خاطره مرسده جون
سلام اناهیتا جون

مرسی از لطف شما و همه دوستان ببخشید فراموش کردم پیوندتان نبریک بگویم
و پیوندتان خجسته باشد وسراسر از شادی وارمش ورفاه باشد


خوب اناهیتا جون برای اسم برادر زاده تان اول اسم خودم میترا مهشید مهرنگار مهر افروز
اتوسا پورچیستا شیوا مهتاب 
واز همه دوستان که لطف داشتن رها جان پارسا جان و عارف جان

خوب دوستان بسیار عزیزم برای تنوع گفتم برای اینکه از اصطراب تزریق [
پنسیلین 1.200.000 راحت شوم ساعت 12 نیم شب بروم برای تلف شدن همین که خواستم بیام بیرون مامان گفت نصف شبه نمیشه کسی هم نیست همرات باشه گفتم مامان جون زشته میگن دختر 32 ساله مثل بچه 4 ساله همه فامیل برای تزریق همراه اورده
خوب مامان راضی شد تنها برم ولی با چادر عربی استین دار که نتوانم در بیارم میگه شب دختر باید جادر سرش باشه جلب توجه نکنه با بدختی چادر سرم کردم واز در بند امدم تجریش بیمارستان شهدای نجریش رفتم اروزانس به بخش تزریقات رفتم وبه دروغ گفتم دکتر خودتان نوشته وهفته پیش ترزیق اول را انجام دادم واحتایج به تست نیست
یک 45 دقیقه منتطر بودم تا خانوم مسول تزریقات تشریف اوردن
قبل از من هم 11 12 کودک از یک ساله تا هفت ساله بودن خانوم دکتر کشیک همه برای همه انتی بیوتیک ترزیقی نوشته الهی بمیرم اول بچه یک ساله را بردن تو اتاق تزریقات خانوم پرستار به مامانش گفت محکم پاش بگیر تکون نخوره امپول درد ناک خیلی وبدون هیچ دلسوزی پنپه کشید روی باسن و فورا فروکرد بجه صدا بند اومده بود از درد
وبچه های دیگر هم همینطوری ترزیق میکرد بدون دلسوزی
تا نوبت من شد گفت کی زدی گفتم هفته پیش گفت برو دارز بکش تا ترزیق کنم خانوم بی حوصله من هم چادر بالا بنرم شلورم شرتم بیارم پایین طول کشید می گفت جقدر کندی خانم همین که اماده شدم فورا فرو کرد ولی خدای کارش خیلی بهتر از درمانگاه بود
چون نفر اخر بودم خانوم پرستار رفت استراحت نکنه من هم با حوصله جای ترزیق ماساز دادم بعد شلور وشرتم کشیدم بالا وچادرم مرتب کردم اومدم خونه مامان گفت خوب بلاخره دخترم خانوم شده طبق دستور مامان باید چادری باشم تا شوهر مناسب پیدا کنم
حالا نمی دونم زمان خودشون دامن کوتاه بود حالا نوبت من شد باید جادر باشه

خوب ببخشید سرتون در اوردم 
مرسی از وقت که که گذاشت