خاطره عاطفه جون
سلام دوباره اومدم ادامه خاطرمو بگم : عاطفه ام❤️فردای اون روز شجاع شدم رفتم مطب تنهااایی😊 امپول و دادم به منشی ی سفازولین پودری بود ،میشناختم منشی رو قبلا پیشش امپول زده بودم 😉گفتم به منشی اینو بزنید من راحت شم دیشب کابوس میدیدم تاصبح نخوابیدم😂 گفت😊به خاطر امپول گفتم اره رفتم نشستم رو تخت😢امپول ودراورد ازجاش و کشید تو سرنگ موادش پودر رو بعدم دوباره خالی کرد توش دوبار مخلوط کرد بعد کشید تو سرنگ😒منم داشتم نگاه میکردم نمیترسیدما استرس دردشو داشتم😄بعد گفت دراز کشیدم و سرمو بین دوتا دستام گذاشتم سعی کردم اروم باشم نفس عمیق کشیدم حس کردم پنبه کشید و بعد گفت سرفه کنی میگن دردش کمتر میشه سرفه کردم 😥بعد سوزن زدم ی لحظه دردم گرفت اخمام رفت توهم😑بعد امپول و زود  تزریق کرد دراورد 🙃اخی راحت شدم🤣بعد گفت درداشت گفتم اون همه تصور میکرد نه یکم اره ولی دردش ی لحظه بود😉گفتم به خانمه مرسی گفت خواهش اومدم و ازش خدافظی کردم رفام خونه بابام گفت زدی گفتم اره تعجب کرده بود تنهای رفتم زدم😂😂

فردا بهترین روووووووز زندگیمه که متولد شدنمه بله درست حدس زدید((((((( تولدمه ))))۱۴ آذر ماه ۷۶❤️😍❤️😘😍🎂🍰

💟مرسی از همه که میخونن و سپاس که نظر میذارید ❤️
💟هیییچ وقت مریض نشید سلامت بااااشید عزیزان❤️
💟امیدوارم راهتون به امپول نکشه😂چون واقعا دلهرو استرس داره هر چقد هم نترسی❤️😉
💟از همه ی اون هایی که خاطره میذارن ممنونم واقعا زحمت میکشن😍❤️ دوستتون دارم
..................... بی نهایت برام با ارزش هستید
بی منت بزرگم کرد😘
بی منت مهربونیاشو خرجم کرد😍
بی منت عمرشو ریخت به پام💋
بی منت غذا درست کرد جلوم گذاشت🍗🍖🥓😅😍
بی منت آرزوهاشو باهام تقسیم کرد 😘👩‍❤️‍👩
بی منت به حرفام گوش داد🙍👩‍👧
بی منت بهت میگم عاشقتم مادر👩‍❤️‍👩❤️
خدانگهدار❤️