خاطره اقا کارن
سلام سلام🙌🏼عید همگی مبارک گرچه گذشته اما بازم مبارکه🖐🏻فک میکنم دیگه بشناسین کارن میباشم😊خوشحالم که خاطره های قبلیمو خوندین و دوست داشتین و مرسی.تو کامنتا خیلیاتون خواسته بودین من یه خاطره از یارن بگم.خب یارن کلا خوراکش و بدنش از من بهترو قوی تره.خیلی کم سرما میخوره عین منم نیست که یهویی بیافتم تو رخت خواب و نتونم تکون بخورم.
دوم دبیرستان بودم که تو بهمن ماه یه عروسی داشتیم و مامان مشغول اون بود یارن پیش من بود چند روزی سرماخورده بود اما نمیگفت بابامم اون موقع سرش یکمی شلوغ بود.شب عروسی هم یارن پالتشو در آورد و همش می رقصید و مامان بابا هم حواسشون زیاد بهش نبود.خلاصه فرداش که من از مدرسه برگشتم مامان خونه نبود پرستاره یارن گلناز پیشش بود گفت یارن سرماخورده خوابیده.رفتم بالا سرش دیدم خیلی مظلوم خوابیده.پرسیدم به بابام نگفتی؟گلناز هم گفت نه گفتم شاید کار داشته باشن😕حالا طفلی بابا وقتی ما چیزی مون باشه فوری میادش.مامانمم بیرون کار داشت زنگ زدم بابا اونم جواب داد جانم؟گفتم سلام بابا خوبی کجایی؟چه مقدمه چینی هم میکنم😊گفت خوبم عزیزم بیمارستان دیگه!(فک کردم استخری😂)گفتم بابا یارن سرماخورده.گفت صبح بهش تب بر دادم بهتر نشده؟ گفتم نه اصلا جون نداره..گفت پس بیارش بیمارستان اگه میتونی.منم دیگه یه چیزی خوردم گلنازم یارنو آماده کرد زنگ زدم آژانس رفتیم بیمارستان.یارن کل راه خواب بود.بغلش کردم رفتیم تو بیمارستان هی میگفت کارن من نمیخوام آمپول بزنم🤕منم باهاش حرف میزدم داشتم میرفتم بالا که یکی از دکترا منو دید سلام احوال پرسی یارنو دید بغلش کردم گفت چرا دختره گنده رو بغلش کردی؟بیا ببرش تو اورژانس داییت اونجاست.(دایی امیر تو همین بیمارستان بود تازه هم زن گرفته بود)رفتیم اونجا دایی پیش پرستارا ایستاده بود اومد پیشمون گفت شما اینجا چیکار میکنید؟یارن فوری گفت دایییی😭و خودشو انداخت تو بغلش دایی هم گفت جانم اوه چه داغی تو بیا بریم ببینم رفتیم رو یکی از تختها خوابوندش معاینش کرد یارنم هیچی نمیگفت معمولا تا قبلش موقع معاینه اذیت میکرد.دایی گفت خب شارلوت حالت خوب نیس چیکار کنیم؟(یه کارتن دایی واسش خریده بود یه گربه سفید و خپل بود اسمش شارلوت بود😂دایی میگفت یارن مثل اونه)یارن جیغ زد من شارلوت نیستم😑دایی گفت خب اجازه میدی چندتا آمپول کوچولو بهت بزنم؟یارن زد زیره گریه و گفت نه نمیخوام کارن خیلی بدی منو ببر😢دایی آرومش کرد و گفت خوشگلم با بیحسی میزنم که دردت نیاد حالا بیا بغلم.یارن جیغ زد نه و خیلی جدی یه چک خوابوند تو گوش دایی😉گفتم إ یارن این چه کاری بی ادب.یارن گفت من بابامو میخوام بگو بابایی بیاد دایی میخواد اذیتم کنه.دایی خیلی جلوی خودشو گرفت گفت عزیزم خب من میخوام خوب بشی اصلا بذار بابایی بیاد ببینم اون چی میگه شاید آمپول نخوای.یارنم دیگه قبول کرد.بعدش دایی راضیش کرد حداقل یه سرم بزنه که یه پرستار اومد دایی یارنو خوابوند تو بغلش.اما پرستار نتونست رگشو پیدا کنه داشت گریه میکرد که بابا هم رسید و گفت دختر گلم چشه گریه میکنه؟ اصلا منو ندید😐پرستار گفت دکتر نمیتونم رگشو پیدا کنم.بابام یه اخمی کرد بهش و گفت برو سره کارت!اونم رفت بابا یارنو بوسیدشو گفت الان خودم میزنم فقط یه کوچولو قده یه نیش زنبور دردت میاد.یارن با گریه گفت باشه.دیگه من دستشو گرفتم بابا سرمشو وصل کرد بعد خودمم بوسیدمش خیلی ناراحت شده بودم😔بابا دستاشو که خیلی تپل بود بوسیدو گفت ببخشید بابایی الان حالت خوب میشه.گفت من گرسنمه!بابا گفت الان داداشی میره برات یه چیزه خوش مزه میخره.منم قیافه گرفتمو گفتم سلام😉بابا هم اومد بوسم کرد گفت سلام عزیزم دیدی خواهرتو چه شجاعه.گفتم یه سرم زده منم از سرم نمیترسم😋گفت آفرین گلم حالا برو یه چیزی واسش بخر تعجبم چرا گلناز زودتر بهم نگفت.منم گفتم چرا نگفته خندید.خلاصه رفتم بوفه براش یکم خوراکی گرفتم رفتم دیدم نشسته بود تو بغل بابا.زلزله چنان مظلوم شده بود😐بهش دادم اون داشت میخورد ما نگاش میکردیم دیدم هی دایی داره میچسبه به من!گفتم چته خوبی؟گفت پدرسوخته تو کی از من بلندتر شدی😄یارن گفت بابام که سیاه نیست😂😂بابام با خنده بوسش کرده و گفت تپلی من دایی شوخی میکنه.خلاصه جمعمون جمع بود مامان زنگ زد اما بابا گفت نیاد بمونه خونه.سرم یارن که تموم شد بابا درش آورد بعد دایی رفت بیرون دوتا آمپول آماده کرد پنی سیلین و فک کنم تب بر وقتی اومد داخل یارن زد زیره گریه گفت نه نمیخوام.دایی گفت به من ربطی نداره دایی بابات گفت😮یارنم گفت نه بابایی من نمیزنم.بابا با مهربونی سعی کرد قانعش کنه و آمپولا رو از دایی گرفت این بار باز یارن از دایی کمک گرفت بدبخت میون بابا و دایی مونده بود.دایی هم بغلش کرد و گفت عزیزه دلم زود تموم میشه فقط دوتاست.بابا گفت تازه بیحسی هم دایی زده توش.یارن گفت نه نمیخوام.بابا هم گفت مگه شما عروسک بزرگه تو پاساژو نمیخواستی؟دیگه اونم مظلوم شد گفت
واقعا میخری؟بابا یه چشمک بهش زد😉بعدش مظلوم گفت دیگه بعده اینا نمیزنما!بابا گفت باشه.دایی هم نشست رو تخت از این حرفای همیشگی زود تمومه و درد نداره و اینا..بچه بنده خدا رو خرش کردن.من خودم استرس گرفته بودم.دایی شلواره یارنو داد پایین اونم داشت اروم گریه میکرد منم پاهاشو گرفتم که تکون نخوره.دایی اروم گفت بچه۵ساله زودتر قانع شد😐گفتم خیلی بی ادبی.بابا هم پنبه کشیدو تزریق کرد که یارن یه آخ بلند گفت و‌زد زیره گریه.بابا گفت تموم شد عسلم😊نوبت پنی سیلین بود پاهاشم سفت گرفته بود بابام گفت دختره گلم پاتو شل بگیر..بعد دایی گفت یه نفس عمیق یارن تا نفس کشید بابا فرو کرد که همزمان باهاش یارن یه جیغ بنفش زد و گفت آیــــــی بابایی.بابا گفت جانم بابا تموم شد.پاشو خیلی سفت کرد منم محکم گرفته بودمش دلم واسش سوخت همش التماس میکرد درش بیاره دیگه بابا پاشو خم کرد روی اون یکی پاشو تزریق کرد که همش یارن جیغ میزد وقتی درش آورد دایی بغلش کرد اونم هی مشت میزد به دایی بابا هم دستکششو در آورد خخواست بغلش کنه جیغ زد ولم کن میخوام بکشمت😂یارن عصبی میشود😠بابا خندش گرفت بعد به زور از دایی گرفتش و گفت قربونت بشم خب دیگه زود خوب میشی.گفت ولم کن قهرم.اما بابا بلده چه جور با بچه هاش آشتی کنه خلاصه انقدر همونجا قربون صدقش رفت و بوسش کرد یکمی اروم شد.دایی به شوخی ادای گریه در آورد گفت یارن تو هم منو زدی.یارن گفت حقت بود.(یعنی پرو روییم حسابیا)بعد داییمم بغلش کرد میخواست بره خونه.از تو بغل بابا به بغل دایی رفتن عین رفتن از رو برج ایفل رو برج مراقبته😂دیگه دایی رفت منم یارنو بغل کردم بردم تو اتاق بابا.اون رفت تو بخش همونجا خوابش برد.بابا بعدش اومد گفتم چرا نمیریم؟گفت منتظره عمو بودم که بیاد ولی نیومد.پسرعموم سرماخورده بود حالا خونه اونا اون سره حتما باید بیارنش اینور🤔😕مارو علاف کردن.دیگه یارنو بغل کردم رفتیم تو ماشین و به سمت خونه حرکت کردیم نزدیکه خونه یارن بیدار شدو گفت بابا پس عروسک کی میخری؟بابامم گفت الان و مسیرو تغییر داد.منم غر زدم ببابا من از صبح بیدارم میخوام بخوابم.بابا گفت اخ ببخشید بابایی حواسم بهت نبود زود خرید میکنیم میایم.دیگه رفت یه مرکز خرید که همیشه میریم بابا ماشینو گذاشت توپارکینگ چون من خوابم برده بود درم قفل کرد☹️بعده نیم ساعت دیدم دو نفره رفتن سه نفره برگشتن با مامان😮دیگه سوار شدن مامانممنشست عقب من جلو😂گفتم مامان مگه نرفتی بودی خونه؟گفت چرا ولی وقتی نیومدین گفتم بیام دوباره یه گشتی بزنم پیاده روی هم بکنم😉بابامم یه نگاه مظلومانه اانداخت و رفتیم خونه.دیگه من گرفتم خوابیدم تا شب.مامان به زور بیدارم کرد گفت پاشو.منم درسی نداشتم فقط چون کلاس زیست داشتیم یه مروری کردم.یکمم با بابا بازی کردم(قایم باشک نه ها😂XBox)دیدم آخره شب عموماینا اومدن.عمو بعده از بابامه و عموی بزرگه ست دوتا پسر دارهیکیشون چهارسال از من کوچیکتره اون یکی هم همسنه یارن اسمش سیناست که اون موقع پنج سالشون بود.خلاصه اومدن ییارنم حالش بهتر بود شروع کردن بازی حالا اول خودش و سینا سره این که تو بغل من بشینه دعوا میکنن منم رفتم پیش بابا نشستم هم بهداشتی تر بود هم از ویروس به دور بودم.همش داشتیم در مورده ویروس صحبت میکردیم😕بعدش بابام حال سینا رو پرسید که عمو گفت والا دارو بهش داد یه۶.۳.۳هم بهش داد نزد.بابا گفت چرا نزد؟عمو گفتدرمونگاهو گذاشته بودرو سرش داشت آبرومونو میبرد.بابا مثل همیشه که عصبی میشه دستی تو موهاش کشید و یه اخمی به عمو کرد.(طفلی عمو خبر نداشت من واسه بابایی ابرو نذاشتم😂)گفت باید بزنه اگه گلودرد داره.زنعمومم گفت آره به خدا سره شب داشت از درد گریه میکرد.دیگه تا سرش گرم بود عمو رفت از تو ماشین داروهاشو آورد.حالا سینا اومده بود به بابام که داشت برا من خیار پوست میکند میگفت خیار میخوام.چه رویی داشت😂هنوزم البته داره.بابام گفت نه عمو شما واست خوب نیس.گفت پس کارنم نخوره.بابا گفت کارن باید بخوره😊عمو که اومد مامانم رفت داروهارو ازش گرفت خودش آمادش کرد سه تا آمپول بود.یارن فوری زد زیره گریه گفت من آمپول نمیزنم دیگه.پسرعموم گفت نه یارن همش واسه سیناست(چه برادر صادقی داره سینا)سینا هم با خنده گفت کارن دارین یارنو گولش میزنین نه؟حالا من😮مونده بودم چی بگم بابا یه خیار گذاشت دهن من که حرف نزنم یارنم عروسکشو برداشت و در رفت.دیگه مامانم آمپولا رو آورد من گفتم سینا دلت میخواد زودتر خیار بخوری؟دیگه اونم آمپولا رو دید گفت نه مامان من آمپول نمیخوام😭خواست در بره که من فوری گرفتش بدجور دست و پا میزد.زنعمو گفت کارن مراقب باش نزنه تو سینه ات.عمو هم با لحن بچه گانه گفت نه سینا آمپول که خوبه بابا و یه کلماتی گفت(کلا به روش نوین سومالی این بچه رو بزرگ کردن بچه بود بهش میگفتن بوچه یا گاجه😂حالا اینا چی بودن به گوجه میگفت گاجه به بادمجون میگفت بوچه از کجاش در آورده بود نمیدونم بدتر از
همه عمو یه شعرای مسخره واسش میخوند)بابا گفت عمویی درد ندارن یارنم امشب آمپول کارن میتونی رو پات نگهش داری؟گفتم اره.رفتیم اونسمت بابا و عمو هم دنبالمون اومدن خوابوندمش رو پام شلوار شرتشو دادم پایین هی چنگ میزدو میگفت کارن ولم کن بابا کارن اذیتم میکنه!بابا هم گفت عمو نه یه نفس بکش نفـس..کلا سینا یکمی دیر حالیش میشه😀بعدش اولین آمپولو که پنی سیلین بود زد که من محکم رون پاشو گرفتم عمو هم کمرشو جیغ زد و سوزناک میگفت آی آی آی مامان!بابا گفت تموم شدعزیزم .هرکاری میکردیم شل نمیکرد باز اون همون ترفند همیشگی استفاده کردن تا تمام شد درش آورد جاشو با پنبه مالوندم بعد تا غرق گریه بود بابا بعدی رو هم زد که باز جیغ زد عمو هم بلند گفت باشه بابا چیه چیه خو آمپوله دیگه😮😑بعدی هم تموم شد فقط یکی مونده بود هی میگفت نه نــه دیگه نمیخوام.بابا گفت عمو درد نداره این یکی.بعدش گرفتیمش این یکی هم زد که دیگه زیاد گریه نکرد اما هی آخ و واخ میکرد.گفتم سینا چه قدر کولی تو!بابا یه نگاهی بهم کرد و گفت آره مثل کارن من یکم شجاع باش😉عمو از بغل من گرفتش اونم یهو گفت بابا کاشکی عمو دکتر نبود😮حالا بابام😡خو راس میگه دیگه بابایی من😂این سینا حرفشو راس میزنه.عمو هم گفت زشته عیبه تا موقعی که رفتن سینا یه وصل میگفت اخ ق**لم🙈بچه حیا هم نداره.فردا هم یارن باز یه آمپول زد که خیلی گریه نکرد من مدرسه بودم.این پایانش نبود تو اون مدت کل خانواده همه یکی یکی سرما خوردن من جمله من که چند هفته بعدش بخاطر مصرف سفیکسیم دچار مسمومیت وارفارینی هم شدم🤕دایی امیر بستری شد دخترخاله ام کلی آمپول زدو پسرعمه ام انقدر حالش بد شد از اهواز اومد تهران کلا بساطی بود تا عید کلا سال پر آمپولی برای همه بود..امیدوارم دوست داشته باشین🖐🏻💖❤️🌷🌹🏵

بازم مرسی که خوندین به امیده دیدار🖐🏻   

این هفته پسرخاله دسته گلم رو فرستادم قاطی مرغا😂حیف شدن یا نشدنشو دیگه نمیدونم انشالله شما هم زودتر برین قاطی مرغا خداحافظه همه تون عزیزان🙌🏼🌷🌷🏵🏵🌸💖💖💖