خاطره مهشید جون

سلام خوبین؟
مهشیدم 18 سالمه
اولین بارمه که میخوام خاطره بزارم. من از امپول نمیترسم اما باهم کنار هم نمیایم 😁🤞🏼 و هیچ پزشکی تو فامیلاعه نزدیکمون نداریم جز پسر عموم که تزریقات بلده که خب به خاطرم مرتبط نیست . چند وقت پیش بابا یکی از دوستاعه صمیمیشو که خیلی وقت بود از هم خبر نداشتن و دوست جون جونی بودنو تو اداره دید و شمارشونو بهم دادن که در ارتباط باشن فرداعه اون روز دوست بابا زنگ زد واسه شام دعوت کرد منم یکی دو روزی بود که حالم بد بود و سرما خورده بودم و زیر بار نمیرفتم که برم دکتر .
صبح که بیدار شدم گلو درد و گوش درد خیلی زیادی داشتم و سرم سنگینی میکرد و یکمی تب داشتم بیخیالش شدم و دوتا قرص انداختم بالا تا اینکه شب شد و من واقعا رو به موت بودم (دور از جونم :| ) رفتیم خونه دوست بابا سلام و احوال پرسی که کردیم خانوم دوست بابا گفت عزیزم چرا اینقد داغی بابا گفت ما اومدیم که منتظرمون نمونین یکم دیگه با مهشیدم میریم دکتر بعدش میایم دوباره که دوست بابا گفت دکتر چرا امیرعلی(پسرشون) یکم دیگه میرسه معاینش میکنه و بابا کلی تبریک گفت که امیر علی پزشک شده و نشستیم دور هم. من رفته رفته حالم بدتر میشد و تبم شدت میگرفت و از چشام اشک میومد خاله نوشین (خانوم دوست بابا) گفت که برم اتاق استراحت کنم تا امیر علی برسه
رفتم تو اتاق ی اتاق خیلی شیک و پسرونه بود رفتم رو تخت دراز کشیدم و کم کم خوابم برد تا اینکه با صدای خاله نوشین که میگف عزیزم بیدار شو داری تو تب میسوزی که بیدار شدم کنارشون ی اقا پسر خیلی نایس ولی بداخلاق :| رو دیدم سلام کردم جواب داد بعدش کیفشو اورد و اول گف نفس عمیق بکش و اون گوشی سردو گذاشت که لرزیدم و گلومو دید گفت از کیه مریضی شما گفتم یکی دو روزه گفت گوشتم اذیتت میکنه گفتم نه گفت پس اذیت میکنه :| بعد دفترچمو برداشت و شروع کرد نوشتن جرئت نکردم بگم امپول ننویسه به بابا اس ام اس دادم من امپول نمیزمممم یه جوری بش بگو که رفتیم پایین بابا پرسید پسرم داروی تزریقی نیازه؟ که گفت بله عموجان عفونت به گوششون رسیده بابا گفت ینی راه نداره که امیرعلی گفت تا جایی که تونستم کمش کردم بقیش لازمه بابا منو بغلش گرفت و گفت پس هوای دختر مارو داشته باش که دردش بیاد مارو خونه راه نمیده با بغض به امیرعلی نگاه کردم که ی لبخند کوچولو زد بهم و بعدش به خاله نوشین گف مامان ی چیزی بخور بخوره مهشید خانوم تا من برگردم خاله نوشین سوپ اورد و من خوردم و زنگ در که خورد رفتم کنار بابا نشستم بابا بوسم کرد و عمو ی لبخند بهم زد گفت اذیتت کرد بگو از خونه پرتش کنم بیرون امیرعلی اومد گفت بابا نکنه من سر راهیم اینقد زود فروختین منو همه خندیدن و منم از استرس و خجالت داشتم پس میفتادم که گفتن هرجا راحتین اماده شین که خاله نوشین گفت برو اتاق امیر علی عزیزم به بابا نگا کردم باهام بیاد نیومد به مامان نگاه کردم لبخند زد نیومد عمو احسان گفت امیر علی حواست به دختر گلم حسابی باشه امیرعلیم گفت چشم بابا رفتم بالا نشستم رو تخت امیر علی پشتشو به من کرد و شروع به اماده کردن کرد گفت چرا دراز نکشیدی شما هنوز  دراز کشیدم رو تخت لباسمو یادم رفت بدم پایین اومد خندش گرفته بود گفت کجا باید بزنم دقیقا ی خورده لباسمو دادم پایین بیشتر داد پایین و پنبه کشید و منم سفت شدم گفت عه عه نداشتیما ی نفس عمیق تا کشیدم فرو کرد ی تکون خوردم و منقبض شد عضلم گفت اروم چیزی نیس الان تموم میشه شرو کرد موادو خالی کردن خیلییی درد داشت و پام داشت سنگینی میکرد تا خواستم تکونش بدم گفت تمومه تموووم دوباره پنبه کشید و بعدیو فرو کرد از همون اول بی نهایت درد داشت دیگه اشکم در اومد وقتی هق هقم بلند شد امیر علی گفت عه دختر خوب گریه چرا ی خورده اروم شدی بگو بقیشو بزنم فک کردم تو پام نگه داشته و نمیزنه بعد یکی دو دقیقه که گفتم بزنین تموم شه گف ی نفس عمیق بعدشم کشید بیرون فهمیدم اون موقع داشته میزده ی بار دیگ پنبه کشید گفتم بازم هس؟؟ گفت این اخریشه اصلنم درد ندااره زد و کشید بیرون گفت تموووم ی خورده استراحت کن بعد بلند شو خودش رفت پایین و میشنیدم که گفت دوتا فردا دارن و دوتام پس فردا منم رفتم پایین همه با لبخند نیگام میکردن عمو احسان گفت اذیت که نشدی دخترم گفتم نه ممنون بعدش شام خوردیمو برگشتیم.