خاطره نیلوفرجون
سلام به همه!امروز یه خاطره داغ میگم که مربوط میشه به چند روز پیش که صبح علی پاشد اومد صبحانه بخوره یه لقمه گذاشت تو دهنش بعد منو نگاه کرد.گفتم چیشد چرا دیگه نمی خوری گفت پشیمون شدم.گفتم وا صبح ادم صبحانه میخوره یعنی چی پشیمون شدم😕گفت نمیخورم میل ندارم میخوام برم زود بیمارستان اونجا گرسنه شدم یه چیز میخورم.بهش کیک دادم گفتم ببر گرسنه شدی بخور. البته کشوهای میز علی پر شکلات و کیکه🍫🍩🍪😂/علی عاشق شکلاته🍫/کیک رو ازم گرفت و رفت.منم رفتم سراغ غذا پختن/چقدر سخته آدم نمیدونه چی درست کنه😣/در اخر به نتیجه رسیدم ماکارونی🍝 بزارم که درست کردم و رفتم سراغ بچه
خیلی خوبه تا لنگ ظهر میخوابن ادم به همه کاراش میرسه😂رفتم دیدم هنوز نیما خوابه آخ جون😍😂بعد دیدم مبینا بیدار شده نشسته با تبلت بازی میکنه' آخه اول صبح😤😥بلندش کردم گفتم پاشو بریم صبحانه بخور صبح چشماتو باز نکرده رفتی سراغ این😑بلند شد رفتیم اشپزخونه براش چایی ریختم دادم بهش که زنگ درو زدن رفتم دیدم علی😕آخه چه وقت خونه اومدنه؟درو باز کردم اومد دیدم یه جوریه گفتم علی مگه کار نداری چیشد زود اومدی گفت هیچی نمیتونم بخورم.میخوام بخورم ولی نمیتونم.گفتم چرا چیشده؟گفت فک کنم دندونمه نمیدونی چه بلایی سرم اورده.گفتم خب چرا صبح نگفتی بهم.گفت زیاد نبود دردش وقتی بیسکوییت خوردم گاز زدم دردش بیشتر شد.گفتم بیا ببینم چیشده گفت نه یه مسکن خوردم الان بهترم درد گرفت میگم بهت☺رفت اتاق لباساشو عوض کنه.مبینا هم تا ما حرف میزدیم صبحانشو خورد و رفت دوباره سر اون دستگاه مسخره😑یکم میز رو مرتب کردم رفتم اتاق دیدم علی دراز کشیده سرش تو گوشیه پرسیدم بهتری گفت جراحی دندون عقل خیلی وحشتناکه؟😟گفتم نه بی حس میکنن.چطور مگه😒گفت دندون عقل رو تو بزرگسالی جراحی میکنن دردش بیشتره دیگه،نه؟گفتم خب تو سن پایین انجام میدن ولی خب الانم میشه انجام داد.علی میزاری ببینم؟گفت نه خوبم فقط سوال پرسیدم همین😊 علی ببین من میدونم دندون عقلته بزار معاینه کنم ببینم چجوری وضعش.گفت نه الان بهترم دندون عقلم نیست کلا پرسیدم اون سوالو.دیگه بیخیال شدم تا دیگه مبینا و علی اعلام گرسنگی کردن منم داشتم اون موقع با نیما سر و کله میزدم بردم نیمارو دادم دست علی خودم میز رو چیدم و غذا رو کشیدم.سر غذا با اولین قاشق قیافه علی دیدنی بود😣😓گفتم دردت گرفت؟😂گفت نخیر داغه😐گفتم باشه یواش بخور😉/ولی دوستان همه میدونیم که قاشق اخر دیگه خیلی داغ نیست/علی قاشق اخرم با همون قیافه توهم رفته خورد و گفت قرص کجاست؟گفتم علی چخبره الان خوردی پشت هم که نمیخورن.
گفت اره میدونم همینجوری پرسیدم.گفتم باشه برو اتاق من قرصو میارم برات.رفت و منم میزو جمع کردم.با نیما رفتم اتاق.گذاشتمش رو تخت و رفتم بالا سر علی گفتم پاشو ببینم دندونتو.باز اومد بگه خوبم که دیگه دید نمیتونه تحمل کنه گفت وای نیلو خیلی درد داره چقدر مسخرس😣گفتم مسخره نیست درمان داره شما نمیخوای درمانش کنی.گفت درمانش جراحیه😱علی خجالت بکش میترسی؟😒گفت نه ولی خب درد داره دیگه.گفتم بی حس میکنن نمیفهمی.امروز زنگ میزنم از استادم وقت میگیرم برات اخر وقت برو پیشش.قیافه علی👀😮قیافه من😊😉میرم زنگ بزنم.
از شانس خوب علی استادم گفت سرم خلوته الان بیایید.منم به علی گفتم پاشو بچه هارو ببریم خونه ماماینا بعد باهم بریم منم میام باهات😊نمیدونم چرا انقدر مظلوم نگام کرد طفلک ازم ترسید یعنی؟😞😂گفت باشه.پاشدیم اماده شدیم حالا فکر کنید با شکم پر و دندون درد و استرس بخوای رانندگی کنی!واویلا چه شود😅رفتیم بچه هارو رسوندیم و مستقیم رفتیم مطب.وارد که شدیم مریض تو بود اما زیاد طول نکشید که اومد بیرون و ما رفتیم تو.استادم علی رو میشناخت باهم خوش و بش کردن بعد علی خوابید رو تخت بعد معاینه استادم گفت تو مثلا دکتری چرا زودتر نیومدید که منم گفتم علی اقا امروز اعلام کرد که درد داره😏علی هم میخندید ولی از اون خنده ها که کلی معنی پشتشه😊استادم گفت علی جان میدونم حجم کاریت زیاده ولی باید چند روز مرخصی بگیری تا به خودت برسی.به منشی هم گفت در اولین فرصت برای اقای دکتر وقت جراحی بزارید که علی اون لحظه انگار یه پارچ یخ خالی کردن روش یه نگاه به من کرد با ابرو اشاره کرد که نمیخوام.منم خیلی شیک با ابرو جوابشو دادم که باید بخوای😊استادم رفت بیرون.رفتم کنار علی گفت من نمیخوام کلی کار دارم باشه یه وقت دیگه.منم گفتم نه عزیزم نمیشه باید به فکر خودت باشی بعدشم یکم باهم حرف زدیم تا علی راضی بشه/یه وقت فکر نکنید علی میترسه ها نه علی فقط برای اینکه خیلی کار داشت و باید میرفت بیمارستان نمیخواست الان جراحی بشه😉😆😂/استادم اومد گفت پس فردا برات وقت گذاشتم منتظرم دکترجان.ماهم تشکر کردیم و اومدیم.تا پس فرداش هم نگم براتون که چقدر دوباره باهم حرف زدیم تا علی راضی بشه و بالاخره پس فرداش رسید.ما رفتیم مطب و خیلی شلوغ بود.علی عین بچه ها باذوق گفت اخ جون ببین چقدر شلوغه😍😎منم گفتم نه عزیزم امروز دو تا دکتر هستن.یکسریا مریضای اون یکی دکترن😅که علی فقط سکوت کرد😂😂یکم نشستیم که دکتر از اتاقش اومد بیرون سلام و علیک کردیم گفت شما برید داخل اون اتاق تا منم بیام.باهم رفتیم تو اتاق و دستیار دکتر اومد گفت لطفا دراز بکشید که علی رفت دراز کشید و بعد اون خانم یه پارچه سبز انداخت رو لباس علی که لباسش کثیف نشه.علی هم انقدر مظلوم شده بود که حد نداشت عزیزم انقدر میترسید که فکر کنم یکم دیگه بهش فشار میومد بیخیال همه چیز میشد و میزد زیر گریه😂
😍😢رفتم گفتم علی من تا تهش اینجام اصلا نترس درد نداره بیحس میکنن.استادم اومد یه دور معاینه کرد یکم با هم حرف زدن بعد گفت خب با اجازه و با کمک خانومت شروع کنیم.دست برد امپول بیحسی رو برداشت و تزریق کرد.رفت مریض دید تا بیحس بشه بعد اومد و شروع کرد.تمام مدت جراحی حرف زد گاهی وسطش جوک هم میگفت اخه استاد جان الان علی نمیتونه بخنده که چرا شکنجه میدی بعد خودش غش غش میخندید😐جراحی تموم شد و گفت نکات ایمنی و داروهای بعد جراحیت باشه با خود خانومت.خداحافظ.رفت و منم کمک علی کردم پاشه باهم رفتیم بیرون.علی رفت تو ماشین من رفتم داروهارو گرفتم امدم چند تا امپول ومسکن بود که عفونت نکنه.رفتیم خونه علی گفت مسکن میخوام که گفتم بزار الان زنگ میزنم امیر/شوهر خواهر علی که پزشکه/بیاد برات بزنه که گفت بیا خودت بزن ولی من که نمیتونستم یعنی میتونستم ولی خودم نمیخواستم خب دردش میگرفت گناه داشت😢علی اصرار کرد بیا خودت بزن که دیگه رفتم یدونه مسکن اماده کردم براش زدم ولی گفتم بقیه رو امیر برات بزنه.زنگ زدم امیر بیمارستان بود گفت کارم تموم شده میام.رفتم سوپ درست کردم.علی فقط باید معایعات میخورد.امیر اومد ناهار نخورده بود اول بهش یکم ناهار دادم بعد رفت اتاق امپولای علی رو زد علی هم بیدار شد ولی هرکاری کردم هیچی نخورد.تا چند روز خیلی سخت بود براش خیلی اذیت شد ولی بعد بخیه هاشو کشید و الان بهتره ولی هنوزم بایدخیلی مراقب باشه و رعایت بکنه.چند روزی که بیمارستان رفت رو الان استادش براش جبران کرده هی اذیتش میکنه تا دیروقت نگهش میداره بیمارستان😑
مرسی که خوندید میدونم یه جاهایی رو پریدم خیلی توضیح ندادم اگر میخواستم بگم خیلی طولانی تر میشد و خسته کننده.
پ.ن:علی از دندانپزشکی میترسه از خود دندانپزشک ها هم میترسه ولی نمیدونم چرا اخرش با من ازدواج کرده😂البته منم از امپول میترسم اخرش با پزشک ازدواج کردم😐از هرچیزی بدت بیاد سرت میاد😂
پ.ن :اولین دیدار و اشنایی ما هم تو دندانپزشکی بوده و دکتر علی بودم😉
پ.ن:علی به شدت شکلات و کیک دوست داره.حداقل اقا پارسا میوه دوست داره یه چیز مفید واسه بدنه ولی علی نه😐بهش بگید کمتر بخوره😌✋/با وجود اینکه خیلی شکلات میخوره اما چاق نمیشه.اخه این چه وضعشه تا ما یه چیز میخوریم چاق میشیم😑/
خیلی حرف زدم مراقب خودتون باشید خدانگهدار👋