خاطره مهسا جون
سلام.من مهسام.ی خاطره دارم واستون.من وقتی کوچولو بودم خیلی بهم آمپول میزدن.همیشه وقتی سرما میخوردم میترسیدم به مامانم بگم.چون مطمئن بودم بهم آمپول میزنن.ی روز کلاس اول بودم.خیلی تب داشتم و گلوم به شدت درد میکرد.مامانم بردم دکتر.اول گلومو معاینه کرد.بعد گوشام.بعدش هم تبمو چک کرد.بعد شروع کرد به دارو نوشتن.گفت ۳ تا پنی سیلین و شربت سرفه و واسه تبش هم شیاف مینویسم.منم بغض کرده بودم.به محض اینکه از مطب اومدیم بیرون شروع کردم به گریه کردن که من آمپول نمیزنم.رفتیم داروخونه و داروهامو گرفتیم.رفتیم خونه.راستی مامانم خودش آمپول میزنه.مامانم لباسامو درآورد و شربتم رو بهم داد.و واسم قرص جوشان درست کرد.بعد دیدم داره شیافو باز میکنه.ترسیدم گفتم این چیه.مامانم گفت این داروی مخصوص باسنته.خیلی بزرگ بود شیافش.مثل موشک.فکر کنم شیاف بزرگسال بود.مامانم گفت درازبکش.گفتم نه نمیخام.گفت نمیشه که تب داری.بعدشم درد نداره که.منم فرار کردم.مامانمم دنبالم میکرد.بالاخره رو تخت گیرم آورد و منم جیغ و گربه.خیلی ترسیده بودم.مامانمم منو دمرو خوابوند و نشست روم.شورتمو کشید پایینو اصلا به جیغامو گریه هام توجه نیمکرد.منم در حد مرگ خودمو سفت گرفته بودم.مامانم میگفت شل بگیر و با دستاش باسنمو از هم باز میکرد.منم که دیدم دیگه مقاومت فایده نداره.ی لحظه خودمو شل کردم.مامانمم گفت آفرین دختر خوشگلم.الان تموم میشه.ساکت.منم هق هق میکردم و نفس میزدم.دوباره مامان باسنمو با ی دست باز کرد.و با دست دیگه شیافو فشار داد.هم سر شیاف رفت جیغ زدم و تکون خوردم.که شیاف درومد.مامانم عصبانی شد.دوباره خیلی محکم شیافو فرو کرد.که خیلی درد گرفت و سوخت.منم جیغ زدم و گریه.و قشنگ حس کردم که کمی از انگشت مامانم هم رفت داخل .مامانم گفت تموم شد.اینقدرم گریه کردی و اعصابمو خورد کردی.دیدی درد نداشت.منم که هنوز گریم قطع نشده بود و میسوخت گفتم خیلی هم درد داشت.باهات قهرم.
بعدش هم یکم خوابیدیم.بعد از ظهر قرار بود آمپولمو بزنه.که خاطرشو بعدا تعریف میکنم واستون.🌹🌹🌹🌹🌹