خاطره ترمه جون
سلام به همه ی دوستای عزیزم ترمه هستم قبلا خاطره گذاشتم ولی یادم نیست چه زمانی به هرحال امیدوارم حالتون خوب باشه وایام امتحانات را به خوبی سپری کرده باشید 19سالمه واز اصفهان هستم یه خواهر کوچیکتر از خودم هم دارم.
خاطره:ما این 2هفته هروز امتحان داشتیم یعنی از شنبه تا چهارشنبه ی هفته ی پیش وشنبه تاچهارشنبه ی این هفته یعنی به عبارتی برای هر امتحانی نصف روز که واقعا زمان کمی بود اونم بااین هجمه ی درسی واقعا خیلی خیلی فشار بهمون اومد البته هنوزم 2تادیگش مونده(حسابی التماس دعا)
خلاصه اینکه شنبه این هفتم امتحان داشتیم یه امتحان فوق العاده سخت باضریب 3منم خیلی نگران این امتحان بودم چون هم استاد سختگیری داشت هم درست مهم وپیشنیاز بود برای همین از چهارشنبه تا جمعه فقط بکش نشستم همین درس را خوندم ودرس های دیگه را نخوندم .خلاصه بااسترس بسیار زیاد رفتم سر جلسه.همه نشسته بودند و واقعا جای خالی نبود که بشینم برای همین مجبور شدم ردیف اول بشینم یعنی دقیقا نزدیک صندلی استاد کسی هم کنارم نبود(راستش تقلب نمیکنم چون به جواب هام اطمینان دارم ودرست نمیدونم ولی بازم اینکه آدم زیاد توی دید استاد باشه استرس زا هست)
وقتی که نشستم احساس کردم هیچی یادم نیست و واقعا هرچی تو ذهنم بود پریده بود فک کنم اکثرا این حس را قبل امتحان تجربه کرده باشند.
تابالاخره استاد اومدند وبرگه هارا پخش کردند امتحانمون همزمان باامتحان یه گروه دیگه از بچه ها که یه درس دیگه داشتند توی یک کلاس برگزار شد و واقعا نیم ساعت اول امتحان خیلی شلوغ بود وحرف وپچ پچ زیاد.منم یه مشکلی که دارم باید همه جا آروم باشه تا تنرکز کنم خلاصه که شروع کردم به نوشتن 4تا سوال 5 نمره ای بود سوال اول ودوم را که نوشتم استاد گفت وقت تمام.
یعنی 2تا سوال 5نمره ای مونده بود که هردو سوال را جواب هاش را میدونستم واینکه درسش ونمرش برام خیلی مهم بود چون همه ی نمره هام بالاست و تلاش خیلی زیادی توی این 3ترم کردم برای معدلم اون لحظه که استاد گفت زمان تموم قلبم شروع کرد به تپش خیلی زیاد یعنی تاحالا توی کل زندگیم این حس را تجربه نکرده بود نفس کشیدن برام سخت شده بود وتمام بدنم شروع کرد به لرزیدنبااین حال شروع کردم به نوشتن جواب سوال 3 اواخرش بودم که همه ی برگه ها گرفته شد واستاد اومد برگم را بگیره لرزش بدنم 10برابر شد واحساس کردم قلبم داره تند تر میزنه بدنم سرد سرد شده بود استاد وقتی حالم را دید یه چند دقیقه بهم زمان داد منم سوال 3را نصفه رها کردم رفتم سراغ سوال 4 یعنی واقعا هرچی خونده بودم در اون شرایط از ذهنم پریده بود فقط هرچی در ثانیه به ذهنم میرسید مینوشتم که دیدم استاد داره از در بیرون میره وگفت دیگه برگه را نمیگرم منم با سرعت زیاد دویدم وبرگه را بهشون دادمبعد رفتن استاد حالم فوق العاده بد شده بود یعنی به عبارتی سنگ کوب کرده بودم یکی از دوست هام بغلم کرد وشروع کردم به گریه کردن اونقدر گریه کردم تا آروم شدم نسبتا ورفتم به سمت خروجی بین راه تعادل کافی نداشتم وفقط اشک میریختم خلاصه رسیدم خونه.
حدود 2ساعت بود از شدت هیجانی که بهم وارد شده بود گریه میکردم برای همین سرم به شدت درد گرفته بود وچون یه مقطعی دوره های سرد درد شدید داشتم حالم هم بد میشد یعنی هر3دقیقه یکبار حالم بد میشد.اون موقع که رسیدم کسی خونه نبود وتنها بودم رفتم برای سردردم یه ژئوفن خوردم وکمی چای دم کردم تا آروم بشم ولی به شدت حالم بود به مادرم زنگ زدم وگفتم حالم خوب نیست وامتحان را بد دادم ودوباره پشت تلفن گریم گرفت وگوشی قطع کردم مامانم هم به بابام گفته بودند وبابام بهم زنگ زدند ویکم باهام حرف زدند تا آروم بشم ولی هر لحظه حالم بدتر میشد من مشکل قلبی ندارم ولی به شدت قلبم درد گرفته بود ودست چپم بی حس شده بود راستش خیلی ترسیدم سعی کردم آروم باشم یعنی گفتم شاید این عوامل سکته کردن باشه تجربه ای نداشتم ولی خوب یه حس خیلی بدی اون لحظه داشتم موقع اذان بودرفتم وضو گرفتم ونماز مغربم را خوندم بین دوتا نماز نتونستم تحمل کنم وروی سجاده در حد 5مین دراز کشیدم اصلا توان بلند شدن نداشتم یکم که حالم بهتر شد نماز بعدی را خوندم واقعا میتونم بگم 50درصد از التهاب ها واسترس هام کم شد بعد تمام این جریانات یکم شروع کردم به قدم زدن از طرفی نزدیک هفت شب بود وفرداش هم یه امتحان مهم داشتم که فقط در فرصتی که برای مطالعه داده بودند خونده بودم و واقعا نگران بودم تا فردا تموم نشه رفتم کتاب را برداشتم وروی صندلی همینطور که افتاده بودم شروع کردم به خوندن که پدرم اومدند وقتی حالم را دیدند گفتند بیا بریم دکتر تمام بدنم داغ شده بودولی از تب نبود نمیدونم چرا اون موقع بدنم داغ بود وقتی رفتیم دکتر نمیتونم از ماشین پیاده بشم انگار اصلا توان راه رفتن نداشتم بابام با ماشین رفتند داخل بخش اورژانس نبود یه خانم داخل اتاق ویزیت بود که اتاق در نداشت ومن پشت در نشستم بابام هم رفت پیش یه آقای پرستار که پشت یه میز ایستاده بود نمیدونم رفت ویزیت بگیره چه کار کنه اون جا که نشسته بودم محوطه را دیدم که یک اتاق ویزیت داشت یه بخش برای عکس گرفتن 3تا تخت که با پرده جدا شده بود و2تا اتاق تزریقات خانم هاوآقایون یه قسمتم برای گچ گرفتن واینها بود که نوشته بود اتاق عملولی یه اتاق کوچیک بود که همه ی قسمت هاش سبز بود درش باز بود ولی کسی داخلش نبود تزریقات خانم ها خیلی شلوغ بود وتا دم درش آدم ایستاده بود ولی تزریقات آقایون خلوت بود وپرستارش که یه جوون به احتمال جنوبی بود دم در نشسته بود دقیقا بغل این محوطه یه در شیشه ای بود که میخورد به بخش بیمارستان ولی مشخص نبود وفقط راه روش پیدا بود با پدرم رفتیم داخل ودکتر ویزیتم کردند وکلی دعوا که برای چی اینقدر استرس به خودت وارد کردی و یکم بیشتر دوزش بود الان سکته کرده بودی منم روی صندلی نشسته بودم تقریبا داشتم از حال میرفتم دکتر معاینم کردند وگفتند برو روی یکی از تخت های پشت پرده دراز بکش به کمک بابام رفتم روی تخت دراز کشیدم وایشون به بابام گفتند برید تشکیل پرونده بدید نیاز به بستری شدن نداره ولی چون اومده اورژانس باید پرونده تشکیل بدهبعدش دکتر یه نفر را صدا کردند واز کمد شیشه ای که کنار دستشون به دیوار متصل بود دوتا آمپول درآوردند دادند به اون آقا وباهاشون یکسری حرف ردو بدل کردند ورفتند دوباره روی صندلیشون نشستند به عبارتی همه ی اتاق ها با پرده یا پنجره ی شیشه ای ازهم جدا میشد همون آقا اومدند وگفتند برگرد تا آمپول هارا بهت بزنم راستش منم اونروز خیلی استرس بهم وارد شده بود از طرفی هم از آمپول هم از اینکه آقا بودند میترسیدم برای همین زدم زیر گریه .ایشون مشغول آماده کردن بودند که گفتند چی شده منم درسکوت فقط گریه میکردمفک کنم متوجه ی ترسم شدند که گفتند نگران نباش اصلا درد ندارند ولی من علاوه برگریه دستام شروع کرد به لرزیدن رفتند بیرون چند دقیقه بعد با پتو ودکتر برگشتند دکتر گفتند آروم باش چیزی نیست گفتم میشه به پرستار خانم بگید بیاد گفتند سرش شلوغه نترس هرچی بیشتر استرس بگیری حالت بدتر میشه بعد پتو را روم انداختند وسرم را بهم وصل کردند ویه آمپول از کمدشون برداشتند ریختن توسرم بعدشم هم پرده را کشیدند گفتند یکم استراحت کن وقتی آروم شدی آمپول هارا بزن هردو رفتند بیرون ومن کم کم خوابم برد;وقتی بیدار شدم بابام بالای سرم بود آروم سرم را بوسید وحالم را پرسید منم فقط بهش لبخند زدم ولی حرفی نزدم همون موقع بود که دکتر اومد بهم سر زد وسرم را در آورد بعدم گفت آمپول هات را بزن و برو فقط مواظب باش ددباره کار دست خودت ندی دیگه ایشون رفتند وچند دقیقه بعد دوباره یه آقای پرستار دیگه اومد نه قبلی خیلی شبیه بابام بود بور بود وچهره ی آرومی داشت به بابام گفت اجازه میدید تزریقاتشون را انجام بدم تا بعد مرخص بشند بابام هم گفتند پرستار خانم نیست ایشون گفتند هست ولی اگه بخوایند یه یکساعت دیگه میاند دیگه بابام قبول کردندودستم را گرفت تا برگردم راستش خیلی خجالت کشیدم چون معذب بودم پدرم هم رفتند بیرون تا یکم آروم تر باشم ولی تازه انگار استرسم بیشتر شد آقای پرستار هم بدون حرف یکم از لباس را کشیدند پایین وتزریق اول را انجام دادند یکم سوخت ولی تحمل کردم برای تزریق بعدی گفتند معذرت میخوام ولی چون اون طرف سمت دیوار هست وتمرکز ندارم بعدی را هم همین طرف بزنم منم فقط سرم را تکون دادم ایشونم بعدی را آماده کردند که یکم طول کشید وشروع کردند به تزریق از همون لحظه ی اول درد داشت که من پشتی را فشار دادم نمیدونم چقدر طول کشید ولی تمام شد ایشون معذرت خواستند ورفتند بیرون منم آروم آروم بلند شدم وبیرون رفتم بابام وقتی دیدند منو سریع اومدند ودستم را گرفتند به سمت ماشین رفتیم.وقتی رسیدم خونه ساعت 11شب بود ولی چون فرداش امتحان داشتم ونخونده بودم اونجا هم یکم خوابیده بودم شروع کردم به خوندم تا 3شب وخوابم برد روی کتاب ویادم رفت ساعت را کوک کنم که صبح پاشم درس بخونم صبح که پاشدم دیدم هواروشنه خیلی ترسیدم که دیر نشده باشه که ریدم هفت صبح دوباره شروع کردم به خوندن تا 12ظهر بعدم ماشین گرفتم رفتم دانشگاه وامتحان دادم.ببخشید چشماتون خسته شد ممنون از تمام کسایی که خاطرم را خوندند از تمام استاد هایی که اینجا میاند یه خواهشی دارم که یکم بیشتر هوای دانشجو هارا داشته باشید واقعا بعد کلی استرس وامتحان دادن انتظار نمره های بهتری را داریم البته از حق نگذریم استادهای خیلی خیلی خوبی هم داریم که خدا انشاءلله که پشتوانه ی زندگیشون باشه ولی خب یکسری اساتید هستند که بعد کلی تلاش در طول ترم وخوندن برای امتحان وبعدشم جواب برای امتحان بازم سختگیری میکنند و استرس فوق العاده زیادی بهمون وارد میشه.
امیدوارم همیشه سرزنده وپیروز باشید✋ یاعلی