خاطره کیمیا جون
خاطره کیمیا جون
سلوووووووم.چطورین؟؟؟😍.کیمیام قبلنا یه خاطره گذاشتم ولی باز خودمو معرفی میکنم کیمیا باشدم دارای 17سال سن در رشته ی تجربی😰 داداشم کسری دانشجوی دندان پزشکی بابا مامانم و عمو امیدم بدبختانه پزشکن🤦♀.راستی تا یادم نرفته ازتون کمک میخوام دکتر پارسا .اقا مهرزاد یا هرررر کدومتون ک میتونین کمکم کنین من میخوام برا کنکورم کنکور ریاضی بدم و بشدت خواهان مهندسی پزشکی هستم ولی خانواده در جریان نیستن😁.از خیلیا ک میپرسم میگن اصلا ب درد نمیخوره و از اونجایی ک جرعت ندارم از خانواده بپرسم شما ک توی شاخه ی پزشکی فعالیت دارین بگین پا تو ی این رشته گذاشتن موفقیت آمیز هس یا ن🤔.خب بریم سراغ خاطره .از اونجایی که ریه های من ب شدت حساس و ضعیفن خیلی زود عفونت میکنن ولی پوستم پوسته گاااااوه🐄.کلفت 🤣اصلا ب خودم توجهی ندارم.هفته پیش از مد ک اومدم خیلی بدنم درد میکرد ولی گفتم بخاطر خستگیه گرفتم خوابیدم و بعدم مشغول درس شدم دیدم ن واقعا بدنم خیییلی درد داره پاشدم رفتم دوش بگیرم بلکه بهتر شم.وااای از حمام ک.اومدم انقدددد حس خوبی داشتم یادم رفت اصلا من برا چی رفتم حمام😂.موهامم بلنده اصلاااا حوصله سشوار کردن نداشتم مثله یک حیوانه نجیب و سر بزیر همون ک.میگن خردمنده هاااا اون😂رفتم بهار خواب هوا بخورم خداااایا چُلمنگی تا چ حد.یکی نبود بگ با موهای خیس هوا خوردنت چیه.وات دِفاز ؟؟😁رفتم از اون بالا نگا پایین کردم دیدم آبجیه دوستم از اینا ک توش فوت میکنی حباب میده هاااا😂اسمشم بلد نیستم😎دستشه داره تو محوطه بازی میکنه اون لحظه بووود ک کودک درون من فعال شد🙈.حالا از اینا هم نداشتم رفتم تویه لیوان مایع ظرف شویی ریختم با نی درس کردم🤣از اون بالا صداش زدم گفتم بیا بازی🤣🤣🤣ملت دو تا چشم داشتن دو تا هم قرض گرفته بودن نگا من میکردن از بس ک دیونه بازی در میوردم .یکی نیس بگ بچه رو ول میکنین می رین بیمارستان همینه دیگ😁😜.دیگ یه یه ساعتی گذشت حس کردم ک دیگ باید یه تکی ب عزرائیل بزنم🤣حالم داشت خیلی بد میشد.سر درررررد شدید .ساعتای نه بود گفتم بگیر بخواب درس میشه ب خاطر بیخوابیع🤣🤣.نفهمی ب توان n😑ساعت 11بود بابام اینا اومدن یهو بابام به خشم داعشی ک قبلا براتون گفتم😂بیدارم کرد گفتمن برنامه درسی این مدلی برا تو ریختم ک الان خواب باشی گفتم بخدا من پنج دقیقس خواببدم.،(قسم دروغ)من با خودم چ کردم اخه☺️گفت بسه کیمیا کاااملا از خواب عمیقت مشخص بود چن وقته تو تخت خوابی پاشو درستو بخون .(خوشم میاد مامانم مثله قاب عکس میمونه بی صدا 😂😂😂.هیچ وقت گیر نمیده البته میدونه خشم داعشی پدرم کفایت میکنه).خلاصه اومدم پاشم درس بخونم دیدم بهلللله برای شادی روح کیمیا فاتح مع الاصوات.مگ میشد پاشی ناااااااابود بودم مثع ادامس ک چسبیده باشه یه جا😂 ب بدبختی پاشدم نشستم ب درس خوندن(جون عمه نداشتم🤣مگ میشد اصلا)تا ساعت یک .ب بابام گفتم بابا صلاح میدونی بخوابم. گفت ن ک تو خوابم نداری 😒 تا دو ساعت پیش خواب بودی 😒پدر کمی با من مدارا کن🤦♀.کسری بیشعوووورم میگفت بابا نادر درررررررکش کن کوالا ها اگر کافی نخوابن میمیرن🐨.برو بخواب عزیزم کسی از کوالا توقع دکتر شدن نداره.😒(نمیدونم تراز 7000کی اورد هفته پیش)اومدم یه چیزی بگم بابام گف بسسسه کسری برو بخواب بابا.اگر خسته ای درس خوندن فایده نداره(جا داره بگم نفس کیییی بووووودی ددی؟؟😍)ولی مگ میشد بخوابی حالم خیلی بد بود😔 ب بدببببختی چشام بستم خوابیدم صب ک میخواستم برم مدرسه ب زووووور بیدار شدم.یه نوت برا بابام گذاشتم ک بعد از مد میرم خونه النا دوستم ک بریم کتابخونه ک بابام با اون حال منو نبینه تا یه خاکی ب سر خودم بریزم.رفتم مدرسه انگاری مرررده ی متحرک.همین خدمت گذارمون منو دید یه جووووری داد و بیداد راه انداخته بود انگاری واقعا مرده متحرک بودم.اعصابمم.خطط خطی بوداااا همین گفت بذار با اقای دکتر تماس بگیرم دستش گرفتم گفتم غفاری زنگ بزنی ب بابام من مییییییدونمو تو😡 .(خیییییلی ناراحت شد قهر کرد رفت😁.می دونم خیلی کارم زشت بود😑😰)خلاصه ب بدبختی سر کردم تا اینک جناب اقای عزرائیل حضور سبزشون رو ب عمل اوردن .سرکلاس بودیم خانم سپهری مدیرمون اومد گفت بچه ها از اونجایی ک خیلی دوس داشتین برین محیط بیمارستان و ببینین و فک میکنین براتون یه انگیزه ایجاد میکنه با پدر کیمیا هماهنگ کردم ک بریم از اونجا بازدید🤦♀. منو میگین رسمااااا جون دادم با این خبر نکبتی (یکی نبود بگه بچه ها غلط کردن با تو.مگ بیمارستان رفتن داره مگ !!!😠😡😡😣)یهو گفتم خببب من ک نیاز نیس بیام برم خونه من ک بیشتر از هر کسی بیمارستان میبینم 😑🤕.خانم سپهری یه خیر ب من تحویل دادک هنو دهنم سرویسه😐.گفتم ببخشید ..(والا بیا بزنمون تو رو خدا.😒دهن سرویس😒،)النا گفت دیگ واقعا واجب شد فاتحه بخونم برات .گفتم گمشو(.....)😂.حالا همه با هم کیمیا یک سره فریاده و فریاد رسی نیس😭😭😭.اون عقبیا صدا سینه زدناتون نمیاد آ اااا ماشاالله🤣🤣🤣🤣.خالاصه ما رفتیم بیمارستان بابامم اومد راهنمایی کرد ک فلان کار کنن کجا برن کجا نرن.منم ب طرز افتضاحی همش داشتم از دست بابام در میرفتم منو نبینه یهو دیدم یکی بلند گفت کیمیا بابا😰😰😰😰
انا لله و انا الیه راجعون🤦♀.جونم بابا خوبی !:؟گفت تو خوبی چرا انقد رنگت زرده یعنی پوست سفید برا جرز لای دیوار میخوره ادم مریض شه بدددددتر ادمو رسوا میکنه.با ترس گفتم من😰.گفت اره همشم داری در میری اصن نیومدی حال باباتو بپرسی!!!یکی بگ بابا کوتا بیا جون جدت😁.گفتم عهههه ببخشید باباجون.گفت اشکال نداره دستمو گرفت یهو گفت کیمیااااااااااااا😱.بابا چقد داغی😵.گفتم ننننههه شما یخی خیلی🤓😀.گفت بسه کیمیا همون موقع خانم سپهری اومد پیش بابام تشکر کنه بابام گفت شرمنده کیمیا حالش خوب نیس اجازه بدین پیش خودم باشع.ایشونم قبول کردن گفتم بابا خونه النا پس چی😉😝.بابام گفت منتظرم فقط یه کلمه دیگ بشنوم ازت در این باره😡.سرمو انداختم زیر منو برد تو اتاقش گفت کی مریض شدی من نفهمیدم هیچی نگفتم.با صدای بلند تر از قبل زبونتو موش خورده مگ کیمیا.زدم زیر گریه بابام خوش اخلاق تر شد😎😎👊💪گف کیمولیه من میدونی ک کنکور داری بابا نباید بذاری انقد زود زود مریض شی از درس بیفتی .گفتم بله درسته .شروع کرد ب معاینه و منم گفتم چی شد ک مریض شدم بدون هیچ حرفی رفت با کلی امپول برگشت.منو میگی رسما با17سال و6ماه سن😅زااااااار میزدماااااااااا.بابام گفت وااااای شروع نکنی کیمیا هاااا ک اصلا حوصله ندارم.بخواب ببینم رسوب میکنه امپولات☹️😖.گفتم نننننه گفت پس بگم عمو بیاد😱خدایا این عموی پیزوریه فنچ ما با27سال سن چقد برش داره لامصب🤣🤣🤣گفتم ن ن غلط کردم. گفت پس بدو بخواب بابا زود تموم میشه ولی شل نکنی میدونی ب ضررت تمووم میشه من کارمو میکنم😶(داعش بیا منو بخور).خوابیدم ولی خیلی بدنم لرزش داشت بابام گفت قربونت برم چرا داری خودتو زجر کش میکنی مگ دفعه اولته امپول میزنم برات گفتم دس خودم نیس بابا😔😔😭😭😭.باشع قربونت برم اروم باش هنو حرفش تموم نبود امپولو وارد کرد😱😱.واااای خدا ک دیگ قضاوتش با شما یکو دویس با ادم چیکار میکنه🙊.بابامم فقط میگفت شل باش تموم(اخه خدا باباتو زنده زنده بیامرزه چرا دروغ میگی کجاش تمومه😂😢😑).دراورد دونیه دگزا بود یه نفسی زدم.سومی هم هرررر کوفتی بود خییییلی درد داشت انقد داشتم جیغ میزدم بابام درآورد بلند گفت این چ وضعشه ابرو نذاشتی برا خودت .دوباره همون سمت زد یعنی مردمو زنده شدم و چهارمی هم تب بر بود ک ب حدی فلج بودم نفهمیدم دردشو.دراورد و بوسم کرد گفت ببخشید بابا عصبانی شدم بخواب و استراحت کن.و ..... این بدبختیه من تا چهار روز ادامه داشت.
پ.ن:ببخشید خیلییییی طولانی شد.خواستین بگین ادامشم بگم
بوس بوث بوص😘😘😘💋💋💋💋💋
سلوووووووم.چطورین؟؟؟😍.کیمیام قبلنا یه خاطره گذاشتم ولی باز خودمو معرفی میکنم کیمیا باشدم دارای 17سال سن در رشته ی تجربی😰 داداشم کسری دانشجوی دندان پزشکی بابا مامانم و عمو امیدم بدبختانه پزشکن🤦♀.راستی تا یادم نرفته ازتون کمک میخوام دکتر پارسا .اقا مهرزاد یا هرررر کدومتون ک میتونین کمکم کنین من میخوام برا کنکورم کنکور ریاضی بدم و بشدت خواهان مهندسی پزشکی هستم ولی خانواده در جریان نیستن😁.از خیلیا ک میپرسم میگن اصلا ب درد نمیخوره و از اونجایی ک جرعت ندارم از خانواده بپرسم شما ک توی شاخه ی پزشکی فعالیت دارین بگین پا تو ی این رشته گذاشتن موفقیت آمیز هس یا ن🤔.خب بریم سراغ خاطره .از اونجایی که ریه های من ب شدت حساس و ضعیفن خیلی زود عفونت میکنن ولی پوستم پوسته گاااااوه🐄.کلفت 🤣اصلا ب خودم توجهی ندارم.هفته پیش از مد ک اومدم خیلی بدنم درد میکرد ولی گفتم بخاطر خستگیه گرفتم خوابیدم و بعدم مشغول درس شدم دیدم ن واقعا بدنم خیییلی درد داره پاشدم رفتم دوش بگیرم بلکه بهتر شم.وااای از حمام ک.اومدم انقدددد حس خوبی داشتم یادم رفت اصلا من برا چی رفتم حمام😂.موهامم بلنده اصلاااا حوصله سشوار کردن نداشتم مثله یک حیوانه نجیب و سر بزیر همون ک.میگن خردمنده هاااا اون😂رفتم بهار خواب هوا بخورم خداااایا چُلمنگی تا چ حد.یکی نبود بگ با موهای خیس هوا خوردنت چیه.وات دِفاز ؟؟😁رفتم از اون بالا نگا پایین کردم دیدم آبجیه دوستم از اینا ک توش فوت میکنی حباب میده هاااا😂اسمشم بلد نیستم😎دستشه داره تو محوطه بازی میکنه اون لحظه بووود ک کودک درون من فعال شد🙈.حالا از اینا هم نداشتم رفتم تویه لیوان مایع ظرف شویی ریختم با نی درس کردم🤣از اون بالا صداش زدم گفتم بیا بازی🤣🤣🤣ملت دو تا چشم داشتن دو تا هم قرض گرفته بودن نگا من میکردن از بس ک دیونه بازی در میوردم .یکی نیس بگ بچه رو ول میکنین می رین بیمارستان همینه دیگ😁😜.دیگ یه یه ساعتی گذشت حس کردم ک دیگ باید یه تکی ب عزرائیل بزنم🤣حالم داشت خیلی بد میشد.سر درررررد شدید .ساعتای نه بود گفتم بگیر بخواب درس میشه ب خاطر بیخوابیع🤣🤣.نفهمی ب توان n😑ساعت 11بود بابام اینا اومدن یهو بابام به خشم داعشی ک قبلا براتون گفتم😂بیدارم کرد گفتمن برنامه درسی این مدلی برا تو ریختم ک الان خواب باشی گفتم بخدا من پنج دقیقس خواببدم.،(قسم دروغ)من با خودم چ کردم اخه☺️گفت بسه کیمیا کاااملا از خواب عمیقت مشخص بود چن وقته تو تخت خوابی پاشو درستو بخون .(خوشم میاد مامانم مثله قاب عکس میمونه بی صدا 😂😂😂.هیچ وقت گیر نمیده البته میدونه خشم داعشی پدرم کفایت میکنه).خلاصه اومدم پاشم درس بخونم دیدم بهلللله برای شادی روح کیمیا فاتح مع الاصوات.مگ میشد پاشی ناااااااابود بودم مثع ادامس ک چسبیده باشه یه جا😂 ب بدبختی پاشدم نشستم ب درس خوندن(جون عمه نداشتم🤣مگ میشد اصلا)تا ساعت یک .ب بابام گفتم بابا صلاح میدونی بخوابم. گفت ن ک تو خوابم نداری 😒 تا دو ساعت پیش خواب بودی 😒پدر کمی با من مدارا کن🤦♀.کسری بیشعوووورم میگفت بابا نادر درررررررکش کن کوالا ها اگر کافی نخوابن میمیرن🐨.برو بخواب عزیزم کسی از کوالا توقع دکتر شدن نداره.😒(نمیدونم تراز 7000کی اورد هفته پیش)اومدم یه چیزی بگم بابام گف بسسسه کسری برو بخواب بابا.اگر خسته ای درس خوندن فایده نداره(جا داره بگم نفس کیییی بووووودی ددی؟؟😍)ولی مگ میشد بخوابی حالم خیلی بد بود😔 ب بدببببختی چشام بستم خوابیدم صب ک میخواستم برم مدرسه ب زووووور بیدار شدم.یه نوت برا بابام گذاشتم ک بعد از مد میرم خونه النا دوستم ک بریم کتابخونه ک بابام با اون حال منو نبینه تا یه خاکی ب سر خودم بریزم.رفتم مدرسه انگاری مرررده ی متحرک.همین خدمت گذارمون منو دید یه جووووری داد و بیداد راه انداخته بود انگاری واقعا مرده متحرک بودم.اعصابمم.خطط خطی بوداااا همین گفت بذار با اقای دکتر تماس بگیرم دستش گرفتم گفتم غفاری زنگ بزنی ب بابام من مییییییدونمو تو😡 .(خیییییلی ناراحت شد قهر کرد رفت😁.می دونم خیلی کارم زشت بود😑😰)خلاصه ب بدبختی سر کردم تا اینک جناب اقای عزرائیل حضور سبزشون رو ب عمل اوردن .سرکلاس بودیم خانم سپهری مدیرمون اومد گفت بچه ها از اونجایی ک خیلی دوس داشتین برین محیط بیمارستان و ببینین و فک میکنین براتون یه انگیزه ایجاد میکنه با پدر کیمیا هماهنگ کردم ک بریم از اونجا بازدید🤦♀. منو میگین رسمااااا جون دادم با این خبر نکبتی (یکی نبود بگه بچه ها غلط کردن با تو.مگ بیمارستان رفتن داره مگ !!!😠😡😡😣)یهو گفتم خببب من ک نیاز نیس بیام برم خونه من ک بیشتر از هر کسی بیمارستان میبینم 😑🤕.خانم سپهری یه خیر ب من تحویل دادک هنو دهنم سرویسه😐.گفتم ببخشید ..(والا بیا بزنمون تو رو خدا.😒دهن سرویس😒،)النا گفت دیگ واقعا واجب شد فاتحه بخونم برات .گفتم گمشو(.....)😂.حالا همه با هم کیمیا یک سره فریاده و فریاد رسی نیس😭😭😭.اون عقبیا صدا سینه زدناتون نمیاد آ اااا ماشاالله🤣🤣🤣🤣.خالاصه ما رفتیم بیمارستان بابامم اومد راهنمایی کرد ک فلان کار کنن کجا برن کجا نرن.منم ب طرز افتضاحی همش داشتم از دست بابام در میرفتم منو نبینه یهو دیدم یکی بلند گفت کیمیا بابا😰😰😰😰
انا لله و انا الیه راجعون🤦♀.جونم بابا خوبی !:؟گفت تو خوبی چرا انقد رنگت زرده یعنی پوست سفید برا جرز لای دیوار میخوره ادم مریض شه بدددددتر ادمو رسوا میکنه.با ترس گفتم من😰.گفت اره همشم داری در میری اصن نیومدی حال باباتو بپرسی!!!یکی بگ بابا کوتا بیا جون جدت😁.گفتم عهههه ببخشید باباجون.گفت اشکال نداره دستمو گرفت یهو گفت کیمیااااااااااااا😱.بابا چقد داغی😵.گفتم ننننههه شما یخی خیلی🤓😀.گفت بسه کیمیا همون موقع خانم سپهری اومد پیش بابام تشکر کنه بابام گفت شرمنده کیمیا حالش خوب نیس اجازه بدین پیش خودم باشع.ایشونم قبول کردن گفتم بابا خونه النا پس چی😉😝.بابام گفت منتظرم فقط یه کلمه دیگ بشنوم ازت در این باره😡.سرمو انداختم زیر منو برد تو اتاقش گفت کی مریض شدی من نفهمیدم هیچی نگفتم.با صدای بلند تر از قبل زبونتو موش خورده مگ کیمیا.زدم زیر گریه بابام خوش اخلاق تر شد😎😎👊💪گف کیمولیه من میدونی ک کنکور داری بابا نباید بذاری انقد زود زود مریض شی از درس بیفتی .گفتم بله درسته .شروع کرد ب معاینه و منم گفتم چی شد ک مریض شدم بدون هیچ حرفی رفت با کلی امپول برگشت.منو میگی رسما با17سال و6ماه سن😅زااااااار میزدماااااااااا.بابام گفت وااااای شروع نکنی کیمیا هاااا ک اصلا حوصله ندارم.بخواب ببینم رسوب میکنه امپولات☹️😖.گفتم نننننه گفت پس بگم عمو بیاد😱خدایا این عموی پیزوریه فنچ ما با27سال سن چقد برش داره لامصب🤣🤣🤣گفتم ن ن غلط کردم. گفت پس بدو بخواب بابا زود تموم میشه ولی شل نکنی میدونی ب ضررت تمووم میشه من کارمو میکنم😶(داعش بیا منو بخور).خوابیدم ولی خیلی بدنم لرزش داشت بابام گفت قربونت برم چرا داری خودتو زجر کش میکنی مگ دفعه اولته امپول میزنم برات گفتم دس خودم نیس بابا😔😔😭😭😭.باشع قربونت برم اروم باش هنو حرفش تموم نبود امپولو وارد کرد😱😱.واااای خدا ک دیگ قضاوتش با شما یکو دویس با ادم چیکار میکنه🙊.بابامم فقط میگفت شل باش تموم(اخه خدا باباتو زنده زنده بیامرزه چرا دروغ میگی کجاش تمومه😂😢😑).دراورد دونیه دگزا بود یه نفسی زدم.سومی هم هرررر کوفتی بود خییییلی درد داشت انقد داشتم جیغ میزدم بابام درآورد بلند گفت این چ وضعشه ابرو نذاشتی برا خودت .دوباره همون سمت زد یعنی مردمو زنده شدم و چهارمی هم تب بر بود ک ب حدی فلج بودم نفهمیدم دردشو.دراورد و بوسم کرد گفت ببخشید بابا عصبانی شدم بخواب و استراحت کن.و ..... این بدبختیه من تا چهار روز ادامه داشت.
پ.ن:ببخشید خیلییییی طولانی شد.خواستین بگین ادامشم بگم
بوس بوث بوص😘😘😘💋💋💋💋💋
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام مهر ۱۳۹۶ ساعت 12:41 توسط نویسنده
|