خاطره فاطمه جون

سلام سلام من اومدم نمیدونید چقد خوشحالم بلاخره امتحانام تموم شد و با خیال راحت میام وبفقط برام دعاکنین معدلم کم نشه چون بعید میدونم دیگه اون دوتابداخلاق(امیر و امین)بذارت گوشی دستم باشهخب یه خاطره به افتخار تموم شدن امتحانام بگم.
امسال دانش اموزایی که دهمی بودن و برای درس دفاعی شون بردن راهیان نور که بنده هم جزشون بودم چون شلمچه ازشهرما خیلی دور نبود دیگه خانواده مخالفت چندانی نکردن منم خوشحال که قرار با دوستام یه شب پیش هم باشیم از یه روز قبلش خانواده هردقیقه میگفتن لباس گرم باخودت ببر و حتما هم بپوش چون شب اونجا میخوایین بمونید و بیابون هم هست هوا حتما سرده سرما میخوری.تااینکه ماصبح راه افتادیم و ظهر رسیدیم شلمچه جاتون خالی گرد وخاک بود هرچی هم دلتون بخواد ما خاک خوردیم البته واسه ماخوزستانی ها عادی بودبعد از نماز ظهر و ناهار و زیارت مرقدشهدا یه بازارچه همون جا بود که گفتن یه ساعت وقت دارین برین هرچی میخوایین بخرین منم که چشم داداش های گرام رو دور دیدم فقط چیپس و پفک و لواشک و...میخریدمتااینکه شب رفتیم یه پادگانی جاده خرمشهر و اهواز که از بدشانسی ما بخاط اینکه باد بود برقای کل پادگان قطع شده بودو و ما حدود یه یک ساعتی منتظر موندیم تااینکه اتاقای هر کلاسی رو مشخص کردن و بعد از اینکه وسایلامون رو گذاشتیم توی اتاق گفتن که بالای تپه ای که نزدیک پادگانه میخوان مانور برگزارکنن منم نصف پفکا و چیپس هایی که خریده بودم و باخودم بردم که اونجا با دوستام بخوریم نصفشون رو هم گذاشتم واسه فردا توی راه دیگه رفتیم بالای تپه هوا هم افتضاح سرد بود و چون برق هم نبود و بیابون هم بود خیلی ترسناک بود دقیقا اونجا بود که پسرا رو درک کردم که از سربازی رفتن بدشون میادنمیدونم چجوری میتونستن شبا اونجا تنهایی نگهبانی بدن؟!دیگه پالتوم رو باخودم نبردم به معنای واقعی یخ کردم. نیم ساعتی همون جا بودیم که اخرش گفتن چون باده و برق هم نیست نمیتونن مانور رو برگزار کنن قشنگ رفتن روی اعصابمون،دیگه فردابعداز ظهر رسیدم خونه منم فقط با مامان و بابام سلام و احوالپرسی کردم و چون خسته بودم زود رفتم گرفتم خوابیدم و بیدار نشدم تا فردا صبح وقتی هم بیدار شدم گلوم به شدت درد کردم و حالت تهوع هم داشتم ولی خیالم راحت بود چون امیر و امین مرخصی گرفته بودن و بادوستاشون رفته بودن شمال تو همین فکرا بودم که یهو احساس کردم دارم بالا میارم و زود دویدم توی دستشویی
و گلاب به روتون فقط بالا میاوردم مامانم و اینا هم دیگه از صدای عق زدن من خبردارشدن و بابام رفت زنگ زد به دایی سیاوش که بیاد معاینم کنه اونجا بود که فهمیدم دیگه رسما بدبخت شدمبعدازیه ساعت دایی سیاوش اومد من اتاقم بودم ولی صداشونو میشنیدم که مامانم هی شرح حال میداد همش دعا میکردم که نگه حالم بهم خورد و بالا اوردم چون مطمئًنا دیگه میپرسید برای چی اینجوری شدی و دیگه کارم تمومهخلاصه دایی اومد تو اتاق و گفت:سلام عزیز دل دایی شنیدیم حالت خوب نیست، منم فقط باسر جواب دادم دیگه دایی اومد معاینم کرد و وقتی میخواست توی دفترچه نسخه بنویسه گفت: دایی مامانت گفت حالت بهم خورد و بالا اوردی رفتی شلمچه چی خوردی؟ منم که دیگه اماده ی گریه بودم با این حرف دایی شروع کردم به گریهو گفتم: دایی سیاوش ببخشید بخدا فکر نمیکردم اینجوری بشم، دایی هم که دیگه فهمید قضیه رو گفت: باز تو چشم ما رو دور دیدی و چیزایی که نباید بخوری رو خوردی؟ خب دیگه هیچوقت اردو هایی که مدرسه تون میبرنتون رو نذارم بری؟ ها؟ منم با همون گریه گفتم: ببخشید دایی غلط کردم دیگه نمیخورم(اره جون خودم)دیگه دایی نسخه رو نوشت و به التماسای من که امپول ننویسه اصلا توجه نکرد و خودش هم رفت داروهامو گرفت و بعد از یه بیست دقیقه ای اومد ولی دیدم که سه تا امپول بیشتر توی نایلون نیست اصلا فکرشو هم نمیکردم اینقد کم بنویسه با تعجبگفتم: دایی فقط همینا رو نوشتی؟ دایی هم با خنده گفت:اگه بیشتر میخوای تقویتی تو کیفم دارم، دیگه شروع کرد به اماده کردن امپولا و گفت: فاطمه دایی دراز بکش.

من: دایی اروم بزنیا، دایی: مگه من دلم میاد واسه عشقم بد بزنم؟دیگه دایی دو تا از امپولا رو اماده کرد و اومد منو هم خودش دراز کرد همین کپنبه کشید یه لحظه ناخوداگاه تکون خوردم که دایی زود گفت: ا فاطمه دایی هنوز نزدم که اروم باش یه نفس عمیق، همین که نفس کشیدم امپول رو فرو کرد و زود دراورد ولی اصلا درد نداشت و بلافاصله یکم با فاصله تر از قبلی پنبه کشید و فرو کرد خیلی درد داشت که دیگه شروع به گریه و التماس کردم اییییی داییی درد داره توروخدا درش بیاروایییی مامان کجایی؟ بگو درش بیار،(همیشه موقعی که میخوام امپول بزنم مامان و بابام سعی میکنن نمیان پیشم چون مامانا رو که خودتون میشناسین زود گریه شون میگره بابام هم چون دختر دوس و من هم یدونه ام میگه طاقت گریه ات رو ندارم خلاصه دیگه یه دلیلی میارن) دایی بی توجه به گریه من تزریق کرد و درش اورد و رفت بعدی رو زود اماده کرد همین که اومد نزدیکم من زود برگشتم و با گریه گفتم دایی توروخدا دیگه نمیزنم باهمینا خوب میشم، دایی: من دکترم منم میگم تا اینو نزنی خوب نمیشی اصلا این اصل کاریه برگرد قربونت برم، 
من: نمیخوام دایی نمیزنم
دایی: فاطمه تااینو نزنی امکان نداره ولت کنم، و جدی تر از قبل گفت: حالا هم بدون حرف برگرد تا عصبانی نشدممنم دیگه با گریه برگشتم و دایی پنبه کشید و گفت: فاطمه نه سفت میکنی نه تکون میخوری این یکم دردش بیشتره،منم باسر گفتم باشه تا اینکه فرو کرد وای یعنی ازدردش نگم بهتره افتضاح بود دیگه فقط جیغ میزدم التماس میکردم و میگفتم: دایی توروخدا ایییی درش بیار دایی دارم میمرم واییی، دایی هم سعی میکرد ارومم کنه ولی من اصلا انگار هیچی نمیشنیدم اصلا تموم نمیشد و من همچنان التماس میکردم که دایی بسه دیگه خواهش میکنم اییییی دارم میمیرم واییی داییی توروخدا، تابلاخره تموم شد و درش اورد و کلی باهام شوخی کرد تا دردش و یادم رفت بعدش هم رفت بیمارستان شیفت بود.
مرسی که تااخرش همراهیم کردیننظر یادتون نره دوستتون دارم