست و پدر جون سر بخیه هارو میکشید انگاری جون من داره از اونجا در میاد.بعد میبرید گرشو بعدم میکشید ک من یدفه دستم رو اومدم بکشم ک علی سریع دست منو گرفت نداشت یبارم با دست سالمم اومدم دست مدر جون رو بگیرم و نذارم گ پدر جون گفت علی دست نازنین رو بگیر ک اونم سریع گرف و من اولش حیا ب خرج دادم ولی دیگه دیدم نمیشه همش میگفتم اییییی اخخخخخ پدر جوننننن اآآآییی.علی در گوشم میگفت جانم تموم شد یکم دیگه تحمل کن ک بلاخره تموم شد دیدم جز من صدا فین فین کسی هم میاد دیدم زهرا داره ما ب پای من گگفتم زهرا جونم خواهری چرا گریه میکنی تو؟چیزی شده؟گفت نه من باعث درد کشیدنت شدم گفتم عه نگو این حرفو مقصر خودمم ک حواسم نبود دستمو بریدم تو چراوهمچین فکری میکنی بیا بغلم ببینم تو رو عشق خواهر.اومد بغلم یکم باهاش شوخی کردم و حرف زدم و خندید .علی گفت بد نباشه منم اینجام منو محل نمیکنیدا.برگشتم خیلی جدی گفتم ببخشید شما؟زهرا انقد کلی خندید😂😂😂علی هم گفت باشه دارم براتتتت.😟😟
اینم ی خاطره دیگه از من
مرسی از همتون ک خوندید و ممنون میشم ک برام نظر بذارید
ببخشید امپول توش نبود ولی تو خاطره بعدی براتون میذارم حتما از امپول میگم.
از ویتامین های این هفته ک زدم هم براتون مینویسم البته اگه دوس دارید.😍😍😍
دوستون دارم خیلی زیادنظر بدید روحم شاد بشه