خاطره رزجون
من خیلی ساله این وب رو میخونم ۱۹ سالم پشت کنکور
امسال دکی میشم عزیزانم بابا غمگین ننویس بقیه رم اذیت نکنید خو والا
خوب و اما خاطره من فرزند سوم بسیار لوس پرو و زبون دراز
توصیف داداشمه پروووووو دو برادر و یک خواهر یک برادر و خواهر متاهل داداش کوشورو دوم راهنمایی
و اما
من نارسایی کلیه دارم فیلم هندی نداریم گریه نداریم و دلسوزی هم نداریم خو چیه چه کار کنم اشک شما درست میکنه چیزی رو والا بیخی من این قدر پروم راستی من اصلا هیچیم نی فقط دارو میخورم که نمیرم به قول بابام اونم اگه بخورم
من میرم تهران پیش عمو منوچهر دکتر ایشون استرالیا زندگی میکنه در سال ۶ ماه ایرانه عمو یه پیر مرد مهربون ۸۵ سالس ولی بسیار سرحال خیلی باحال قبلا کسی دیگه دکترم بود بابا دکیا اگه استرسی مسترسید دکتر نشید یعنی در حد لالیگا استرس داش 
چنان پدر منو میترسوند و هی دارو میداد از ترس داش میمرد از ترس یه روز من قهرولیدم نمیام دکتر مگر دکتر دوران بچگیم پیدا کنید و همین شد و ماهر مدت یه بار عازم تهرونیم عالیه دکترم یه سری دفع پروتئنم ۶۵۰ بود بعد دکتر ازمایش رو پرت کرد گفت میای پیانو بزنیم
گفتم بلهههه
دکتر فقط از اون شش ماه هفته ای دوبار اونم تا ظهر میاد مطب برا ۷ یا ۸ مریض اینجا میاد همین جوری عشق و حالی رفتیم وای خیلی باحال بود ده دقیقه زدیم و به بابام میگفت افتخار کن بش
خلاصه کیف کردم بعد بابا کلافه گفت اقای دکتر دخترم داره کلیش رو از دست میده برگشت گفت این قدر بش است س نده چند تا دارو خوب میشه و معاینه مرد گفت این از منو تو سالم تره هبچیشم نیست خیییلی دوسش دارم عشقمه سری های بعد
اقا من اصلا دارو و مارو نمیخورم اصلااااا در حدی که مرگ احساس شود اونم خودم دوز برا خودم مشخص میکنم میدونید من خانم دکتر اینده چه دارو های خطر ناکی از الان دوز مشخص میکنم پردنیزولون سل سپت هیدروکسی ...
یه ذثروز بابام گفت زهرا فردا صبحانه نمیخوری بریم ازمایش اون دمتر همیشه ازمایش ۲۴ ساعته میخواسته ولی دکتر عشقولی نچ یه لحظه رنگم پرید من دو هفته دارو نخورده بودم خو
بابا با تعجب نگام کرد من از بچگی هر شش ماه دارم ازمایش میدم اولاش کلی گریه میکردم جیغ داد ولی حالا دیگه نه خو
بابا نگا کرد گفت چی شد ترس؟؟؟؟گفتم نه کلم نه هیچی میل زدم دکتر و گفت بیا میخوام برگردم وای خدا چه خاکی به سرم شد و خلاصه ذسترس دارو نخوردم و از شامس خوبم فردا صبح منس شدم وای نور علی نور رفتیم ازمایشگاه و چون خیلی شلوغ بود عمو مهرداد همه رو میشناسم از بچگی میرم خو گفت بیا اینجا من ازمایشت رو بگیرم عمو یه تا دختر داره ۳ قلد خپل
که یک سالن خیلی نازن من یکیشون رو یه بار دیدم خلاصه رفتم و گفت استینت بده بالا سرم داش گیج میرفت بار اولم بود این حسو داشتم کش بس و گفت بسم الله مشت کن خانم دکتر مشت کردم و نمیدونم چرا ولی من همبشه از امپول زدن مذکرا نثمیترسم مچشون گندس درد داره محکم میزنن خانما ظریفن
خلاصه نگاه سرنگ کردم در دست مرد
دستنو کشیدم جیغ زدم بابل و عمو
چی شد چی شد بابا دوهزاریش افتاد این عقیده رو که مردا محکم میزنن و من عموم پرستاره ولی تا الان هیچ وقت کاری بام نداشته به خاطر عقیدم 
خلاصه بابا نگا نکن دخملم گفت نه بریم طرف خانما که بابام به عمو گفت جرژان عمو لبخنذثد زد و گفت نه دخترم نه تو نگاه نکن من یواش میزنم عمو جان اینجا شلوغه ازمایشاتم زیاد زود باش گلکم و با هزار مکافات زد که من کلی اشک ریختم عمو و بابا گفتن تمام تمام شد دیگه ومن سریع از ترس پاشدم سرم گیج میرفت ولی گفتم بیخی تا دم ماشین مه نشستم و گلاب به روتون
بابا بلندم کرد و یکم اب هویچ دادم ایییییی
بژشتر حالم جا اومد و تمام شد و رفتیم خونه کمی لالا و خواهرم ماماس بزا یه سرم زد وکلی میخرم کرد به دانادمون گفتم دادمت ببریش برا خودت باز اوردیش میگن مال بد بیخ ریش صاحابشه
اجیم چشم غره رفت گفت بیشعور بخواب زود
حالا خوبه داره میمیره دامتثادمون ریز میخندید اجیم با یه چشم غره حال اونم جا اورد
خلاصه بعد که رفتم پیش عمو منوچهر با دیدن جواب کلی عمو خندید قهقهه میزد و به بابا گفت یه دقیقه میرید بیرون بابا رفت درحالی که اشکش رو پاک میکرد از خنده اشک میریخت گفت برا چی قبل ازمایش اینقدر کورتون خوردی دختر خوب
گفتم کی من
گفت بله چرا عمو دارو نمیخوری ها به بابا بگم گفتم نه توروخدا قول میدم بخورم گفت چند بار قول دادی گفت اخرین باره خو گفت سری قبلم اخرین بار بود
گغت دخترم چه کار کنم من فقط مظلوم نگاش کردم به بابام گفت بیاد و بعد گفت نسخه ای مینویسم لطفا تهیه بشه و بهم گفت تو بشین پیش من تا بابا بیاد و من با عمو وحید منشیش اونم یه پیرمرد عینکی مهربون رفتیم و عمو برام اب ریخت
من اصلا اب نمیخورم خیلی کم پیش میاد گفتم نه مرسی عمو با اخم گفت این دستوره 
خودش نانرد قهوه میخورد کوفتش نه گناه داره بابا اومد رفت داخل عمو برا بابا توضیح دوز رو بالا نمیارم ولی خواهش میکنم مواظب باشید بخوره حتما دقیق و سر ساعت و بعد منو صدا زد و داشت امپول هواگیری میکرد قلبم ریخت گفتم این چیه
من تو عمرم واسه کلیه هام امپول نزده بودم دکتر گفت به این شرط دوز دارو ها بالا نمیره بدو دختر شجاع بدو منو میگی هنگ کردم اولش اومدم درو باز کنم فرار کنم بابا سریع گرفتم بابایی گفت خجالت بکش زشته تورو خدا بابایی
یعنی خفه شدم از بس گریه گفتم چیه اینا خو عمو منوچهر گفت امپوله امپول بی مزه باباااااا بابام گفت ا مگه تو اصلا سرم درمیاری گفتم خو چند تاس عمو گفت دوتا دونس همش بخواب بخواب راحت راحت ریلکس اره خداییش چه قدرم ریلکسه خوابیدن و ابکش شدن و عمو وحیدم صدا زدن من اخرین بار که امپول زدم ۳ابتدایی بودم خخخ
تا اون روز بابا پالتوم در اورد و کفشامم کمکم کرد در اوردم و خوابیدم خون گریه میکردم و خون دکتر گفت من هنوز اومدم بالا سرت اصلا جیغ میزدم بابام اول خواست با جدیت ارومم کنه نشد بعد هی بوسم میکرد و قربون صدقم میرفت وقتی رو شکم خوابیدم دستم رو باسنم نمیزاشتم و بدنم کامل میلرزید و گریه و گریه بود واقعا هیچ وقت این قدر نترسیده بودم عمو اومد جلو صندلی گذاشت تنظیمش کرد و پالتوم گذاشت رو تنم تا بالا باسنم من جیغ زدم بابایی بابا دستم و گرفت جانم من اینجام نترس عمو منوچهر گفت واقعا نامیدم کردی و دستتو بردار عمو راحت باش و من یه دست جیغ بابا هر دودستم مچمو گرفتعمو خیلی ایمانش قویه درحالی که لباسمو پایین داد و پنبه میکشید کلی ایه خوند و منم یه دستا خنکی پنبه ترسمو بیشتر میکرد و عمو وحید پامو گرفت من اصلا سفت بلد نیستم بکنم وفقط جیغ و تکون ولی تکونم میخورما قفلم کرده بودن به تخت
عمو سر سرنگ انداخت با یه بسم الله امپول زد و منم جیغ عمو میخندید چته دختر خوب وای وقتی فشار داد وحشتناک بود داد بابا تورو خدا
احساس فلج بودن بهم دست میداد وکلی درد داشت سرمو رو دستام گذاشتم وفقط گریه عمو هی سوال میکرد ولی هیچ کدومو نفهمیدم چی میگه و به ترتیب ۵ امپول اون روز خورذم سر امپول پنجم عمو کلی زجر کشید و من بدتر کلی باید ادم با امپول کتکم بخوره دقت کردید اون قدر عمو سیلی میزد رو باسنم سفتم نبود 
و بعدش کلی بابامو اذیت کردم تو راه چی برا دخترم بگیرم عزیز دل بابا داغ شدی گفتم زن بابا
مامانم ارایشگاه بود و بعد ما رفتیم سراغش جعبه دستمال کاغذی رو پرت کرد عقب گفت لال شده حیف نون گفتم بابا ببینش خودت گفتی چی میخوای مامانم گفت نمیشد امپول بزنید تو زبون درازش گفتم من زن بابا میخوام تو بد اخلاقی کلی خندیدیم دروغ چرا من تو دنیا عاشق ۳ چیزم ۱ طلا عاشق روانی انرژی میگرم با طلا ایتقدر دوست دارم که نگو از مامانمم بیشتر طلا میگرم مامانم هیچی نداره اصلا ولی من اوف طلا خوشگلا خوشگل دخملونه
۲ عروسک من اتاقم با اتاق بچه خواهرم ۲ سالشه یه شکله پر عروسک از بچگیم تا الان همه سالم تنها گند کاری من رو عروسکام ارایش کردن اونا با لوازم ارایش خواهرمه
و ۳ همه فامیل اینو میدونن مییییییوه باورتون نمیشه پدرم خارج کشور بود خونه عموم اینا بودیم ۳ سالم بود عموم برام تعریف کرد پاشدی گریه گریه بابامو میخوام تازه رفته بود بابات پسر عموم بم گفت بابات نیست نیست بسه گریه کردم یه چیز دیگه بخوا هم حالا بت میدم گفتم موز میخوام پسر عمو هنوز میگه حلالت نمیکنم تا ۵ صبح گشتم سوپری پیدا کردم خریدیم اومدی بغلشون کردی موزا رو خوابیدی
من هنوزم همین جورم ملت پفک میخرن میارن کلاس من میوه از هر کدوم یه دونه یه روز بین فرجه ریاضی رفتم نارنگی و موز خریدم دوتا دونه بعد فروشنذه یه جوری نگام میکرد با خودش میگفت باور کن این روانیه
بای بای