خاطره اقا نیما
سلام اسمم نیماس و میخوام خاطره دیگه مو براتون تعریف کنم که این بار از خودمه یه روز درمونگاه خیلی خیلی شلوغ بود همه هم آنفولانزا زده بودن آخرین مراجعه ای که داشتم یه پسر جوون بود شاید همسن خودم زیاد حال نداشت فک کنم دوتا تقویتی داشت قبضو گرفت رفت آماده شدو منم رفتم بالا سرش شلوارشو داد پایین و پرسید خیلی درد داره؟ گفتم نه خیلی پنبه کشیدم و زدم که آه سوزناکی کشید بعدی رو زدم باز آه کشید بعدش پنبه رو جاش گذاشتم و رفتم بیرون موندم پسره بره بعدشم خودم رفتم داروخونه پیش بابام که تا منو دید گفت نیما آقا حمید دوستم از تهران اومده دعوتش کردم امشب خونه اما من خودم گیرم تو برو خونه منم حرفی نزدمو رفتم خونه رو مرتب کردم اهل منزل همه منزل مادربزرگم بودن منم قرار بود برم که نرفتم کمی بعد آقا حمید از راه رسیدن البته مرد خیلی مودب و محترمین رسید خیلی صمیمانه روبوسی کرد باهامو نشستیم باهم حرف زدیم که دیدم همش داره سرفه میکنهپرسیدم مریضین؟ گفت آره بدجور خواستم دکتر برم اما جایی رو بلد نبودم گفتم رو به رو داروخونه یه درمونگاهه گفت پس من یه سر برم هرچی هم اصرار کردم نذاشت بیام و خودش رفت یه ساعت بعد برگشت با یه کیسه پره دارو و آمپول پرسیدم چی گفته دکتر که گفت هیچی یه مشت آمپول داد گفت چهارتاشو الان بزن دوتاشو امشب و فردا ولی گفتم فعلا نزنم منم اصلا فک نمیکردم بترسه گفتم میخواید خودم بزنم اونم تعجب کرد نمیدونست من درمونگاه کار میکنم دیگه فهمید فک کنم خجالت کشید گفت باشه دیگه رفتم پلاستیک داروهاشو برداشتم یه 6.3.3و سفاریاکسون و پیروکسیکام و نوروبیون برداشتم و آمادشون کردم از تو یخچال هم پد داشتیم برداشتم و گفتم تو اتاق من میخوایم بریم راستش من خودمم خجالت میکشیدم بهش آمپول بزنم دیگه رفت اونجا کتشو در آورد و خوابید رو تختم کمربندشم باز کرد رفتم بالا سرش دیدم خودش کاری نمیکنه خودم شلوار شورتشو کشیدم پایین و اول پنادرو زدم که سفت کرد منم گفتم یه نفس عمیق کشید و شلتر شد تزریق کردم که گفت آخخ درد داره گفتم ببخشید بعد کشیدم بیرون و گفت بیحسی نزدی؟ خجالت زده گفتم نه نداشتم ببخشید بعد سفتریاکسونو زدم که دستاشو محکم مشت کرد و آه یواش و درازی کشید درش که آوردم گفت خیلی درد داشتا گفتم خب این دوتا انتی بیوتیک قوین گفت اوه اوه باشه اونارم بزن یکم صبر کردم چون جای تزریقا داشت خون میومدپیروکسیکامو که تزریق کردم فقط صدای ناله شو میشنیدم آخری هم دیگه چیزی نگفت اما صدای تندتند قلبشو میشنیدم رنگش پریده بود نتونستم جلو خودمو بگیرم گفتم میترسین؟ گفت آره بدجور یواش خندیدمو رفتم بیرون حواسمم نبود که اون مریضه الان رو تخت من خوابیده آخره شب هم که بابام اومد خونه آمپولای دیگه شو زد اما تا صبح رو تخت من خوابید منم فرداش اصلا رو تختی رو عوض نکردم چند روز گذشت و منم سرمای شدیدی خوردم اما به روی خودم نمیاوردم تو درمونگاهم ماسک میزدم یه روز پزشک عمومی که بابامم میشناسن گفت سرت خلوت شد بیا پیشم همون موقع پسربچه ای با باباش اومد و گریه میکرد فهمیدم آمپول داره امپولشم پنادر بود باباش رو به من گفت شما بیحسی هم میزنید دیگه که دردش نگیره؟منم لبخندی زدم به پسربچه و گفتم بله بعدش رفتن سمت تخت که بچه شروع کرد جیغ و داد که ولم کنییید باباش خوابوندش رو تخت و شلوارشو کشید پایین مامانشم پاشو گرفت منم از همکارم پرسیدم گفت چون بچست یه ذره بیحسی بزن رفتم بالاسرش هی جیغ میزد نههه نهه دلم کباب شد پنبه کشیدمو گفتم کوچولوئه بعد تزریق کرم که جیغ و داد بسیار کرد خون گریه میکرد و میگفت آییییییییییی پاااااااااااااامم نههههههههههههههههه منم با مکافات تزریق کردمو به باباش گفتم پنبه رو محکم فشار بدین رفتم بیرونبعدش رفتم پیش دکتر که گفتن بابات گفت انگار سرما خوردی منم با استرس گفتم بله یکم گفتن بشین معاینه ات کنم نشستم معاینه کاملی کردن و چون دفترچه ام باهام نبود داروهامو آزاد نوشتن منم چون هم شیفتم تموم بود هم دنبال بهانه گفتم پس خداحافظ گفت داروهاتو گرفتی بیار ببینم منم رفتم داروخونه بابا البته خودش نبود داروهامو گرفتم سه تا آمپول پنادر و بتامتازون و تب بر داشتم با ترس و لرز رفتم نشونشون دادم که گفت همین الان تزریق کن منم باز دنبال بهانه گفتم نمیدونه نجفی کجا رفته گفتن پس دراز بکش خودم برات بزنم منم روم نمیشد گفتم نه میدم خودش بزنه گفت منم مریض ندارم فعلا بخواب دیگه منم روپوشمو در آوردم رو تخت خوابیدم کمربندمو باز کردم یکم شلوارمو کشیدم پایین دکتر اومدن خودشون کامل شلوارمو کشید پایین و بلافاصله پنادرو تزریق کرد که به زور جلو خودمو گرفتم یه آه گفتم و نفس عمیق کشیدم تندتند خیلی درد داشت البته خوب هم زد گفت آه وواخ هم نداشت تب برو زد که بازم درد داشت اما سعی کردم خودمو شل بگیرم دیگه آبروریزی بود بخوام ناله کنم آخری که بتامتازون بود هم تو همون پا خوردم صورتم از درد جمع شده بود گرچه قده اولی درد نداشتن رو هم دیگه.بعدش خواستم تشکر کنم اما دیدم آمپول خوردن تشکر نداره شلوارمو درست کردم کفشامو پوشیدم و رفتم خونه.امیدوارم خوشتون اومده باشه..