خاطره اقاMehrzad

سْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

سلام حال شما؟خوب هستین انشالله؟😊مهرزادکشاورزهستم،27سالم هست ومتولداصفهانم.قبلاافتخار حضورتوجمعتون وداشتم ولی متاسفانه مدتی هست حضورکم رنگی دارم وکم سعادت وگرفتارم واقعا ...
این خاطره مربوط به دوران خدمتم وزمانی هست که پزشک طرحی بودم....
ازطرف سپاه، برای دوران خدمتم به یکی ازروستاهای حومه ی اصفهان اعزام شدم...من وعلی آقا ازهمکارانم که قبلادرموردشون گفتم به یک منطقه فرستاده شدیم اما علی آقابه دلایلی هفته ی اول خدمت، مرخصی گرفتند..من واقعااسترس داشتم،چون دانشگاه اصفهان قبول شدم،هیچ وقت تجربه ی کاروزندگی تومنطقه ای دورازاصفهان ونداشتم واقعا نگران بودم(ولی الآن نه!چون بیشترتایم کاریم،روستاهای حومه ی اصفهان هست)احساس غربت تمام وجودم وگرفته بود!چون هفته ی اول تنهابودم ،همش به این فکرمیکردم،که توشهرغریب چیکارکنم!تنهاچیکارکنم!؟کسی ونمیشناختم و غریب بودم..
امکانات روستاخداروشکر،خوب بودبرق وآب وگاز وتلفن و...داشتند اماازنظرساخت وسازوجاده سازی زیادجالب نبود،خانه های کاه وگلی باجاده هایی که اکثرشون خاکی بودند امامردم باصفا،دوست داشتنی ،خونگرم وبامعرفت وبامرامی بودند،من همیشه گفتم که مرام بچه های روستا ازیه جنس دیگس!
آقاحسن مسئول درمونگاهی که کارمیکردم بودند...(البته امکانات درحدودبهداری روستایی بود) تابستون بودومنطقه بیابونی!هواواقعاگرم بوداتاق من یدونه پنکه داشت که صدای وحشتناکی ایجادمیکرد..وقتی روشنش میکردم احساس میکردم تراکتورداره کارمیکنه...🙈به همین خاطرمن ترجیح میدادم کلاروشنش نکنم!چندساعت توراه وخسته بودم وازگرمای اتاق کلافه !.اومدم بیرون توحیاط یه جای ایوون مانندی داشت نشستم وبه ستون تکیه دادم..همینطورکه خودم وباجعبه پولکی که ازآشپزخونه بهداری پیداکرده بودم بادمیزدم،خوابم برد...نمیدونم چقدرخوابیده بودم،که سنگینی چیزی وروسینم احساس کردم!یه حسی مث راه رفتن چیزی روی بدنم!گردنم وبه طرف سینم خم کردم که بایه موجودسیاه فوق العاده وحشتناک روبه روشدم!یه رتل سیاه وسط سینم بود،بلندگفتم یاابوالفضل ویه ضرب بلندشدم...ازروتنم افتاد بین پاهام،شایدزشته بگم ولی واقعاااترسیدم واقعا!ازصدام حسن بیل به دست اومدبیرون گفت چی شده دکتر؟گفتم رتل،این رتل روسینم بود!بدون هیچ واکنش جدی ،گفت رتل؟وبابیل کشتش!گفت دکترچنان گفتی یاابوالفضل فکرکردم مارزنگی نیشت زده!گفتم چی؟مار؟زنگی؟؟یاابوالفضل...خندیدوگفت مگه دکتراازچیزی هم میترسند!؟جواب ندادم وسریع رفتم تومطب،احساس سوزشی توسینم داشتم سریع لباسم وکنارزدم اماخداروشکرچیزی نبود واحساس وترس کاذب بود..خدابهم رحم کردواقعا که نگزیده بود..ازحسن شنیدم که رتل سیاه فوق العاده خطرناکه وسمش درجامیکشه!سریع یه لیوان آب خوردم که آروم بشم اما حس وبغض غربتم ازیک طرف اون صحنه هم همش ازجلوی چشمام ردمیشدحالم واقعاگرفته بود...مریض داشتم چهارپنج نفریا شیش ،هفت نفریا..(دقیق نمیدونم ،فراموش کردم،حلال کنید)وویزیت کردم.. جو مردم وکه دیدم آروم ترشدم.خیلی باصفاودوست داشتنی بودندواقعا..نزدیکه اذان وضوگرفتم به حسن گفتم میخوام برم مسجدتون چطوری بایدبرم وآدرس گرفتم..مسجد وپیداکردم برخلاف اون چیزی که فکرمیکردم،مسجدنوساز ومجهزی بودواقعا...خداروشکرالحمدلله که مسجدنوسازی داشتندکه خیرای منطقشون ساخته بودند ولی تودلم وباخودم میگفتم اگه نصف این بودجه وپول به زخم ودردمردم زده شده بودالان شایدخیلی چیزهابهتربودبااینکه باماشین اومده بودم اماکفشای مشکیم پرازگردوخاک بود..ازپام درآوردمشون ورفتم داخل مسجد..روستای کوچیکی بودهمه همدیگرومیشناختن..چهره ی من براشون ناآشنابود تااینکه چندنفرپرسیدندشما؟؟گفتم که پزشک طرحی ام این جاخدمت میکنم..واقعاانتظارچنین عکس العملی ونداشتم واقعا مردم خونگرم وبامرامی بودند(بهتربگم هستندچون هنوزباچندنفرازاهالی درارتباطم😊)خیلی تحویل گرفتن وخوشامدگویی گفتن واحترام گذاشتن..حتی طلبه محلشون چندباربه خاطرحضورم تشکرکرد،اینجابودکه یکم ازحجم استرس وغربتم کم شد!نمازوخوندم وباعجله دنبال کفشام میگشتم که آقایی اومدندسمتم وخونشون دعوتم کردندتشکرکردم وگفتم ممنون مزاحم نمیشم من فعلادرخدمتتون هستم که گفتنددکترراستش مادرپیری دارم مریضن وازبیماریشون برام گفتن واینکه سخته براشون که بیان بهداری...گفتم چشم موردی نداره فقط من کیفم ونیوردم بایدبرم بهداری،ایشونم سوارماشین شدندوباهم رفتیم بهداری..من سریع رفتم کیفم وازبهداری آوردم ورویه تیکه کاغذشمارم ونوشتم ودادم دست حسن که اگرمریض اومدبهم تماس بگیره...رسیدیم خونه ی آقای...(ببخشیدواقعااسمشون وفراموش کردم!اصلایادم نیست اسم اون آقاچی بود!)
(حاج آقاخطابشون میکنم)خونه ی خشگلی داشتند!یالله گفتم ورفتم داخل ماشالله خونه شلوغ بودهمه بچه هاونوه های مامانبزرگه بودنداحتمالا...همه جلوی پام بلندشدندشرمندم کردندواقعاخیلی معرفت داشتندکه بااینکه من ونمیشناختندانقدربهم احترام میگذاشتند..حاج آقامن ومعرفی کرد بعدازینکه یک یکی باهمه ی آقایون دست روبوسی کردم کنارحاج آقانشستم(ببینیدرفتارشون طوری بودکه انگارمن وچندساله میشناسن ومن هم متقابلاهمین حس وداشتم)
بامامانبزرگم چندکلمه ای صحبت کردم که به پسرش گفت این دکتره؟🙈اینکه بچه ساله!😊خندیدم ،حاج آقاگفت نه،ننه دکتره چندسال درس خونده.عذرمیخوام نمیتونم ازجزئیات بیماریشون بگم اما بی اختیاری ادرارداشتندوواقعااذیت بودندوبخاطرنبودامکانات درمانی وپزشک به بیماریشون بی توجهی کرده بودند..معاینشون کردم فشارخونشون بالابودگفتم مادرفشارت بالاس قرص فشاری میخوری؟گفت دارم ننه امانمیخورم ننویس که دارم!گفتم چرانمیخوری؟گفتندکه اگه بخورم تاآخرعمرم بایدبخورم بدنم بهشون عادت میکنه!!!!گفتم جان؟مادروقتی بدنت نیازداره حتی تااخرعمرت بایدمصرفشون کنی...چیزی نگفت... تودفترچه بیمشون دارونوشتم وتاکیدکردم حتمافردابیاان دارو روبگیرن ومصرف کنن.ازجام پاشدم که حاج آقاگفت کجادکتر؟!گفتم مزاحم شدم بااجازتون که اجازه ندادندبرم گفتن شام آمادس بایدبرای شام بمونید..هرچقدراصرارکردم فایده نداشت ولطف داشتن..منم راستش یکم دل بدم یکم که،خیلی غذاهارونمیخورم واین خیلی بدواقعا..داشتم باخودم کلنجارمیرفتم که چطوربگم من سیرم وغذانمیخورم که ناراحت نشن که سفره توده دقیقه پهن شد!کوفته پخته بودند وواقعامن دل بدم نمیتونستم بخورم..گفتم بفرمایین شمامن شام خوردم اماتعارف کردند ومجبور شدم برم سرسفره..بااکراه یه لقمه گرفتم که طعمش عالی بود!یه چیزعجیبی بود!یه عطرخاصی داشت این غذا...چشمام بازشد🙈خیلی خوشمزه بود!کوفته های بزرگ باپرهلو وآلو وگردو ...خیلی عالی بودمن کوفته دوست ندارم واقعا ولی این عالی بود اولی وخوردم رفتم سراغ دومین کوفته🙈دومیم خوردم همسرحاج آقادوباره برام یکی دیگه کشیدداشتم خفه میشدم😂😂ولی عالی بود👌👌بازبرام گذاشتن که تشکرکردم گفتم من توعمرم انقدرغذانخورده بودم خیلی عالی بود...دوغ محلی و...👌سفره روکه جمع کردن،چهره ی یه خانم توجهم وجلب کردواینکه شام نخوردندبیشتراین حس وبه من میدادکه بیمارن... چهره ی لاغرورنگ پریده وزیرچشم هاشون سیاه ولب های خشک وترک خورده ..اماچیزی نگفتم ....گفتم یاعلی واومدم بلندشم که حاج آقاگفتن یه زحمتی براتون دارم دکتر!گفتم جانم؟گفتن که دخترم حال نداره معاینشون کن..گفتم چشم چرازودترنگفتین موردی نداره من برای همین اینجام..حاج آقاگفتن که باخانمابرین تواون اتاق واینجاآقایون هستن وراحت نیستن..گفتم بله حتما..وباآقامهدی که همسرزهراخانم بودندوکل خانمای فامیلشون رفتیم تواتاق..مادرزهراخانم(همسرحاج آقا)(من معذرت میخوام واقعااسم هاشون وفراموش کردم ومجبورم اینطورخطاب کنم)وقتی دیدندهمه ی خانمااومدندداخل گفتندنیازنیست وبرین بیرون و..خودشون وآقامهدی موندند..گفتم خعله خب مشکلشون چی هست؟گفتندچندماه پیش متاسفانه بچشون سقط شده وهیچ رسیدگی بهشون نشده و..(نمیتونم ازجزئیات بگم عذرمیخوام)گفتم خعله خب چرااینقدررنگ پریده وزردین شما؟کم خونی داری؟مشکل تیروئید؟گفت نه،آره،نمیدونم!!گفتم خعله خب من اول به معاینه عمومی میکنم،زیزچشم هاشون ودیدم مشخص بودکم خونی شدیددارن..آزمایش خون براشون نوشتم..گفتم یکم روسریتون و بازکنین آقامهدی اینکاروکردسرشون وبالادادم وغددلنفاوی زیرگلوشون وتیروئیدشون وداشتم معاینه میکردم که اجازه نمیداد .دست به گلوشون میذاشتم میگفتن دارم خفه میشم..گفتم خعله خب خعله خب الآن تموم میشه وسریع معاینه کردم..گوشی وفشارسنجم وازتوکیفم درآوردم ،استتوسکوپ وروی قفسه سینشون گذاشتم وچندبارخواستم سرفه کنندونفس عمیق بکشندفشارشون واندازه گیری کردم که پایین بود.یسری آزمایشات نوشتم که مادرشون گفتن دکترسینه ی چپشون دردمیکنه وورم کرده..گفتم اجازه بده ببینم که معذب بودآقامهدی ام سعی میکردراضیشون کنه ،میگفت بایداین همه راه تاشهربرای دکتربریم حالاکه دکترهست بذارمعاینه کنه،گفت برای دکترعادیه هرروز بااین مواردسروکارداره امافقط سرش وپایین گرفته بودچیزی نمیگفت واجازه نمیداد..حالامیفهمیدم چقدرپزشک خانم نیازواقعا..گفتم خعله خب من صورتم واون طرف میکنم اون قسمتی که ورم کرده ونپوشونین بهم نشون بدین؟چرخیدم واونطرف ونگاه کردم تاآماده بشن. برگشتم .یه قسمت کوچیک ازبدنشون ونپوشونده بودند..اون قسمت ازسینشون ورم داشت وبه شدت ملتهب بود..اومدم نزدیک که معاینش کنم که بدنشون وکشیدن عقب مادرشونم هرچقدرسعی کردن راضیشون کنن که دکترتواین شرایط محرمه و..فایده نداشت...گفتم خعله خب ببین کاریتون ندارم ۱۰دقیقه به من اجازه بده بدین تموم میشه مهدی دکمه هاشوون وبازکرد سینه هاشون وازشدت درد وبایه کشش پهن بسته بودندکه این واقعاالتهاب وبیشترمیکردوهیچ تاثیرمثبتی داشت.کم کم راضی شدندمهدی کش وبازکرد وشونه هاشون وجمع میکردن وقوزمیکردن چیزی نگفتم حق داشتن معذب باشن...حین معاینه توده توبافتشون حس کردم وتفاوت سایز سینشون یکم نگرانم میکردگفتم خعله خب تموم شد ۵دقیقه بیشترطول نکشید بپوشین..آزمایش هورمونی نوشتم براشون گفتم اگرهورمون هاتون کنترل شده بودشایدالآن اون جنین زنده بود بایدحتماپیگیرباشین..گفتم حتماحداقل تاآخراین هفته بایدپزشک زنان معاینشون کنه حتمابرین اصفهان یاشهرستان...چندتاآزمایش دیگه اضافه کردم وتاکیدکردم که این آزمایش هاروبرای متخصصشون ببرند ویه سری دارونوشتم که فعلادردوالتهابشون وکمترکنه ورفتم ازاتاق بیرون..مهدی پشت پام اومدبیرون گفت دکترکشاورزچی شده؟گفتم جانم؟چی چی شده؟هیچی نشدههمین طورکه دستام ومیشستم گفتم نگران نباش اون آزمایشاکه من نوشتم چیزخاصی نیست نگران نباش همه ی خانماازیه سنی به بعدبایدانجام بدن..خانم شماهم ۲۶سالشه بایدانجام بده هورمون هاشون تنظیم بشه که انشالله دفعه بعدبچه ی سالم خدابهتون بده.گفتم اون برجستگی هاوالتهاب های سینشونم به خاطرمشکلات هورمونیشونه؛طبق نظرمتخصص دارومصرف میکنن ازبین میره یاحالابنابه آزمایش هاشون هردرمان دیگه.. به خودت وهمسرتم استرس بیخودوالکی نده..یکم آروم شد میگفت دکترنمیدونی من تواین مدت چه استرسی کشیدم !وشروع کردن ازنبودامکانات وبی مسئولیتی ...صحبت کردن. یکم حرف زدم باهاش خیلی آروم شد..واقعانگران سلامتی خانومش بودبهتربگم دوست داشتناشونم ازیه جنس دیگه بود!اماراستش یکم نگران بودم..بدون فشارعمقی توده مشخص بود،و..(متاسفانه ازشون خبرندارم امیدوارم که مشکل خاصی نبوده باشه والان بچه سالم وخشگل خدابهشون داده باشه)بعدنیم ساعت صحبت کردن بامهدی وسایلم وجمع کردم گفتم بایدبرم وتشکروخدافظی کردم اماحاج آقامیگفتن مریض که نداری اگه داشتی زنگ میزدبهت امشب اینجابمون..هرچقدراصرارکردم نتونستم تسلیم بشم میگفتن یه امشب بدبگذره بهت وشرمندم کردن...منم قبول کردم به حسنم زنگ زدم گفتم که میمونم امشب واگرمریض اومدهروقت وساعت بهم زنگ بزنه...خانماتواتاق وآقایون توسالن پذیرائیشون خوابیدندانقدرگرم صحبت بودم که تاساعت۲:۳۰صبح حرف میزدیم ومتوجه ساعت نبودیم..واقعامردم دوست داشتنی بودندواین فقط مختص اون خانواده نبود...صبح زودبیدارشدم ،رفتم توآشپزخونه وضوبگیرم که دیدم مامانبزرگ وحاج خانم بیدارن..نمازم وخوندم ویکم باهاشون حرف زدم ودوباره خوابیدم..ساعت ۷_۷:۳۰بیدارشدم دیدم یه سفره ازینطرف اتاق به اونطرف اتاق پهن کردند!🙈🙈ماشالله کره محلی وانواع مرباو وشیرتازه ونون محلی و...مگه داریم بهترازین!؟سلام کردم گفتم چراانقدرزحمت کشیدین؟!من صبحونه رومیرم بهداری ممنونم‌..حاج آقاگفت دکترپاشین یه آب به صورتتون بزنین وبسم الله..‌...صورتم وشستم رفتم کنارسفره نشستم ...کره محلی که عالی بود!اونجابودکه فهمیدم کل عمرم ودراشتباه بودم کاش بچه ی روستابودم...این کره ی سفیدوگردکجا واون کره ی مربعی وبسته بندی شده ی شهرکجا!🙈واقعاصبحونه خوشمزه ای بود...انگارطعم غذاهافرق داشت همشون یه عطرخاصی داشتند...سومین لقمه تودهنم بودکه حسن زنگ زدگفت برم که مریض دارم..بلندشدم وکیفم برداشتم وازشون تشکرکردم که حاج آقادست بردتوجیبش گفتم حاج آقاشرمنرم نکنین من کلی زحمت بهتون دادم گفتن پول ویزیت..واقعاناراحت شدم گفتم حرفشم نزنیدازدیشب خیلی توزحمتتون انداختم..باهمه خدافظی کردم وبه مهدیم گفتم نگران نباشه وبه خانمش گفتم بیشترمراقب خودتون باشین وچیزهای سنگین بلندنکنیدکه گفتن چشم ونگاهشون وازم دزدیدندنمیدونم چراازم خجالت میکشیدند!سریع اومدم بیرون کفشام وبین ۱۵_۱۶تاجفت کفش پیداکردم وبسم الله گفتم ماشین روشن کردم‌‌...باسرعت بالاسریع خودم ورسوندم درمونگاه(بهداری)....۵_۶نفرمریض بودندکه عذرخواهی کردم وبه حسن گفتم ۵دقیقه دیگه بفرسته داخل تامن آماده شم..سریع بلوز م وعوض کردم ودستی به موهام کشیدم وشروع به ویزیت کررم تاظهرپشت سرهم مریض داشتم..نزیک ظهرباورتون نمیشه چقدرتخم مرغ وارده وشیره وکنجد ومرباو‌‌‌‌..برام آورده بودند😎😎منم اصفهانی🙈😰خیلی شرمندم کردن..ولی اگه اون تخم مرغای محلی وتااِمروز نگه داشته بودم بااین وضع گرونی تخم مرغ الان میلیاردربودم😅نمیدونستم چی بگم!خیلی محبت داشتن..اکثربچه های عمومی وهمکارام ازدوران طرح وخدمتشون واقعاراضی نیستن وهمش میگن خداروشکرکه تموم شد ولی منطقه ای که من بودم واقعامردمش مهمون نواز وخوش اخلاق بودندخیلی اوقات دلتنگشون میشم‌...یعنی تواین مدت یکبارنشدمن دست خالی برم خونه خیلی محبت داشتن...روزهای اول خیلی رک بگم واقعاحس خوبی نداشتم واحساس میکردم من ویه بچه شهریه...خطاب میکنند اماکم کم باهاشون مچ شدم اسم تک تکشون وبلدبودم وهمرومیشناختم.نگاه حافظه الآنم نکنیدکه...🙈سه چهارروزگذشت وخداروشکرهمه چیزخوب بود..آقاحسن گفت که خستم ودوسه روزنمیام!منم گفتم اشکالی نداره خودم هستم..ولی خیلی سخت بود🙈فکرکنیدهمزمان ویزیت میکردم دارومیدادم تزریقاتی هم بودم!یه بارکه افتضاح شد 🙉انقدرشلوغ بوداصلانمیدونستم چیکارکنم!ازینطرف به اون طرف میدوئیدم!روزدوم دیگه واقعاکمرم شکست وبریدم!میخواستم زنگ بزنم به حسن که حداقل یکی وکمک من بفرست تاپس فرداکه علی بیاد...امادیدم خودش اومد صورت رنگ پریده ومریض ودیدم..سلام دادصداش گرفته بود..بدون اینکه جوابش وبدم دستم وگذاشتم روپیشونیش وزیرگلوش...تب داشت..گفتم چته پس چرااین طورشدی؟چرازودترنگفتی برای مریضی نمیای؟گفت نه خوب بودم یهواینطورشدم فقط یکم خسته بودم...گفتم بیاتومطب..انقدرداغ وقرمزبودصورتش که اول تبش وگرفتم...بالابود..دست روی کتف وشونه هاش گذاشتم وفشاردادم که عضلاتش گرفته بودودردداشت ویه آااای بلندگفت!گفتم بدن دردداری؟گفت خیلی،سرمم دردمیکنه..گفتم خعله خب..بلوزش وزدم بالاگوشی وگذاشتم روسینش بابینی کیپ خواستم نفس عمیق بکشه..ریش وکه معاینه کردم واقعاخوب نبودگفتم این مریضی مربوط به الآنه؟؟گفت نه مشکل ریه دارم وچندبارپشت سرهم عطسه کرد..دستمال وگرفتم جلوش ..آبسلانگ وبرداشتم گفتم دهنتوبازکن..زبونش وآوردم پایین که گلوش وببینم وپشت زبون کوچیکشوببینم که حالش بدشد وداشت حالش به هم میخوردم گفتم یدقه تحمل کن گلوش عفونی وملتهب بود..خارش وگوش دردم داشت.. دارونوشتم وگفتم این پتوی من وپهن کن روتخت وبخواب تابیام...داروهاروازتوداروخونه ریختم تویه سبدپلاستیکی ورفتم تومطب‌..گفتم چراپتووپهن نکردی وهمینطوری خوابیدی؟گفت دکترمن مث شمادل بدنیستم طوری نیست...گفتم برگردتب داری میخوام شیاف بذارم...گفتم خودت میتونی برای خودت بذاری؟گفت نه برای خودم هیچ وقت نذاشتم...گفتم خعله خب آماده شو...بلندشد شلوارش وشل کرد...شیاف وازجعبش بیرون آوردم‌ و وازلین وتوکشو برداشتم دنبال دستکش میگشتم که نبود!گفتم یدقه من برم یه جفت دستکش ازتوداروخونه بیارم رفتم آوردم وشلوارش وتابالای زانوآوردم پایین گفتم به پهلوبخواب..یه پاشوجمع کردم توشکمش وموضع ویکم چرب کردم گفتم ریلکس باش وآروم شیاف وگذاشتم گفت سوخت وصورتش وجمع کرد گفتم تمومه وپشتم کردم بهش وآمپولاروآماده کردم..پنبه والکل برداشتم گفتم کی پنی سیلین زدی؟گفت سه چهارهفته پیش گفتم خعله خب برگرد...گفت پنی سیلینه؟گفتم اوهوم..گفت میشه نزنم؟گفتم نه😊باچهره پرازاسترس برگشت وخودش آماده شد..یهویه نفردرزد سریع پرده روکشیدم،رفتم بیرون گفتم جانم؟مریض بودکاراورژانسی نداشتن گفتم یک ربع ده دقیقه منتظربمونین..وروبدنش پنبه الکلی وکشیدم وگفتم شل باش که بیشترمنقبض کردخودش و. یدونه ضربه زدم که شل کردوسریع آمپول و فروکردم.یه آی بلندکشیدوکمرش وتکون میدادبایه دستم کمرشوگرفتم وآروم آروم تزریق کردم وپنبه گذاشتم گفت بسه واومدبلندشه پنبه کشیدم وآمپول بعدی وبرداشتم وگفتم سرفه کن وبلافاصله آمپول وفروکردم ...گفتم استراحت کن تامن یه مریض وویزیت کنم وبیام سرش وازتوبالشت آوردبالاگفت مگه دارم بازم؟گفتم استراحت کن...رفتم دستام وبشورم که الحمدلله آبم رفته بود🙈🙈رفتم بیرون توحیاط آب میومددستام وشستم وگفتم بفرمایید..ویزیتشون کردم وداروهاشون ودادم وتشکرکردن رفتن..پرده روکشیدم رفتم بالاسرحسن گفت ماشالله دکتر۲۰دقیقه یه نفروویزیت میکردی؟🤔🤔گفتم اوم چیکارکنم خب!؟تانفهمم مریضیش وچی بنویسم براش...گفت من وکه کلاچکاپ عمومی کردین...گفتم همینه که هست برگرد😅گفت چندتاس؟گفتم یدونه ویتامین سی برگرد...برگشت سریع پنبه کشیدم وآمپول وفروکردم یه تکون خوردوریلکس شد وآروم تزریق کردم وگفتم تموم شدپاشو واین همه راه رفتم توحیاط دستام وشستم🙈تشکرکرد وگفتم یابروخونه یابروتواتاق خودت استراحت کن..گفت نیام کمک؟ گفتم نه حالاکه فعلاکسی نیست وخودم هستم..رفت خوابیدخودمم انقدرخسته بودم خوابم بردونیم ساعت بعدش یکی بیدارم کردکه همراه مریض بود...
و......
خیلی متشکرم ازتایمی که گذاشتین🌹
عذرخواهی میکنم نتونستم تایم زیادی برای تایپش بذارم،امیدوارم بهرحال دوست داشته باشین🌹من یه نکته ای وبگم که من عذرمیخوام اگربعضی پارتهای خاطرم،شرح حال مسائل پزشکی هست،سعی کردم تاجایی که میتونستم خیلی جاهاروحذف وسانسورکنم وباجزئیات ننویسم امابیشترازین نمیشدیه چیزی مبهم بود...اگرواقعادوست نداشتین واذیت شدین شرمندتونم...🌹

آرزوی سلامتی وموفقیت برای همتون دارم🌹


برام خیلی دعاکنیدا،یذره کم آوردم یکم خستم..همین..


مددزغیرتوننگ است،یاعلی مدد..

مهرزادکشاورزاصفهانی24