خاطره تینا جون
سلام خوبین؟ دوباره بنده اومدم با یه خاطره
درس که نمیخونم حداقل خاطره بذارم مفید باشم
این روزا خیلی بدن خیلی ناراحتم خودمو شاد نشون میدم ولی واقعا تحمل ندارم اینکه تو این سال به این مهمی که کنکور دارم مامانم و بابام نیستن تا کمکم کنن یا اینکه هر روز مجبورم برا یه جام برم بیمارستان...خیلی فشار میاره بهم دلم تنگه ناراحتم اصلا نمیتونم درس بخونم نمره هامم که..
خب ببخشید زیاد حرف زدم دلم گرفته بود حالا بریم سراغ خاطره:
حدودا ۱۰ سالم بود و علیرضا هم فک میکنم ۲۳ اینا یادم نیس علیرضا قبل اینکه پزشکی قبول شه کلا تزریقات و اینا رو یاد گرفته بود و دورش رو رفته بود مامانمم که پرستار بود و پدرم هم شرکت داشت یادمه آخر سال تحصیلی بود میخواستن ماهایی که شاگرد اولیم رو ببرن استخر ( آخه بچه ۱۰ ساله رو چه به شاگر اولی و اینا! ) خلاصه چن نفر بودیم رفتیم کلی آب بازی کردیم مامان که بیمارستان بود علیرضام اصفهان رفته بود کار داشت قرار بود بابام بیاد دنبالم ولی پشت ترافیک مونده بود و بنده یخخخ زدم نیم ساعت فک میکنم دیر رسید همین که رسید پریدم تو ماشین و گفتم: سلاااام باباییی خوبییین؟ چرا اینقد دیر اومدین؟ گفت: سلام عزیزم خسته نباشی ترافیک بود معذرت میخوام گفتم: نمیبخشم گفت: چیکار کنم ببخشیدم پرنسس؟ گفتم: اوووم...پیتزا میخوام گفت: به روی چشم. بابایی موهاتو خشک نکردی چرا؟ گفتم: ااا بابا جونم همنیجوری قشنگه دیگه تو رو خدا گفت: سرما نخوریا عزیزم گفتم: باشه بابامم بوسم کرد و راه افتادیم به سمت رستوران رفتیم با هم پیتزا خوردیم و کلی هم صحبت کردیم بعدش من اصرار کردم که بابا ببرتم شهربازی و چون بنده بسیاااار لوس بودم در نزد بابا با اندکی بغض بابا راضی شد ببرتم رفتیم اونجا هم کلی شلوغی کردم و با کلی زور یکمم بستنی خوردم با بابا. دیگه داشتیم برمیگشتیم که یه قسمت شهربازی بود آب میچرخید( نمیدونم چجوری توصیف کنم) بابام حواسش نبود بم رفتم زیر اون وایستادم و خیس شدم! دیگه بابا اومد منو دید دعوام کرد گفت:اااا تینا این چه کاریه؟ نمیگی سرما میخوری؟ منم لوووس بغض کردم گفتم: ببخشید معذرت میخوام ازتون بابامم اخم کرده بود و از دستم عصبانی بود رفتیم سوار ماشین شدیم و بابا هنوز هم اخم داشت کاش الانم بود هرچقدم میخواست اخم میکرد خلاصه تو راه یه کلمه هم حرف نزد بام رسیدیم خونه داشتم یخ میزدم گریم گرفته بود مامان همچنان خونه نبود رفتم لباسام رو عوض کردم برگشتم پایین پیش بابا بابام هم برام شیر داغ کرده بود آورد گفت: بخور عزیزم بعدشم برو بخواب شیرو خوردم میخواستم برم بالا بابا گفت: تینا عزیزم بیا اول تبت رو بگیرم ببینم تب داری یا نه که گرفت گفت: نه خداروشکر برو بخواب عزیزم شب به خیر گفتم: شبتون به خیر بابا بعدم رفتم بالا گرفتم خوابیدم نصف شب از گرما بیدار شدم حس میکردم بخار ازم بلند میشه رفتم شیشه رو باز کردم ( اون موقع اتاق من تو خونه قبلی یه دیوار رو به بیرون کلا شیشه بود و کاملا هم باز میشد خیلی قشنگ بود الان خونمون رو عوض کردیم ولی اون رو نفروختیم) یکم رو کاناپه نشستم حس کردم میخوام بالا بیارم رفتم سمت دسشویی و گلاب به روتون..اتاق بابا و مامان هم پایین بود متوجه من نشده بودن دیگه رفتم به زور خوابیدم صب که نه ظهر بود با نوازشای یه نفر بیدار شدم چشام رو باز کردم دیدم علیرضاس که داره غمگین نگام میکنه اومدم حرف بزنم دیدم صدام در نمیاد گرفته بود شدیییید گفت: سلام عزیزم چیشدی تو دوباره آخه؟ منم بغض کردم گفت: بلند نشو فدات شم برم یه چی بیارم گلوت باز شه بعدم رفت مامانم اومد داخل گفت: سلام مامانی شنیدم دیروز حسابی شلوغی کردی و خوش گذشته بت بعدم اومد جلو موهامو ناز کرد گفت: ولی مواظب خودت نبودی و سرما خوردی چند لحظه بعد علیرضا اومد دستش یه لیوان شیر داغ بود گفت: بخور عزیزم بتونی حرف بزنی خوردم بعد چن دیقه حس کردم صدام بهتره با بغض گفتم: مامانی گلووووم گفت: جان مامان درد میکنه؟ گفتم: آرههههه گوشمم درد میکنه بعدم زدم زیر گریه مامانم بغلم کرد گفت: جونم الان میریم دکتر مامان جان دیگه مامان کمکم کرد لباسمو رو پوشیدم خودشم رفت حاضر شه علیرضا اومد داخل گفت: خوشگل من؟ چرا اینقد ناراحتی فدات شم؟ با گریه گفتم: داداشششیییی آمپول نمیخوااااام علیرضام گفت: قربونت بشم من عزیزم اژ کجا میدونی آمپول میده آخه؟ گفتم: میدونم میدههه داداشش خودت معاینم کن بعدم گریه کردم علیرضا بغلم کرد گفت: نمیشه که عزیزدلم من هنوز مدرکم رو نگرفتم فدات شم پاشو پاشو بریم که دکتر معاینت کنه و خوب بشی دیگه رفتیم خلاصه دو نقر جلو ما بودن بعد اونها ما بودیم تو اون مدت هم من همش التماس مامان و علیرضا رو میکردم که دکتر بگن دکتر آمپول ننویسه تازه گویا دکتر استاد علیرضا هم بوده خلاصه رفتیم داخل دکتر سرش پایین بود سلام که کردن علیرضا و مامان سرش رو آورد بالا علیرضا رو دید گل از گلش شکفت با مامان سلام احوال پرسی کرد بعدم با علیرضا یخورده صحبت کرد بعدش تازه انگار منو دید! ( من جثه ریزی داشتم اون موقع ها البته الانم همچین گنده نیستم ) خلاصه گفت: سلام عمو جون چطوری؟ سرما خوردی؟ منم با بغض فقط گفتم: سلام اونم لبخند زد بم و رفت نشست وشت میزش و گفت: بیا بشین اینجا معاینت کنم خانم کوچولو در همون حین که داشت منو معاینه میکرد به علیرضا گفت: دکتر جوان یه شرح حال میدی به من؟ علیرضام همه علائم منه بدبخت رو گذاشت کف دستش خلاصه معاینم کرد بعدشم حرف زد که چرا تو این یه روز اینقد بیماریم پیشرفت کرده و اینا خلاصه تهش گفت: تینا خانم که با آمپول مشکل نداره؟ داره؟ به مامانم نگا کردم که یه چیزی بگه ولی مامان حتی نگامم نکرد! به علیرضا نگا کردم علیرضام گفت: یکمی مشکل داره استاد ولی اگه لازم باشه میزنه دیگه خلاصه مامانم تشکر کرد ازش منو برد بیرون علیرضا برا نسخم موند داخل یکم بعد اومد بیرون اومد سمت ما گفت مامان جان شما همینجا وایسین تا من برم داروهاشو بگیرم بیام مامانم گفت: باشه پسرم منتظریم علیرضا که رفت به مامان گفتم: مامان جونم خواهش میکنم آمپول نزنم مامان خواهششش میکنم گفت: نمیشه عزیزم بزن حالت خوب شه میخوای خودم بزنم برات منم زدم زیر گریه قبول نکردم علیرضا اومد گفت: مامان خودتون میزنید؟ یا فیش بگیرم؟ مامانم برگشت سمت من گفت: تینا عزیزم اصن میخوای علیرضا بزنه برات؟ منم تا حالا علیرضا برام نزده بود خجالت میکشیدم ازش با گریه گفتم: نههه مامااانی مامانم گفت: علیرضا برو فیش بگیر من دلم نمیاد بزنم بش خلاصه رفتیم سمت تزریقات علیرضا فیش گرفت مامان گفت: من میرم یه زنگ به ... ( اسم پدرم ) بزنم نگران نشه بعدم رفت بیرون منم دیگه چیزی نمیگفتم سرم پایین بود آروم اشک میریختم علیرضا گفت: عزیز دل من اینجوری گریه نکن زودی تموم میشه همش سه تاس عزیزم کلی حرف زد منم همش تو فکر سرنوشت شومم بودم هیچی نفهمیدم که دیگه صدامون زدن مامانم همون لحظه اومد تزریقات خانما بود علیرضا رو نمیزاشتن بیاد مامان اومد رفتیم داخل یه پرستار بسیااااار سن بالا و بسیااااار بداخلاق اونجا بود اصن همینکه دیدمش گرخیدم مامانم آمپولا رو داد به خانمه خانمه گفت: رو اون تخت آمادش کنین لطفا مامان رو به من گفت: بیا بریم بزن عزیزم راحت شی کمکم کرد دراز کشیدم لباسم رو درست کرد پرستاره اومد پنبه کشید کاملا یهویی زد خیلی بد وارد کرد یه جیغ زدم و گفتم: آآآآخخخ و بعدم گریه کردم مامانم گفت: جانم مامان تحمل کن همنیجوری گریه میکردم که پرستاره گفت: بسه دیگه چه خبره این همه گریه میکنی سرم رفت بعدم آمپولو خیلیییی سریع تزریق کرد در آورد محکم جاشو فشار داد که باز بلند گفتم: آیییی مامانییی مامانم برگشت سمت خانمه گفت: چه خبرته خانم برو تزریق درست یاد بگیر بعد بیا تزریق کن بعدم رو به من گفت: جونم مامانم پاشو بریم خودم میزنم برات بقیه آمپولا رو از پرستار گرفت با طعنه گفت: مرسی بعدم سعی داشت کمک کنه بلند شم که نتونستم اینقدر که پام درد میکرد علیرضا رو صدا زد اجازه دادن بیاد تو اومد جلو گفت: الهی من فدات شم بیا بغلم عزیزم منم با گریه رفتم بغلش و همنیجور گریه میکردم تو بغل علیرضا و علیرضا و مامان قربون صدم میرفتن یکمی گریه کردم بابام زنگ زد گوشی مامان تلفن رو داد من پشت تلفن تو بغل علیرضا کلی شکایت کردم از آمپولا و بابا هم قربون صدقم میرفت دیگه سوار ماشین شدیم رسیدیم خونه لباس عوض کردیم مامان اومد داشت جا آمپولمو کمپرس میکرد که علیرضا در زد اومد داخل منم خجالت کشیدم اومدم پا شم که جفتشون گفتن راحت باشم ندیدم دست علیرضا چیه ولی یهو خیسی الکل رو حس کردم رو پام و با جیغ گفتم: نههه نزنید توروخدا بعدم گریه کردم که علیرضا منو گرفت که تکون نخورم و مامانم آمپولو فرو کرد و گفت: جان دلم الان تموم میشه عزیزم خیلی درد داشت منم همش گریه میکردم درش بیاره و علیرضا هم قربون صدقم میرفت ولی مامان سکوت کرده که دیگه بالاخره تموم شد و درش آورد مامانم سرنگ خالیو پرت کردش و رفت بیرون منم بلند بلند گریه میکردم هنوز درد داشتم علیرضا بلندم کرد تو بغلش فشارم داد گفت: هیییشش آروم باش عزیزم آروم باش فدات شم تموم شد دیگه خلاصه یکم آروم شدم مامانم اومد تو چشاش قرمز بود معلوم بود گریه کرده اومد منو از بغل علیرضا گرفت بغلم کرد گفت: آخ بمیرم برا دخترم هییشش آروم باش عزیزدلم آروووم یکم آرومم کرد دراز کشید رو تخت منم دراز کرد لباسم رو آورد پایین منم فک کردم علیرضا میخواد کمپرس کنه اما دوباره خیسی الکل رو حس کردم و زدم زیر گریه علیرضام آمپولو فرو کرد زیاد درد نداشت جفتشون داشتن قربون صدقم میرفتن دیگه آخرش تحملم تموم شد ضعف کردم علیرضا در آورد مامان فوت کرد تو صورتم یه شکلاتم بم دادن خوردم بعدم سرم وصل کردن که فقط یه آخ بلند گفتم بعدشم دیگه با نوازشاشون خوابم برد با صدا در بیدار شدم دیدم بابامه خیلی خوشحال شدم گفتم: سلام بابااایییی بعدم یاد آمپولام افتادم و بغض کردم گفت: سلام دختر قشنگم چطوری پهلوون؟ حالت بهتره بابایی؟ گفتم: اوهوم بغلم کرد گفت: ای جانم اینجوری بغض نکن ناراحت میشم عزیزم تموم شد دیگه فدات شم بعدم کلی حرف زد بامو قربون صدقم رفت علیرضا اومد داخل گویا اونم خواب بوده چون تا بابا رو دید گفت: ااا سلامم بابا کی اومدین؟ بابام گفت: سلام پسرم نیم ساعته خلاصه یکم حرف زدن بابامم بغلم کرد بردم پایین پیش مامان سوپ خوردم دیگه با گریه های فروان فردا صبش یه آمپول دیگه زدم که چن روز بعد کامل خوب شدم
پ.ن۱ : ببخشید اگه قشنگ نبود و چشاتون خسته شد
پ.ن۲ : قدر پدر مادراتون رو بدونید خیلی عزیزن خیییلی من بی نهایت دل تنگم و تنها کاری که ازم برمیاد بوسیدن سنگشون و گریه کردنه
پ.ن۳ : من عاشقتونم فراوون