خاطره فاطمه جون
سلام به همگی دوستاااان،خوبین؟😁همیشهِ همیشه دلتون خوش باشه😊
فاطمه هستم از رشت ۱۹سالمه دانشجوی میکروبیولوژی
چندساله خواننده خاموش وبم😊
اول اینکه بگم توی تلگرام که کانال زدین خیلی خیلی خوب شد،ممنون🙏
و بعد اینکه ممنون که خاطراتتونُ در اختیار بقیع میزارین وخاطرات هیلدا و آرتا جون هم خیلی خوب بود ممنون ار جفتتون😘😘
خب بریم سراغ خاطراتم؛من دوروز پیش ظهر که از دانشگاه اومدم خونه ناهارمو خوردم کارامو انجام دادم و رفتم خوابیدم(چون بخاطر امتحان شبُ خیلی کم خوابیده بودم و خسته بودم😴) غروب که ازخواب پاشدم احساس بی حالی داشتم و البته سر درد خیلی کم ولی فکر می کردم بخاطراینه که زیاد خوابیدم😑و زیاد توجهی نداشتم،دیروز امتحان زبان داشتم بخاطر بی حالیم حوصله خوندم نداشتم و شبم زود خوابیدم و صبحشم ساعت۱۰بیدارشدم چون ساعت۲ظهر امتحان داشتم و چون امروزم امتحان داشتم باید دیشبُ بیدار می موندم واسه همین میخواستم حداقل قبلش به اندازه کافی خوابیده باشم،خلاصه ازخواب پاشدم دیدم نه بدنم واقعا درد میکنه،شربت عسل و آبلیمو درست کردم خوردم و یکم زبانُ وا کردم لغتاشو خوندم و راه افتادم رفتم دانشگاه، امتحانُ هرجور بوددادم(خداروشکرخوب بود☺️)بعدشم اومدم خونه ناهارخوردم رفتم سر وقت جزوه،امتحان مبانی جانوری داشتم امروز جزوش خیلی سنگین و سخت بود☹️شروع کردم به خوندن دیدم سرم،چشام،گردنم و بدنم دردمیکنه شدید،لرزم میگرفت چنددقیقه ملافه میزاشتم رو خودم چند دقیقه بعد گرمم میشد میزاشتمش کنار.چیزی ام متوجه نمیشدم یکم جزوه رو گذاشتم کنار دراز کشیدم بخوابم،ولی خوابم نمی برد😓 در همین حین نامزدم زنگ زد(خدمت هستش)تا صدامو شنید گفت خوبی عزیزم؟چیکار کردی با خودت اخه فاطمه؟😡
گفتم من چه میدونم☹️پرسیددکترم که نرفتی؟ گفتم نه😞گفت الان برو دکترگلم زودترخوب شی خب؟گفتم فردا امتحان دارم نمیخام🙁گفت خب پس،فردا بعد امتحانت حتما برو دکتردارویی که نیازه میده استفاده حالت خوب میشه💋 گفتم من آمپول نمیزنم😭گفت خب ناراحت نباش برو ببین چی نیازه دیگه فکرشو نکن😘😘درسم اگه نمی تونی نخون،خدابزرگه برو استراحت کن😍یکم صحبت کردیم و خداحافظی کردیم و
باز شروع کردم به خوندن؛بازم واسه خودم در حین خوندن رفتم شربت آبلیمو درست کردم😇🤧
زنداداداشم اومد خونه وضعیتمو دید گفت پاشو بریم دکتر😠گفتم نه فردا امتحان دارم😁🤧گفت تو الان اینجوری هستی از درس چیزی متوجه میشی؟ گفتم نه😷
گفت پس پاشو بریم حداقل انقد اذیت نشی😠گفتم نه روزنامه وارم بخونم بهتر از اینه که برم دکتر دیگه هیچ نتونم بخونم🙂(حالا خوبه هیچی نمیفهمیدم از درس فقط صفحاتشو رد میدادم 😅)گفت خب پس بیا قرص مسکن بخور بدنت اروم شه گفتم نه خوابم میبره😐گفت سوپم درست کنم خوابت میبره؟😏😤گفتم نه اگه درست کنی که عالیه😋🤗
رفت سوپ درست کردو منم یکم میخوندم یکم غر میزدم واسه سختی درس وحاله خرابم🙁
مامانمم زنگ زد برام صدامو که شنید فهمید سرما خوردم کلی سفارش کرد رعایت کنم بعدشم گفت برو دکتر زودی خوب شی حال نداری که😒(مامان بابام نبودن خونه،پیش مامان بزرگم رفته بودن اونم بیچاره آنفولانزا داشت😰🤒)
بعد دیگه باز یکم خوندم و شام خوردم و خوندم تا دیگه دیدم واقعا اصلا هیچ قدرتی برای خوندن جزوه ندارم،گذاشتمشون کنار و رفتم که بخوابم😴😷
(ساعتم تازه شده بود۱۲)گوشیمو چند دقیقه چک کردم و ساعت گذاشتم ۶ پاشم درس بخونم  تا۸/۳۰...چون ساعت۱۰/۳۰امتحان داشتم...
حالا هی هر چی میخوام بخوابم نمیشد استخون پام وگردنم و کمرم انگار داشت خورد میشد،پیشونیمم درد میکرد🤕احساس میکردم تب دارم..حدود یه ساعتی تلاش کردم خوابم ببره ولی نبرد دیگه اشکم دراومده بوداز درد 😢🤒🤧رفتم بدنمو آب زدم اومدم باز گوشیو ورداشتم دیدم دوستام آنلاینن بهشون گفتم حالم خوب نیس نمیتونم بخوابم درد دارم،یکی از دوستام گفت تو که میخوای بخوابی برو یه استامینوفن بخور زودی بدنتو اروم میکنه خوابت میگیره،رفتم صورتمو شستم و یه استامینوفن خوردم اومدم دراز کشیدم کم کم خوابم برد
صبح با صدای آلارم گوشی پاشدم باز بدنم درد میکرد ولی نه مثل دیشب؛پاشدم سوپ باقیمونده شام رو گرم کردم خوردم و یکم درس خوندم و رفتم دانشگاه...امتحانُ به سختی دادم،حسم میگه استاد پاس میکنه چون بنظرم در حد پاس شدن نوشتم😇🤓دیگه اومدم دیدم واقعا طاقت ندارم رفتم دکتر،نوبت گرفتم چند‌ دقیقه بعدش رفتم داخل،خانوم دکتر معاینه کرد گوش و گلو،تب و فشارمم چک کرد،گفت پایینه،چنتا سوالم پرسید؛مثلا پرسید:بی حالم هستی؟گفتم بله🤒 گفت بدن دردت شدیده؟گفتم بله🤕پرسید سرفه داری گفتم نه🙄پرسید پنی سیلین زدی گفتم نه بچه بودم زدم😭بعدم شروع کرد نسخه نوشتن گفتم میشه پنی سیلین ندین؟من نمیزنم😣گفت نوشتم باید بزنی گلوت التهاب داره😐گفتم من نمیزنم گفت سرم میزنی؟ گفتم خب🤔 سرمُ باشه میزنم🤐گفت توی سرم برات میزنن😑(تعجب کردم مگه تو سرمم پنیسلین میزنن؟🤔)البته چیزی نگفتم و نسخه رو
گرفتم تشکر کردم رفتم داروهاروگرفتم چنتا قرص و یه داروی گیاهی بودو یه سرم بودوآمپولا رو هم دیدم
یکیش دیازپام بود
یکیش ویتامینB
یکیش بتامتازون
یکی دگه هم بود که اسمش یادم نیست و خانوم منشیِ گفت اینو داروخونه نمیده خودمون همینجا داریم چون دکتر نوشته بودن برات گذاشتمش.
رفتم اتاق تزریقات دراز کشیدم،یه خانومی بود سرم زده بود چشاش اشکی بود پرسیدم درد داری گفت اره نمیدونم چی تو سرم زده دردم میاد😪 هیچی دیگه منم ترسیدم😣خانومه تزریقاتیِ مهربون و شوخ بود اومدم پیشم بهش گفتم واسه من عین این خانوم درد نداشته باشه🤕😭گفت نترس بابا چیزی نیست😼 خیالم راحت شد یکم🙂اومد رگ بگیره پیدا نشد😟پشت دستمو چنبار زد گفت بد رگی ولی پیدا میکنم واستا😾
گفتم آروم بزنا😶گفت پشت دست یکم جیز میشی دگه👻گفتم وای نه هیچی نگفت دستمو گرفت و سوزنو وارد کرد یخورده سوزش اومد یهوسوزنش رفت توش یکم درداومد یه آی گفتم و گفت تموم شد😈و رفت آمپولاروهم تو سرم ریخت😕😕یکم گذشت دیدم درد میاد😭گریم گرفته بود😢😢دکترم اومد وضعیتمو چک کرد گفت خب مشکلی نیس،هرجور بود تحمل کردم😢تموم شد و سرمُ درآورد و اومدم خونه😑😑فک کنم داروها اثر کرده بود انقد خسته بودم رفتم قرصامو خوردمُ خوابیدم،غروبی هم نامزدم زنگ زد کلی تشویقم کرد که رفتم دکتر😁😘گفت داروهاتم بخور گفتم چشم😘شب اومدم دارو گیاهیِ رو بخورم،تو یه فنجون آب ریختمشُ هم زدم خوردم😓افتضاح بود یه طعم بدی داشت🤢🤢؛برگردوندمش و بقیشم ریختم دور🤒😢 خب خب خب ایشالله بقیه دارو هارو هم فردا میخورم کم کم بهترشم.
اینم ازخاطرم🙃🙃مرسی دوستان از اینکه وقت میزارین و می خونین🙂🌹
پ.ن:
ماهیان از تلاطم دریا
به خدا شکایت کردند
و چون دریا آرام شد
خود را اسیر صیاد دیدند…
تلاطم زندگی حکمت خداست
از خدا دل آرام بخواهیم
نه دریای آرام
*دلتون آروم*