خاطره زهرا جون
سلام و احترام به همه ی دوستان گرام.قبل ازهرچیزمتشکرم از وب یا همون کانال عالی تون.واقعا وسط این همه دویدن برای زندگی،خوندنش به آدم یه حس خوب میده. اول ازهمه خودمو معرفی میکنم زهراهستم۲۳ساله پرستار آی سی یو قلب وعضوفعال هلال احمر و پایه اردوهای جهادی،در کل آدم پرجنب وجوشیم (حال دلم بااین کارها خیلی خوب میشه برای دل خودم انجام شون میدم)خاطره ای که میخوام بگم خاطره ی یک سفره.سفری که هم برام خاطره انگیز شدوواقعا خاص بودهم واقعا تاسف خوردم از اوضاع مردم اون روستا.اخه چرا باید هنوز اینجور جاهایی وجود داشته باشه😑😣 وبعدازاون سفر بود که عزمم رو جزم کردم دارم میخونم برای کنکورپزشکی.بریم سراغ خاطره،فقط پیشاپیش عذر میخوام که نویسنده ی خوبی نیستم:

اواخرشهریورماه بود که از هلال احمرزنگ زدند بهم گفتند باهمکاری جهاد ودانشگاه شهرمان  چندتاروستاشناسایی کردند که واقعا نیازبه پزشک دارند چون خیلی دورافتاده هم هستند بهورزندارند باید پرستارهم باشه. رئیس هلال احمر خواهش کرد که لطفا مثل همیشه دوستان تون رو جمع کنید که سه روز دیگه حرکته، و دیگه هیچی نگفتن وفقط قرارشد آدرس و ساعت حرکت رو برامون بفرسته.خلاصه کنم روز موعود فرارسید من وباچندتا از همکلاسی های قبلیم که الان هر کدوم  جداجدا در بیمارستان های مختلف مشغولن رسیدیم به محل قرار.(بماند که بیچاره هاباچه مصیبتی تونسته بودن شیفت جابجاکنن مرخصی بگیرن دوتاشون هم که برگه ماموریت گرفته بودن).
یه ون اومد سوار شدیم تقریبا هیچکدوم از افرادی روکه داخل ماشین بود نمیشناختیم(غیراز مسئولمون که درجلسه های هلال دیده بودیمشون ).
بعدا فهمیدیم همه آقایون و خانوما دکتر بودن.توراه که خیلی هامون خواب بودیم منم که شیفت شب بودم خواب خواب بودم که یهو دوستم سارا به شدت زد به دستم.
-چیه سارا؟چته. ترسیدم
- زهرا نگفتی جدامون میکنن!
-جدا؟
-اره خانم‌ آقای......داره دوتادوتا جدا میکنه واسم میخونه. اااااه زهراااا
(اخه همیشه تیمی می رفتیم و بعضی وقتا ها برای کار چندساعت جدامیشدیم بعضی وقت ها هم دکترهامون جابجامیشدن نمیموندن شبها)
تقسیمم مون کردن و سارا افتادبایه خانوم دکتر.منم افتادم بایه آقای دکتر که اصلا سرش رو از زیر لباسش که انداخته بود روش اونم از اول سفر،بیرون نیوورد 
سارا گفت زهرا:کارت دراومده یکی باید بیاد اخم هاشو جمع کنه.
خدایی اعصابم بهم ریخت آخه من برای این سفر خیلی شیفت هامو جابجا کردم تقریبا ماه بعدش باید کلی بجای بقیه شیفت میرفتم ازهمه مهمتر سه روز مرخصی هم برام ردشد که از مرخصی هایی که میخواستم برای سفرکربلا اربعین بگیرم کم بشه.
تو دلم دعا دعا میکردم خدایا خودت میدونی من برای رضای خودت اومدم فقط لطف کن کوفتم نشه(اخه بچه ها نمیدونم اینجور  سفرها رورفتین یانه هم راه دوره هم خستگی وخیلی چیزهای دیگه ست که اگه همسفرای خوبی داشته باشی برات همه سختی ها آسون میشه)
بالاخره رسیدیم دقیقا ما دوتا آخرین روستا بودیم و فاصله ش با قبلی چیزی حدود دو ساعت بود،همیشه می گفتن استانمون پهناوره ولی خداییش فکراینجور جاهایی رو نکرده بودم.تارسیدیم از ظهر گذشته بود.بردنمون یه مدرسه نوسازبود کلاهمش چهار تاکلاس داشت دورتادورش هم دیوار نبود جاتون خالی اطرافش تقریبا بیابانی بود(هیچ وقت هیچ وقت اینجوری جایی نرفته بودم،فکر اینکه شب روبایدتنها اینجابخوابم هم نمیکردم).دیگه وسایل وداروها رو پیاده کردیم  ویه آقای مسن هم اومدن استقبالمون اسمشون حاج علی بود.اقای دکتر که بعدازحال و احوال و معارفه عذر خواستن و گفتن اگه میشه ویزیت رو بزاریم از فردا آخه حالم اصلا خوب نیست سریع رفت داخل یه اتاق در رو هم بست(چهارتااتاق بود یکی تخت و امکانات داشت یکی دفتر مدیر مدرسه بود یکی هم کلاس خالی واخری هم یه تخت تزریقات وپرده دست دوز داشت).
بعدازرفتن آقای دکتر حاج علی کمک من وسایل رو چید چندتا داروی یخچالی هم بود که در زد رفت گذاشت داخل اتاق دکتر و سریع هم برگشت.روکرد به من گفت مانمیدونستیم که باید دوتا اتاق آماده کنیم شما بیاین بریم خونه پیش عیال من بمونیدکسی هم نیست .منم خداییش می ترسیدم گفتم نه ممنون فقط شما یه فرش و رختخواب برام بیارین کافیه.وسایل شخصی کمی همراهم دارم.ایشون رفتن دنبال وسایل ،منم نشستم رفتم تو فکر که بیا اولش اینجوری شروع شد.اخه این دیگه کیه حتی نپرسید جادارین یانه؟ اینقدر عصبانی بودم که نفهمیدم حاج علی کی اومدن.باچندنفر که هر کدوم وسیله داشتن اتاق رو برام چیدن رفتن.همش تو فکر بودم که آخرش بخودم گفتم زهرااینجاهم مثل بقیه جاهاست اینجوری تازه دلت هم راضی میشه که واقعا بهت نیاز داشتن.
قراربود عصرکسی نیاد برای ویزیت وازفردابیان ولی چندنفری اومدن. نه میتونستم بزم آقای دکتر رو صدا کنم نه خودم میتونستم کاری انجام بدم.برگشتم داخل اتاقم گفتم چی شد اون اعتماد بنفست. رفتم بیرون علائمشون رو پرسیدم به اون هایی که تب داشتن تب بر دادم گفتم تافردا بدین بچه ها
بخورن فردا بیارین برای ویزیت به سرپایی ها هم مسکن دادم.
برگشتم داخل اتاق تقریبا دو ساعتی از اذان گذشته بود که یه خانوم اومد بلند بلند گریه میکرد لباس پوشیدم رفتم داخل راهرو دیدم یه بچه بغلشه با التماس و گریه هم میگفت داره میسوزه داره میمیره.(الهی بمیرم داشت پرپر میزد بچه اولش بود و شوهرش شهرستان کار میکرد وبرای اینکه به محل کار شوهرش نزدیک باشن اورده بودش اون روستا ).تب بچه رو اندازه گرفتم بالابود.دیگه طاقت نیاوردم رفتم در اتاق رو زدم. اول که جواب نداد بعدچندبار درزدن یه صدای گرفته وناله کنونی گفت بله.در رو باز کردم رفتم داخل ،ایشون زیر پتو روی تخت خیس عرق .داشتم نگاشون میکردم گفت بله.گفتم یه مریض اومده بچه ست چندماهه ست.تبش خیلی بالاست.

میبیننشون؟گفتن باشه فقط بی زحمت برام یه ماسک و کیفم روبیارین.اوردم نی نی رو معاینه کردن یه آمپول دوسه تا شربت و قطره دادن. چون حالشون خوب نبود رفتیم اتاق من.امپول نی نی رو با کمک مامانش زدم پاشویه ش کردیم تادوساعتی هم پیشم موندن وتبش اومد پایین رفتن خیلی بامامانش حرف زدم یه چیزایی گفتم بهش که رعایت کنه فردا دوباره بیاد.تواین فاصله شام هم اوردن هردو رودادن به من.شام ریختم برای آقای دکتر بردم بازم خوابیده بودن شام روکه گذاشتم کنار تختشون،اومدم برم بیرون که حلقه تودستشون رو دیدم گفتم پس دستم آزاد تره باکمال اعتمادبنفس وایسادم بهشون گفتم اجازه میدین وی اس تون رو چک کنم طبق همونا خودتون دارو بگین براتون بیارم آخه رنگ تون واقعا پریده معلومه تب تون بالاست ها.قبول کردن بچه هافشارشون ۸ تبشون۴۱. 
-خب وقتی حالتون اینقدر بد بود نمیومدین.
-اینجوری نبودم یهویی افتادم.
-گفتم خب؟
-خب که چی؟
-دارو چی بیارم 
-بی زحمت یه آزیترومایسین۵۰۰. وشربت اکسپکتورانت.
-همین؟تزریقی چی؟
-فقط یه دگزا 
-شرمنده ولی من فکر میکنم حالتون بدترازاین حرفاست آخه از این قرص ها معلومه چندتا انتی بیوتیک خوردین جواب نداده. من فارمام بدنیست اگه اجازه بدین یه چندتا دارو خودم براتون میارم(اخه استاد فارماکولوژی مون چندتا داروخانه داشت وبهم اجازه داد چندماه دو شیفت کنارشون باشم خیلی کمکم کرد این چندماه).سریع رفتم بیرون،حالا دستام می لرزید نمی تونستم دارو بردارم چه برسه به مغزم که اصلا هیچ چیز روپردازش نمی کرد.اولین چیزی که برداشتم پنادوربود برای اینکه دردش کمتر شه یه ۸۰۰ هم برداشتم آخه میگن دوتاشون باهم دردش خیلی کمترازپنادور تنهاست.دیگه هیچی نمی فهمیدم واقعا هم هیچی به من که توضیح ندادند.برگشتم پرسیدم گوش وگلوتون درد میکنه، بدن تون هم دردمیکنه؟تب هم دارین؟اره، ؟
بنده خدا فقط مات نگام کردو گفت بله.
رفتم یه تب بر و ویتامین ث وب کمپلکس وپیروکسیکامم برداشتم.یه سرم یک سوم دوسوم ۱۰۰۰تایی هم برداشتم رفتم اتاقشون خودشون که زیر پتوبودن.غذا رو گذاشتم کنارشون گفتم بخورید و بااجازه تون یه پنی سیلین ۶۰۰و یه تب بر بهتون بزنم. خودتون میدونید اوضاع تون بدتر ازایناست(بچه ها چنان استرسی داشتم که فقط خدامیدونه هم بهشون دروغ گفته بودم استرس این یک طرف .استرس اینکه الان اگه کسی بیاد چی فکر میکنه هم از یکطرف).سرم رو آماده کردم با دست های لرزون،ویتامین ث و یه ب کمپلکس ریختم داخلش. به بهونه آویزان کردن سرم پشتم رو کردم بهشون شروع کردم آب مقطر کشیدوداخل ۸۰۰ریختم داشتم هم میزدم گفتم اگه آماده این بکشمش؟
گفتن بله و برگشتن منم ریختمش توپنادور شروع کردم هم زدن(در حالت عادی من همیشه موقع آمپول زدن نیدل قبلی رو عوض میکنم آمپول های دردناک روعلاوه براینکه لیدوکایین می کشم داخل سرنگ به پنبه هم میزنم روی پوست می کشم.میدونم حساسیت زاست ولی خب تاحالا برای کسایی که میزنم خداروشکررخ نداده.).رفتم بالا سرشون اصلا نگاه نمیکردن منم پدکشید م نیدل رو وارد کردم شروع کردن ای ای کردن.
-وای بسه توروخدا درش بیارین.
-یکم تحمل کنید تمومه الان تموم میشه.بعد چند ثانیه کشیدم بیرون ولی هنوز داشتن ناله میکردن.تب بر و پیروکسیکام روهم زدم اونطرف.صبرکردم تا خودشون برگردن.رفتم براشون آب جوش آوردم از کیفم یه جوشانده مخصوص ب خودم دارم آوردم گذاشتم کنارشون.خودشون برگشته بودن .
-واقعا معذرت میخوام مجبور شدم..
-نه شما ببخشید باعث زحمت شدم.
برگشتن سرم روهم وصل کردم و گفتم فریش میکنم که زود راحت شین.چندتا قرص وشربت وجوشونده خوردن خوابیدن.
اومدم برم اتاقم گفتم ببخشید دردتون اومد دست من نبود پنادور دردش زیاده.کاری داشتین صدام کنید.سریع رفتم منتظر جوابشون نشدم.
وای خیلی طولانی شد بقیه ش روخلاصه میکنم سرمشون رورفتم درآوردم خودشون گفتن دگزا رو یادتون رفت بزنید.دگزاروهم زدم تا صبح هم چندبار پاشویه شون کردم وتبشون روگرفتم.فرداش هم رفتند اونجایی که موبایل انتن میداد زنگ زدن دوستشون اومد.(یه جای خاص اونجا تلفن همراه انتن میداد)بعدامن فقط شنیدم برای دوستشون تعریف میکردن باورت میشه یکی تونسته به من پنادور بزنه اصل
اچهارتا آمپول زدم باورت میشه.دوستشون هم بهشون چند نوبت آمپول زدن و چقدر دادوفریاد زدن و زودتر از گروه برگشتند.ببخشیدخیلی بد تعریف کردم الان میفهمم چقدر نوشتن خاطره سخته.

پ ن :بعدا فهمیدم روستا و وضعیت ما از همه خاص تر بوده.ولی هیچ وقت فکر نمی کردم استانمون اینجور جاهایی داشته باشه،بعدا بچه های هلال می گفتن بدتر ازاین هم هست. 

پ ن :بعدا حدود یک ماه بعدبا اقای دکتر که اسمشون هم مهردادبود روبروه شدم یکی از مریض هامون مشاوره داشت همراه اتند شون اومده بودن رزیدنت سال اول بودند .رفتند و بعدا همراه همسرشون مریم که الان یکی از دوستای خوبمه اومدن بخش مون کلی تشکر کردن. چند وقت پیش هم مریم رو اوردن من بهش پنادور زدم می گفتن واقعا خوب میزنید.

پ ن:از وقتی که از اون سفر برگشتم عزمم رو جزم کردم دارم میخونم برای پزشکی. باچندنفر صحبت کردم گفتن نمیشه ولش کن به کار خودت افتخار کن.من واقعا به پرستاری افتخار میکنم یک ماه اول شروع طرحم که فقط گریه میکردم خدایا بد انتخاب کردم شیفت های شب برام خیلی سخت می  گذشت و پشیمون بودم از انتخاب رشته م.خداییش هم من انتخاب نکردم سر یه بیماری که گرفتم مامان بابام خودشون انتخاب رشته کردندو....ولی الان به پرستاری افتخار میکنم به اینکه شب ها کنار تختشون اشک هاشون روپاک میکنم بهشون دلداری میدم به اینکه بهشون میگم راحت بخوابید من مواظب تون هستم به اینکه روزی چندبار دعام میکنن روزی چندبار ازم تشکرمیکنند و میگن کاری که تو میکنی بچه هامون انجام نمیدن درکل راضیم ولی باید اطلاعاتم زیادتر باشه باید بتونم هر دوتا رو یاد بگیرم. وبه رشته ای که همیشه دوست داشتم برسم.
درکل جو بخش مون هم خاصه باید اطلاعاتت بالا باشه فقط دوتا مریض داری وکلا باید حواست به همه چیزشون باشه تنها بخشیه که خودمون باید از داروها بدون تجویزدکتر استفاده کنیم هر لحظه باید برای سی پی آر آماده باشی.استرس بخش بالاست ولی من دراین مدت کم کلی اطلاعاتم زیاد شده. دعام کنید دوستان.❤️❤️
بازهم ممنون از اینکه وقت گذاشتین وخوندید❤️❤️❤️❤️
ودر آخر ....
    چه زیبا خالقی داریم.......🌹🌹❤️❤️