خاطره مهلا جون
سلام دوستای خوبم🙋 .مهلا هستم و این اولین خاطره ایه که میذارم امید وارم دوست داشته باشین💖.
یه بیو بدم .18 سالمه و همدانی هستم و یه پشت کنکوریه تجربی میباشم 👌.
خب حالا خاطره..(این خاطره از خودم نیست ولی خودمم خاطره زیاد دارم ایشالا اگه قسمت شد بعدا میزارم)
پارسال یکی از روز های سرد پائیزی🍁🍂 که من قرار بود با دوستم برم کلاس که طبق معمول زیر پام علف سبز شد تا خانوم بیاد  تو خیابون منتظر بودم دیدم نیومد زنگ زدم ببینم کجاس .من:نیلو کجایی🤔 (بی حال جواب داد ) دارم میام توام تو خیابون نمون برو مطب (مطب خالش)تا منم بیام .منم بچه حرف گوش کن گوشیو قط کردم و راه افتادم🚶‍♀ وقتی رفتم بالا مطبش خیلی شلوغ بود نشستم  منشیه خالش اومد و کلی احوالپرسی و چیکار میکنی و درسا چطوره  و..... تا اینکه دیدم خیلی حوصلم سر رفته🙍 دیگه واقعا خسته ام شده بودم  پاشدم ب منشی گفتم من برم پیش خانوم دشتی(مسئول تزریقات اونجاست45سالشه ) و میام اونم گفت باشه.رفتم تاخانوم دشتی  دیدم کلی خوشحال شد و با هم کلی صحبت کردیم  خانوم دشتی گفت مهلا من میرم تا پایین یچی بگیرم تا میام تو اینجا باش منم اطاعت کردم 🤓و نشستم رو یکی از اون تخت های اتاق🛏 و داشتم فیلم تو اینستا میدیدم📱 یهو  یه پسره جونی تقریباا 24ساله اومد تو  گفت  سلام وقتتون بخیر ببخشید خانوم تزریق داشتم😎(خوشبحالت😁) منم اخم کردم و چپ چپ نگاش کردم گفتم سریع اماده شو😏😒 بدبخت گرخید😕 گفت چشم چشم 😰(خب چکار کنم اونموقه حس مردم آزاریم گل کرده بود😬😬)
پسره رفت پشت پرده و آماده شد خانوم دشتی تا اومد آمپولای پسررو دادم بهش و گفتم که آماده شده اونم گرفت و دوتا آمپولاشو آماده کرد 💉💉منم نشستم رو صندلی رفت که براش تزریق کنه  شنیدم پسره گفت ببخشید خانوم شما تزریق میکنید😕 خانوم دشتی:شما مشکلی داری پسرم😑
پسره:نه نه همینجوری پرسیدم (فکر کرده بود من مسئول اونجام🤣 )دیگه هیچی شروع کرد و پسره ام از اولش همش داد میزد😒 (خجالتم خوب چیزیه با اون هیکل😐) تا تموم شد پسره اومد بیرون تا منو دید اخم کرد 😠و رفت بیرون و درم محکم بست🚪 (ب من چه خب مگه تقصیره منه 🤷‍♀)
نفره بعدی که اومدن تو یه دختر و پسر بودن زن و شوهر  دختره  نگاه پسره کرد و گفت امیییییییل😢(امیر) پسره:جونم دختره:بهشون بگو یواش بزنن خودت که میدونی من میتلسم☹️ منم که داشتم پوکر😐 از این صحنه رمانتیک🤦‍♀ زیبا فیض میبردم .پسره ام گفت هیچ نگران نباش خانومم من که نمیزارم جوجوی خودم درد بکشه (اه اه اه اخه جوووو جوووو🐥 چیه دیگه) دختره رفت پشت پرده تا آماده شه پسره ام رفت خانوم دشتی رفت بالا سرش ولی خب از اولش همش دختره شروع کرد جیغ زدن (خب عزیزه من بزار بزنه بعد جیغ بزن چرا انرژی خودتو هدر میدی😕) تا آمپولشو زد من جفت گوشامو از دست دادم🙉 بعدم که کلی گریه کرد و رفت .
یهو یاده دوستم افتادم😕 گفتم بزار ببینم این مرد یا زندس رفتم بیرون بهش زنگ بزنم دیدم از اسانسور خارج شد  دیدم هم خودش کسله هم مامانش عصبانی سلام و احوالپرسی کردم گفتم نیلو من کیفمو بردارم بریم دیگه. یهو مامانش گفت  امروز از وقت کلاستونم گذشته امروز و نرین نیلو هم حالش خوب نیست تا خالش معاینش کنه 😕
یهو نیلو گفت مامااااااان😡 .مامانش:مامان نداره حالتو نمیبینی😐 هیچی دیگه کلاس بی کلاس رفتیم تو نیلو رفت داخل و اومد بیرون خیلی عصبی بود. گفتم چیشده 🙄گفت چی میخاستی بشه😡 حالا من چکار کنم بدبخت شدم😡😡 گفتم واااا چرا خب 😐گفت هیچی😒 مامانش اومد بیرون روبه ما گفت بشینین تا من برم داروهاشو بگیرم و بیام ..وقتی مامانش اومد تازه فهمیدم که راست میگفت بدبخت شده🤣 .رفتیم تزریقات تا نیلو آمپولاشو بزنه
از اون اولش این غر زد و سره تعدادشون بحث کرد 😑😑تا اینکه خانوم دشتی بهش گفت نیلو جان زود آماده شو عزیزم.. نیلو ام با یه بغض خاصی  گفت باشع رفت اماده شه منم رفتم پیشش😕 که مامامش خواست بیاد یه دادی زد که مامان تو بیرون باش😡😡😡(بچم قاطی کرد ) مامانشم رفت بیرون 🚶‍♀نیلو آماده شد خانوم دشتی اومد  دوتا آمپول💉💉 دستش بود که من اسمشونو بلد نیستم ولی یکیشون (بی رنگ بود و کوچیک .اولی ام سفید ) تا شروع کرد تزریق کردن نیلو یهو دادش درومد 😣😣🤦‍♀🤦‍♀
آی آیییییی بسهههه آیییییی گریه ام میکرد بچم😢 یهو سفت کرد .که خانوم دشتی گفت نیلو جان یکم شل باش خودت اذیت میشیا .نیلو:نمیتونم خیلی درد دارم بسه تروخداااااااااااا .😭😭😭.تا خلاصه یکم شل شد بقیشو زد که بچم جون داد تا تموم شد از بس گریه کرد .. سره دومی بلند شد گفت بسه دیگه نمیزنم بسمه خوبم که منم دره گوشش گفتم نیلو کم آبرومونو ببر تو دیگه بچه نیستی یکم مثل من باش 😌(فک کنم بهش برخورد چون سریع آماده شد😂)دومیم گریه کرد ولی زود تموم شد رفتم بالا سرش لباسشو درست کردم و کمکش کردم لباساشو پوشید و اومدیم بیرون ولی نمیتونست درست راه بره کمکش کردم ..با مامانشم قهر کرد و ب من گفت منو ببر خونمون اون شب رفتم خونشون که پیشش باشم که اون شبم باز آمپول خورد....ولی دیگه ننوشتم که طولانی نشه.
ممنون که وقت گذاشتید و خاطرمو خوندید خیلی خیلی مرسی باشیییییید😍😍😍😁😁😁😁
من امسال خیلی کم وقت استراحت دارم این خاطره ام در کم ترین زمان ممکن نوشتم امیدوارم خوشتون اومده باشه🙂🙂
خدانگهدارتون❣🌸🌼🌺🌸🌼🌼