خاطره اقا پارسا
سلام🙋 ای وااای پارسا کجایی که نیستی😂😂 من بدجور کارای بیمارستان کلافم کرد اخه این روزا واقعا حجم کارا زیاده😭 واسه همین کم فرصت میکنم بیام و جواب کامنت ها رو بدم شما ببخشید😊❤ سپاسگزارم از همتون بابت نظرای خوبتون ممنونم💖💖
.
.
.
همین دیروز بود ، صبح بلند شدم از خواب که برم بیمارستان اماده شدم لباس پوشیدم سوار ماشین شدم رفتم . رسیدم بیمارستان ماشینو پارک کردم رفتم تو 👍 خیلی شلوغ بود اول صبح😐 سلام کردم رفتم روپوشمو پوشیدم گوشیه پزشکیمم برداشتم و پیش به سوی خدمت😂😂💃 رفتم جامو با پزشک قبلی کردم خیلی مریض بودن😟 چندتاشون دانش اموز به نظر میرسیدن خیلی حالشون بد بود اصلا مونده بودم چجوری زندن😐 گویا تو یه مدرسه توی کیش که خوابگاهیا بودن ، بچه های خوابگاه خیلیاشون سرماخوردگی داشتن اوردنشون بیمارستان😧 خیلی حالشون بد بود باورتون نمیشه 😟 سریع جامو با پزشک قبلی عوض کردم یک ضرب مریض معاینه کردم باورتون نمیشه خستگی ازم میبارید😑 بعضیاشون باید بستری میشدن بیچاره ها 😖 یکی از دانش اموزا با دوستشون بود اومدن تو . سلام کردن ، سلام کردم . دفترچشون رو تحویل دادن یکیشونو معاینه کردم براشون نسخه نوشتم رفتن بیرون مونده بود نفر دوم . داشتم یه چیزی مینوشتم سرمو اوردم بالا دیدم وایساده وسط مطب دفترچشم دستشه نگام میکنه😐😐 من : چرا عقب وایسادین؟؟😮 بیایین جلو ببینمتون😐 چند قدم اومد جلو هنوزم دور بود😁😂 من : حالا دختر خوب من چجوری معاینتون کنم اخه چند کیلومتری من وایسادین😂😂 یه دفعه بدجور افتاد به سرفه ، داشت خفه میشد😳 سریع یه لیوان اب ریختم و دادم بهش ، خورد اروم تر شد با دستاش گلوشو گرفته بود و اخماش توهم بود😑 اومد نشست رو صندلی بیمار ، گلو و فشارش ک هیچیاصلا من مونده بودم چطوری زنده اس ؟؟😵 تبش زیاد بود . سریع براش نسخه نوشتم باید بستری میشد واسش تا تونستم امپول کم نوشتم ولی نهایتش بازم زیاد بود😐😂 نسخرو دادم دستش تشکر کرد و رفت . چند تا مریض باز معاینه کردم تا رسیدم به اخرین بیمارم معاینه کردم . واای خستم بود اینقدر که نگید فقط 😭 دلم میخاست فقط بخابم ، کمرم درد میکرد 😔 دستامو یکم ماساژ دادم ، یه نگاه به ساعت کردم دیدم ده دیقه دیگه باید برم ایقدر ذوق کردم که نگین😂😂 یه ده دیقه هم موندم یه اب خوردم که وحید ( پزشک ) اومد و منو نجات داد 😂 جامونو عوض کردیم اومدم بیرون توی راهرو داشتم میرفتم یه سر به امید (معرف حضورتون هست 😊) اینا بزنم دیدم که یه پرستار از پشت صدام کرد ، برگشتم : بله بفرمایید . پرستار : اقای دکتر قرار بود بیایین وضعیت دوتا بیمار رو چک کنید که بسترین الان میخاستم بیام بهتون بگم 😊 تازه یادم اومد یعنی من حافظم این روزا خیلی ضعیفه 😂 من : اهااا بله . پرستار : اینجا بسترین بفرمایین😊 مسیرمو عوض کردم رفتم تو ، به محض وارد شدنم صدای گریه بلندی توجهمو جلب کرد خیلی بدجور گریه میکرد یکم نگاه کرد،دیدم همون دختری هست که معاینش کرده بودم و باید بستری میشد بدجور با پرستار درگیر شده بود😂 خندم گرفته بود اخه این چه وضعیه واقعا ؟؟😂 رفتم وضعیت دوتا مریضو چک کردم حالشون خوب بود بیچاره ها من مونده بودم چطوری تا الانشو تحمل کرده بودن من جای اونا بودم میمردم😁 برگشتم رفتم سمت دختره که کم مونده بود پرستارو بزنه😂💪 و صداش کل اتاقو پر کرده بود همه بهش میگفتن بخاب دخترم درد نداره😂😂 خندم گرفته بود توجه همرو سمت خودش جلب کرده بود😂 رفتم جلو تا منو دید ارومتر شد ، خندیدم : میخای بیای منوبزنینی؟؟ اخه دختر اینجا بیمارستانه یکم مراعات کن😅😅 اینارو با خنده میگفتم واسه همین اروم شده بود منو نگاه میکرد . من : خب حالا چرا گریه میکنی؟؟ زشته بزرگ شدی😣 ( یکی نیست به خودم بگه اخه😎😎 اخه پارسا تو سر پیازی یا ته پیاز؟؟😂😂ولی خب بلاخره بیمار من بود باید میفهمیدم چشه) یه خانوم که فکر کنم سرپرستشون بود همش میگفت یلدا بخاب عزیزم اخه چرا گریه میکنی زشته جلو اقای دکتر دخترم😅😅 داروهاشو از پرستار گرفتم به نسخه ای که براش نوشته بودم نگاه کردم باید پنج امپول و یه سرمو الان میزد . سه تاشو هم فردا 😶 ( کسی که انفولانزا گرفته که خودتون میدونید واقعا نمیشه براش چند تا امپول ساده نوشت 😊 یه وقت نگین پارسا ظالمه هاا😭 ) پنج تا امپولو جدا کردم . تا این حرکت منو دید زد زیر گریه : من میخام برمم 😭😭 بزارین برم😭 حالم خوبه😔 یکی از امپولارو برداشتم گفتم : بخاطراین گریهمیکردی؟؟! یکم از حالت خنده اومدم بیرون مجبور شدم یکم جدی باشم : ببین تا اینارو نزنی اجازه نمیدم بری از این بیمارستان بیرون 😊 اخه دختر یه سرماخوردگی ساده که نداری انفلانزا میدونی اگه بهش بی توجه باشی چی به سرت میاد؟؟ تازه تا الانشم خیلی سهل انگاری کردی که دیر اومدی😣 من موندم تو چطوری گلودرد رو داری تحمل میکنی؟؟!! چطوری اون سردرد و تب شدید رو داری تحمل میکنی ها؟؟! من جای تو بودم نمیتونستم دووم بیارم و حاضر بودم این امپولارو بزنم تا این درد خلاص شم اونوقت تو بخاطر ترست داری این همه دردو به جون میخری؟؟!! واقعا میتونی؟؟ 😐 یکم شجاع باش توجه به ترست نکن سلامتیت یکم برات مهم باشه😶 اروم شده بود به حرفام گوش میکرد ، یکم نگام کرد در کمال تعجب اروم برگشت و خوابید😮😮😳 فکر نمیکردم به این سادگیا برگرده اخه بدجور با پرستار درگیر بود😦 به پرستار و سرپرستشون گفتم برن بیرون ، رفتن . یه دستکش برداشتم دستم کردم دو تا از امپولارو اماده کردم رفتم بالای سرش😐 نگام کرد ، خندیدم گفتم : نترس خیلی دردت نمیاد یکم اروم باش دختر😅 شلوارشو دادم پایین سکت چپشو اروم پنبه کشیدم وبهیه بسم الله فرو کردم اروم . به محض ورود سوزن یه تکون خفیفی خورد و گریش بیشتر شد 😭 اروم شروع کردم به تزریق : ایییی نههه من میترسم درش بیاریننن اخخخخ 😭😭😭 میخام برررم نهههه من نمیخام😭😭😭😭 هیچی نمیگفتم سریع باقی مونده تب برو تزریق کردم و کشیدم بیرون و پنبه رو گزاشتم رو و اروم فشار دادم👍 امپول بعدی رو برداشتم و سمت مخافشو پنبه کشیدم و فرو کردم و شروع کردم به تزریقش . خیلی مضطرب بود همش میلرزید و گریه میکرد😐 سریع گریش بیشتر شد و دستاشو مشت کرده بود و فشار میداد اروم یکی از پاهاشو اورد بالا که سریع خوابوندم پاهاشو 😫 ترسیدم سوزن بکشنه یکم دیگه مونده بود سریع تزریق کردم و کشیدم بیرون😥 من : چرا پاهاتو میاری بالا میدونی اگه سوزن بشکنه چی میشه؟؟ اروم باش تحمل کن 😥 یعنی تحملت همین قدره؟رفتمم بیرون پرستارو صدا کردم با سرپرستشون اومدن اخه میدونستم اگه بخان پنسلین رو بزنم اونم دوتا پنسلین واقعا دیگه نمیتونم کنترلش کنم 😮 رفتم پنسلین رو اماده کردم اومدم سمت مخالفش رو باز پنبه کشیدم و فرو کردم . یکم از تزریق گذشت که یه جیغ نسبتا بلندی زد 😨 فکر کنم تا حالا امپول نزده بود😮 خیلی بد گریه میکرد ولی تکون نخورد . من : اروووم باش 😨 الان تموم میشه تحمل کن میدونم درد داره😶 اروم شروع کردم به تزریقش گریش هی شدید تر میشد و دستاشو مشت کرد بود یهو سفت کرد ، سریع چند تا ضربه زدم بالای تزریق گفتم : شل کن تا اذیت نشی وگرنه دردت بیشتر میشه شل کن تروم چیزی نیس 😔 اروم یکم تونست شل کنه که سریع از فرصت استفاده کردم و باقی مونده روتزریق کردم 😱 که با یه ایییییی بلند تموم شد . امپولو کشیدم بیرون و پنبه رو گذاشتم روش و اروم فشار دادم 🙌 یکم بهش استراحت دادم تا اروم تر بشه همش گریه میکرد 🙊 توی همین فاصله مامانم زنگ زد برداشتم : الو جانم مامان؟؟ مامان : سلام عزیزم ، تموم نیستی ؟؟ نمیخای بیای خونه؟ من : مامان میام یه کار پیش اومده میام یه نیم ساعت دیگه عزیزم😊 مامان : اوکی خداحافظ👋 خداحافظی کردم و قطع کردم . رفتم دیدم ارومتر شده پرستار باز سمت مخلفش رو داد پایین تا متوجه شد سریع شروع کرد به گریه : امپولم نزنین😭😭 دردم میاد خواهش میکنم😭😭😭 واقعا دلم میخاست پا به پاش گریه کنم خیلی مظلوم بود ولی خب اگه ولش میکردم انفولانزا شوخی بردار نیستواقعا نمیشه نادیدش گرفت😊 یه لبخندی بهش زدم گفتم : چشم شما یکم تحمل کن این دوتای اخریرو هم بزنم تمومه 🙌 میدونم دردت میاد ولی سفت نکن خیلی . اومدم قبل از تزریق یکی از باهاشو خم کردم گذاشتم روی پای اون یکیش تا خیلی نتونه سفت کنه 👀 باز پنسلین رو اماده کردم و پنبه رو کشیدم و اروم فرو کردم . یه چند ثانیه صبر کردم بعد اروم شروع کردم به تزریق داد بلندی زد و شروع کرد به گریه : ایییییی درد داره درش بیارین میخام بررررم اخخخ خواهش میکنم😭😭😭😭 دردم میاد ایییی من نمیخاااام😭😭😭😭😭 بدجورد گریه میکرد تا نصفش بیشتر تزریق کرده بودم خوبیش این بود که تکون نمیخاد ، سفتم که نمیتونست بکنه فقط گریه میکرد . دستاشو مشت کرده بود و میزد به تخت😅😦 سریع اخراشو تزریق کردم و کشیدم بیرون تا خودشو نکشته😐 سرپرستشون جای امپولشو ماساژ میداد و باهاش حرف میزد 😇 اخری فکر کنم تقویتی بود ، باز پنبه رو کشیدم که گریش بیشتر شد : اقااا دیگه امپول نزنییید درد دارم😭😭😭😭 من : اخریشه تحمل کن تمومه دیگه تقویتی خیلی درد احساس نمیکنی 😶 اروم فرو کردم ، یه تکون خفیفی خورد و یه اییییی ارومی گفت . اروم گریه میکرد 😇 براش اروم تزریق کردم و بالای جای تزریق رو یکم ماساژ دادم و سریع تزریق کردم و کشیدم بیرون و پنبه رو گذاشتم اروم فشار دادم ، پرستار جاشو ماساژ داد🙈 انداختم سرنگو تو سطل گفتم : تموم شد اروم باش دیگه😅 گریه بسته دیگه😇 مونده بود سرمش که سپردمش به پرستار😊 بهش گفتم یکم در همین حالت بمونه بعد بلند شه . سرپرستشون تشکر کرد لبخند زدم میخاستم برم که دختره اروم گفت ممنون 😅 خندیدم گفتم خاهشمیکنم . اروم به کمک پرستار و سرپرستشون برگشت . صورتش خیس بود پرستار یه دستمال بهش داد 😐 من : یعنی اینقدر بد زدم که ایمطوری گریه کردی؟؟ دختر اروم خندید : نه خیلی خوب زدید من میترسیدم خیلی😭😭 خندیدم ، به پرستار گفتم جای امپولاشو چک کنن بعد ، و خداحافظی کردم و اومدم بیرون ، یه نفس عمیقی کشیدم یه مدت کوتاهی هم رفتم پیش امید و بچه ها اخه بهشون قول داده بودم همیشه پایان کارم یه سر بهشون بزنم و بعد برم☺😅 رفتم پیش امید و کلی ذوق کرد اصلا انرژی گرفتم دیدمشون خستگیم در رفت😍 یکم باهاشون بازی کردم و خداحاظی کردم ازشون ، رفتم لباسامو عوض کردم و کیفم و همه چیزو برداشتم و اومدم بیرون از بیمارستان ، سوار ماشین شدم و پیش به سمت خونه😜😍 رسیدم خونه لباسمو عوض کردم یه شام خوشمزه هم مامان درست کرده بود رو خودم خیلی گشنم بود متاسفانه😅 و از مامان تشکر کردم و پرسیدم : مامان ؟؟ بابا و پویا کجان؟؟ مامان : فکر کنم رفتم هتل بابات یه کار داشت پویا هم باهاش رفت😅 ساعت ۸ شب بود یه شب بخیر به مامان گفتم و رفتم خوابیدم😂😂 مامانم با تعجب منو نگاه میکرد گفت : پارسا ساعت هشته هااا ؟؟ من : مامان خستم ببخشید خیلی خوابم میاد😭😭 مامان : اها اوکی باشه برو بخواب😊شب بخیر 😇 لبخند زدم و رفتم خوابیدم هنوز سرمو رو بالش نزاشته خوابم برد😑😑 خوابیدم تا فردا ظهر😂😂😂 خیلی حالشمیده از این خوابا😎😎😎 خب اینم از خاطــره من🙌💃 امیدوارم خوشتون بیاد ✌👋 متشکرم باز از همتون بابت نظرای خوبتون توی خاطره قبلم و واقعا ببخشید منو نتونستم جواب بدم توی این خاطره جواب میدم کامنت هارو😊❤❤
پ.ن: ممنونم از همه ❤
پ.ن : همه کامنت ها رو خوندم خوشحال شدم خوشتون اومده بود😉❤ و جواب psychologist عزیز 😊 من کامنتتون رو خوندم ولی مثل اینکه مدیر عزیز حفظ کرده بودن ، نظرتون اشکالی نداشت که چرا حفظ شد😮 : حس دختربودن و پسر بودن بنظرم خیلی شبیه همن ، خیلی از ادما میتونن احساسشون رو به اشتراک بزارن ، من فقط توی خاطرم از حس های قشنگ شمال رفتن رو گفتم خیلی ها چه دختر و چه پسر همه از این حسا توی دلاشون هست ولی خب من فقط اونو اوردم توی خاطره ام ولی باید بگم من پسری بیش نیستم و دختر نیستم😊 بخدا پسرم احساس داره😅😅 اگه دختر بودم که میگفتم دخترم چرا باید توجیهش کنم؟؟😮😮
من قوه احساساتم خیلی بالاست😅😉 ممنون بازم .
پ.ن : چندتا جمله از دفترخاطراتم میزارم براتون 😍
زیباترین انسانهایی که دیدم
چشم رنگی ها نبودند
قد بلندها نبودند
لب برجسته ها نبودند
مو بلندها نبودند
هیچ کدام زیباترین نیستند
مدلهای برندهای معروف زیباترین نیستند
آنهایی که شبیه به ستارگان سینمای جهان اند زیباترین نیستند
زیباترین ها فقط شبیه به حرفهایشان هستند و چقدر دوست داشتنی اند انسانهایی که شبیه به حرفهایشان هستند
آنهایی ک بوی انسانیت از ده متریشان به مشامت میرسد
آنهایی که چایت کنارشان سرد میشود و آرامششان در وجودت رخنه میکند
اگر در زندگیتان یک زیباترین دارید قدرش را بدانید
آنها بسیار اندکند
بعضی ها چهره شان خیلی معمولیست اما آنچه در قسمت چپ سینه شان می تپد دل نیست، اقیانوس محبت است
بعضیها تُنِ صدایشان خیلی معمولیست اما سخن که میگویند در جادوی کلامشان غرق میشوی
بعضیها قد و قامتشان معمولیست اما حضورشان طپش قلب می آورد
بعضیها خیلی معمولی هستند اما همین معمولی بودنشان از آنها جذابیتی منحصر به فرد میسازد.
“احمد شاملو”
........................................................
این نوشته از جانب مادرمه ، گویا دیشب برام نوشته ، صبح که بیدار شدم از خواب دیدم یه دفتر با خودکار بالا سرمه برداشتم خوندم 😍 خیلی خوشحالم کرد این نوشتش و واقعا باهاش موافقم ، دبیر ادبیاتا خیلی ذهنیت عالی دارن😙 اون نوشته این بود :
این موجود انسان چه شگفت مخلوقی است! گاهی در پستی چنان می شود که هیچ جانور کثیفی به او نمیرسد، و گاهی در عظمت تا آنجا اوج میگیرد که در خیال نیز نمیگنجد
هر موجودی در طبیعت ان گونه است که باید باشد و تنها انسان است که، هرگز آنچنان که باید باشد، نیست. آدمی هرچه روح میگیرد، و هرچه از آن که "هست" فاصله مییابد، از آنکه "باید باشد" نیز دورتر میشود، و این است که هرکه متعالیتر است، از وحشت ابتذال هراسناکتر است، و از بودن خویش ناخوشنودتر و این است فرق میان انسان و حیوان😊
تازگی ها در برابر بی مهری آدم ها هیچ نمی گویم
سکوت و سکوت و سکوت
انگار که لال شده باشم ؛ شاید هم کور و کر
دیگر نه انرژی توضیح دادن دارم و نه حتی حوصله اش را
می دانی ؟ دیر ، دریافتم که مسئول طرز فکر آدم ها نیستم
بگذار هرکه هرچه خواست بگوید
چه اهمیتی دارد ؟
من در لاک خود راحت ترم ، آن جا می شود آرام و بی دغدغه زندگی کرد
ماهی ها نه گریه می کنند ، نه قهر و نه اعتراض !
تنها که می شوند .. قید دریا را می زنند و تمام مسیر رودخانه را تا اولین قرار عاشقیشان ، برعکس شنا می کنند😊🐬
نوشــته اَز آرشیدا نصیری
ساعت: ۲:۳۰ شـب به وقت بــی هوایی
پ.ن : هرکه دوست داشت بخونه 😊 بازم اجبار و قضاوتی در کار نیست😊❤ من از شما فقط میخاستم بخونید نه به اجبار و نظر🙋 موفق باشید💪