خاطره اقا ارین
سلام دوستان خوبین؟؟؟
من آرین هستم ۲۱ سالمه سال سوم پزشکی تازه با این وب آشنا شدم و به نظرم خیلی قشنگه
تو خانوادمون دکتر زیاد داریم آقاجونم ، بابام ،مامانم ، عموم ، زن عموم همه پزشکن
خودم با آمپول زیاد مشکل ندارم ولی یه عمو دارم ۱۷ سالشه ته تغاری و لوووس اصلا با آمپول رابطه خوبی نداره شدید فوبیا آمپول داره و میترسه و از شانسشم خیلی زیاد مریض میشه و مجبوره آمپول بزنه
آقاجون و مادرجون من ایران نیستن ولی عموم به خاطر مدرسه اش نتونست بره و پیش ما موند البته بعد از مدرسه اش اونم میره
ما و عموم و آقاجونم تو یه ساختمان هستیم و من چون عموم خونه خودشون تنها بود اومدم پیش عموم البته خیلی دوسش دارم بی نهایت عاشقشم و خودمم دوست داشتم پیشش باشم
این خاطره از یه ماه پیشه که از طرف مدرسه عموم بردنشون اردو که جای خیلی سرد هم بود واقعا نمیدونم چرا اینقد بی فکرن آخه این فصل اونجا میبرن
خلاصه کلی ب عموم سفارش کردیم لباس گرم بپوشه حواسش باشه و اینا دیگه رفتن و دو روزم اونجا بودن چهارشنبه ظهر تا جمعه و برگشتن بعدش یکیدوروز گذشت می دیدم عموم خیلی بی حال و رنگ پریدس بهش گفتم عمو جان حالت خوب نیس سرما خوردی گفت نه بخدا آرین حالم خوبه فقط نزدیک امتحاناس درسام زیادن گفتم خیلی خب نگران نباش من هستم کمکت میکنم جایی اشکال داشتی ازم بپرس
فردا ظهرش رفتم پایین دیدم خوابه از مدرسه اومده حتی لباسشم عوض نکرده بود و همینجور خوابیده بود صداش کردم گفتم پاشو مامانم میگه بیاین ناهار گفت نمیخوام گشنم نیس خوابم میاد هرچی اصرار کردم نیومد رفتم ناهار خوردم اومدم پایین داشتم درس میخوندم که دیدم صدا ناله میاد از اتاقش رفتم دیدم پاشو جمع کرده تو شکمش و داره تو خواب ناله میکنه دست گذاشتم صداش کنم واااای یه گوله آتیش بود بیدارش کردم پاشد نشست رنگش که زرد زرد بود بهش گفتم چته عمو سرماخوردی بغض کرد و گفت نه سرمانخوردم علایم سرماخوردگی هم نداشت گفتم پس چرا اینقد رنگت پریده و تب داری راستشو بگو جاییت درد میکنه گفت نه هیچیم نیس میخوام بخوابم گفتم چیو با این حال و روزت بخوابی رفتم گوشی رو برداشتم زنگ بزنم بابام یهو پرید از دستم گرفت گفت میخوای چیکار کنی گفتم بگم بابام بیاد ببینه چی شدی تو که گریه اش گرفت
گفت توروخدا ب بابات و عمو چیزی نگو میگم چی شدم گفتم خیلی خب بگو ببینم چت شده گفت پهلوهام درد میکنه گفتم فقط پهلوهات درد میکنه مطمعنی چیز دیگه ای نیس گفت آره یه قرص بده بخورم خوب میشم گفتم راستشو بگو چیز دیگه ای نیس این تب تو ب خاطر چیه پس ، میری دستشویی چیزی نمیبینی گفت نه گفتم باشه پس صبر کن بابام بیاد ببینم چت شده
گفت توروخدا اینقد نگو بابام بیاد ، خب میرم دستشویی خون میبینم تو ادرارم گفتم چند روزه تو اینطوری چرا هیچی نمیگی پس😡😡😡😡😡 گوشی رو ازش گرفتم زنگ زدم بابام گفت بیارش بیمارستان من اینجام پاشدم با دعوا بردمش توراه همش میگفت آرین توروخدا بگو آمپول نده من میترسم آمپول بزنم گفتم خیلی خب حالا آروم باش دیگه رسیدیم رفتیم اورژانس بابامم با یکی همکاراش اومد معاینه اش کرد گفت حتما باید آزمایش بده سریع ازش آزمایش گرفتن و منتظر موندیم نتیجه اش بیاد تو این فاصله هم بابام میخواست یه تب بر بهش بزنه که هیچ جوره راضی نمیشد عصبانی شد یه تشر بهش زد که منم ترسیدم بیچاره عموم با یه بغضی خوابید دیدم دستاش میلرزه زیپ و کمربندشو باز کردم بهش گفتم نترس عموجون این که درد نداره زودم تموم میشه برگشت یکم شلوارشو دادم پایین تا پنبه کشید بابا پاهاشو تکون داد پاهاشو گرفتم بابامم دستشو گذاشت رو کمرش و تزریق کرد یکم آخ و وای کرد تموم شد کشید بیرون بهش گفتم دیدی اصلا نداره خودتو اذیت میکنی
دوساعت منتظر موندیم جواب آزمایشش اومد همون دکتره نگاه کرد و به بابام گفت عفونت ادراری گرفته باید بستری بشه بابامم گفت از محیط بیمارستان میترسه گفت پس بیاین دکتر فلانی هم هستنشون هم خودشو ببینه باز هم آزمایششو رفتیم هممون ایشونم عمو رو معاینه کرد و جواب آزماششو نگاه کرد و گفت ب نظر منم باید بستری بشه
عمو اینو که شنید اشکش دراومد افتاد به التماس توروخدا داداش بریم خونه من نمیخوام بمونم من از بیمارستان بدم میاد بابا هم ب دکتر گفت خودم خونه حواسم بهش هس میبرمش خونه گفت اشکالی نداره فقط داروهاشو حتما سرساعت بگیره میخواست نسخه بنویسه که عمو رو فرستادم بیرون بهش گفتم برو یه آبی به صورتت بزن و بیا که بریم خونه اونم از خداش پاشد رفت میدونستم باید زیاد آنتی بیوتیک بزنه همین که بشنوه باز اشکش درمیاد خلاصه دکتر نسخه نوشت و قرار شد تا ۱۰ روز روزی دوتا آنتی بیوتیک بزنه سه تا هم تقویتی نوشت البته روز اول گفت سه تا آنتی بزنه و تشکر کردیم اومدیم بیرون دیدم عموم نشسته رو شب بابام اومد داروهاشو گرفته بود ولی گذاشت خونه خودمون که عمو نبینه دلم براش کباب شد وقتی دیدم اون همه آمپول باید بزنه
مامانم شام و کشید خوردیم تموم که شد عموم سریع رفت پایین گفت میخوام بخوابم فردا مدرسه دارم بابام گفت برو پایین نذار بخوابه بیام آمپولاشو بزنم رفتم پایین دیدم نشسته رو مبل و پاهاشم جمع کرده تو شکمش باز بهش گفتم درد داری باز گفت نه خوبم گفتم باشه پاشو بریم اتاقت گفت من آمپول نمیزنما گفتم تو مگه آمپول دست من میبینی گفت پس چیکارم داری گفتم بیا بریم حالارفتیم تو اتاقش گفتم برو دراز بکش گفت توروخدا میخوای چیکار کنی گفتم چرا میترسی مگه درد نداری اینجا راحت دراز بکش منم کاری باهات ندارم نترس دراز کشید یه پتو هم کشیدم روش بابام اومد صدام کرد رفتم پیشش گفتبرو عمو مهرداد رو بگو بیاد گفتم اگه میخوای آمپولای عمورو بزنی من هستم گفت تو مگه تنهایی حریف این میشی نمیشه تنهایی خیلی تکون میخوره رفتم عمومو صدا کردم اومد ب بابام گفت الان باید ب من بگی ماهان مریض شده چرا همون ظهر نگفتین بهم بابا گفت حالا گذشته دیگه بیا میخوام آمپولاشو بزنم حالش اصلا خوب نیس با عمو رفتیم پیش ماهان دیدم باز نشسته رو تخت و بغض کرده عمو رفت کنارش نشست بغلش کرد بهش گفت چیکار کردی با خودت داداشی چرا مواظب نبودی با همون بغضش گفت بخدا مواظب بودم نمیدونم چرا اینجوری شد عمومهرداد گفت عیب نداره حالا داروهاتو مصرف میکنی خوب میشی گفت داداش توروخدا بهم آمپول نزنین من میترسم گفتم میترسم یعنی چی ماشالله مردی شدی واسه خودت بابامم اومده بود داشت آمپولارو آماده میکرد همه حواسش ب دست بابام بود ریز ریزم گریه میکرد هرکار میکردیم حواسش پرت نمیشد بابام گفت کمک کنین بخوابه اصلا راضی نمیشد بخوابه که فقط گریه میکرد و التماس دلم براش ریش میشد اینجوری التماس میکرد و اشک میریخت به زور با عموم خوابوندیمش بابام اومد شلوارشو از دوطرف کشید کامل پایین یه سمتشو پنبه کشید ولی سفت کرده بود حسابی هرچی میگفتیم پاتو شل کن گوش نمیکرد بابامم عصبانی شد سرش داد زد گفت ماهان واسه من کاری نداره همینجوری بزنم میخوام خودت اذیت نشی یکم شل کرد اولیش پنادور بود اولش چیزی نگفت همین که یکمش تزریق شد صداش رفت بالا و باز شد عین سنگ و شروع کرد بلند بلند گریه کردن هرچی میگفتیم آروم باش فایده نداشت عموم بهش میگفت جوونم داداشم الان تموم میشه تحمل کن چیزی نیست که اینقد سفت بود نمیشد یه ذره هم تزریق کرد باز بابام عصبانی شد بلند داد زد ماهااااان شل کن الان میشکنه وگرنه درش میارم دوباره میزنم یکم شل کرد منم پاشو خم کردم از زانو روی اون پاش و باباهم دور تزریق رو فشار داد و بالاخره تزریق کرد ولی از بس گریه کرد به هق هق افتاده بود بلندش کردیم یکم آب بهش دادیم ولی اصلا آروم نمیشد دیگه نمیخواست بزنه میگفت دیگه نمیخوام میترسم دردم میگیره نمیتونم تحمل کنم بابام اومد پیشش بهش گفت ببین عزیزم اگه نزنی باید بستری بشی دیدی که دکتر چی گفت پس لطفا آروم باش و بخواب که نریم بیمارستان از ترس بیمارستان باز خوابید ولی بدنش خیلی میلرزید بهش گفتم عمو جون آروم باش یکم تحمل کنی این دوتام تموم میشه فقط خودتو شل بگیر بابام اومد سمت مخالف رو پنبه کشید باز سفت شد بابام چندتا ضربه زد و فرو کرد بمیرم براش سفتریاکسون بود از همون اولش بلند گریه میکرد و التماس میکرد داداش توروخدا درش بیار خیلی درد داره آااااااایییی آرین بگو درش بیاره پااام داره فلج میشه اینقد بالششو چنگ میزد و دیگه صدا هق هقش فقط میومد بابام گفت جووونم عزیزم اذیت نکن خودتو الان تموم میشه آروم باش اینم تموم شد و درش آورد دیگه نای تکون خوردن و مقاومت کردن نداشت اصلا دوطرف پاش درد میکرد بابام بعدی رو داشت آماده می کرد ماهان گفت داداش مهران توروخدا دیگه نزن خیلی درد داره
میخواست پاشه که نذاشتیم گفت توروخدا بذارین بلند بشم دیگه نمیتونم خیلی درد داره قول میدم خوب بشم خواهش میکنم نزنین دیگه عموم گفت چجوری میخوای خودت خوب بشی وقتی دارو مصرف نکنی این آخریه تحمل کنی تمومه بعدش بخواب دیگه بابام آخری رو هم زد که آخراش دیگه نفسش از بس گریه کرد رفت سریع تزریق کرد و درش آورد برش گردوندیم بهش یکم آب دادیم حالش بهتر شد ولی خیلی هق هق میکرد پاهاشم بدجور درد میکرد یکم جای آمپولاشو ماساژ دادیم بابام یه شیاف برداشت بذاره ک دردش ساکت بشه اولش میترسید باز آمپول بخوره ولی بالاخره راضی شد و خوابید شلوارشو عموم کشید تا زیر باسنش پایین یکم براش ژل زد بابام اومد آروم فرو کرد شلوارشو کشیدم بالا و خوابید جای آمپولاشم براش کمپرس کردم کم کم خوابش برد عموم و بابام گفتن صبح بیدارش نکن نمیخواد بره مدرسه بمونه خونه استراحت کنه .😊😊😊😊
ببخشید اگه بد نوشتم یا طولانی نوشتم
آخه دفه اولم بود امیدوارم خوشتون بیاد
ممنونم 😚😚😚