خاطره هیلدا جون
سلام دوستای خوبم.😍خوبین!؟🤔ببخشید جواب نظرات خاطره قبل رو ندادم وقت نشد ولی همه رو خوندم.😋ممنون ازتون که نظر گذاشتین برامون.مریم جون گفته بودن خودمو معرفی کنم هیلدا هستم متولد 72 پزشکی میخونم و دوسال طرحم مونده فقط و همسرمم اسمش شهرام متولد 66 متخصص ارتودنسیه.تهرانم زندگی میکنیم.😊دستمم پرسیده بودین چرا تو گچه چون شهرام به زور بردتم ورزش😒پریدم هوا تو ورزشمون نمیدونم چی شد یهو خوردم زمین و رودستم اومدم پایین و دستم مو برداشت😭الان ساعت 3 صبحه و من بی خوابی زده به سرم ولی شهرام غرق خوابه و داره خواب هفت پادشاهو میبینه خجالتم نمیکشه😒 خیلی عجیب هوس نوشتن کردم گفتم یکم براتون خاطره بنویسم.😉امیدوارم خوشتون بیاد و راضی بوده باشین از خاطره.😊
پارسال تو یه روز زمستونی بنده باید میرفتم یونی و بعدشم بیمارستان و به شدت هم درگیر درس و کار بودم مثل الان و شاید در روز یه وعده غذا میخوردم و حداکثر ساعت خوابم در روز 4_5ساعت بود.به شدت ضعیف شده بودم و خیلی بی حس و حال بودم و از اون هیلدای شیطون خبری نبود.از خونه یه نگاه به بیرون و خیابون کردم دیدم هوا حال عجیبی داره و خیلی زیاد هوس کردم که ماشین نبرم و یه مسیری رو پیاده برم و یکم فکر کنم.به خودم زندگیم مسیری که تا الان اومدم راهی که در پیش دارم و ... شاید اون موقع به خاطر شرایطی که بود فشاری که روم بود یکمم دلم گرفته بود و زودرنج شده بودم و دلم میخواست خیلی اوقات یکی پیشم باشه و هی قربون صدقه ام بره ولی خب نمیشد.همینجور فکر میکردم که یهو دیدم دم دانشگاهم🤔هوا بارونی بود یعنی نم نم میبارید و به شدت هم سرد و من چون راه میرفتم تو اون هوا باد سرد تو صورتم میخورد🙄.بعدشم که بیمارستان بودم با مریضایی که سرما خورده بودن و ویروسی بود مریضیشون یا انفولانزا سروکار داشتم و در اخر بنده هم مریض شدم.😑شب که اومدم خونه دیدم شهرام طبق عادت اون موقع برای این که من خیلی فشار بهم نیاد هم درس و کار هم کارای خونه شام درست کرده😍شام رو خوردیم و من خیلی بیحال بودم و خسته ولی باید درس میخوندم ولی چون اصلا حال نداشتم رفتم بند و بساطمو اوردم کتابام و ...گذاشتم رو میز کاناپه پتو هم اوردم شهرام داشت فیلم میدید رفتم کنارش نشستم گفتم شهرام میای باهم درس بخونیم!؟راستش حال نداشتم خودم از رو کتاب بخونم میخواستم شهرام بخونه برام و بعدشم توضیح بده بهم اینجوری خیلی بهتر یاد میگیرم تا خودم بخونم نمیدونم چرا🤔شهرامم گفت اره چرا که نه.😘گفتم اخ جون😍شهرام کتابمو گرفت منم سرمو گذاشتم رو پاش دراز کشیدم رو کاناپه و پتو هم کشیدم رو خودم😂شهرام اینجوری بود😐گفت هیلدا پاشو ببینم اینجوری که نمیشه درس خوند😎گفتم تو بخون من گوش میدم.😘گفت قصه نمیگم برات که😎بشین گوش کن😎.بعد از چونه زدن بسیاااااار قبول کرد من بخوابم و گوش کنم🙄😂خوابیدن همان و بعد از یه ربع به خواب رفتن همان🙄😂خب من چی کار کنم خسته ام بود🙄😉مطمنم اون لحظه شهرامو کارد میزدی خونش در نمیومد😂صبح بیدار شدم رو تختمون بودم و سرم سنگین بود خیلی🤧.دوباره روز از نو روزی از نو یونی بیمارستان درس یونی بیمارستان درس.هر روز هم یه علاىم به علامت های سرماخوردگیم اضافه میشد.روز اول سر درد و ابریزش بینی🤕🤧.روز دوم گلو درد.😷روز سوم تب.🤒روز چهارم برای چند روز رست بودم و خونه بودم.روز چهارم دیگه مریضی منو انداخت.ناگفته نمونه که روزای قبل شهرام میگفت بریم دکتر من زیر بار نمیرفتم.🙄از صبحش رو کاناپه ولو بودم.😞خیلی حالم بد بود.تبم به حدی بالا بود چشمام میسوخت و اب میومد ازش🤒.گلومم خیلی درد میکرد و اصلا نمیتونستم چیزی بخورم.😣خیلیم سردم بود بلند شدم رفتم یکی از پلیورای شهرامو پوشیدم با جوراب پشمی عروسکی های خودمو😂تیپم عالی بود.لباس شهرام بهم زار میزد.😂خودم لباس گرم تو خونه ندارم معمولا استین کوتاه و تاپه.سه تا پتو هم اوردم.با اون بی حالیم کاناپه رو اوردم کنار شوفاژ و خوابیدم روش.شوفاژم تا ته زیاد کردم گرم بشم.گرفتم خوابیدم تا غروب.البته تو خواب و بیداری بودم.شهرام غروب اومد خونه متوجه اومدنش شدم ولی نا نداشتم بلند بشم.تا منو دید تو اون وضع بدو بدو اومد پیشم گفت هیلدا!؟هیلدا!؟خوبی!؟تکونم میداد.چشممو یه ذره باز کردم گفتم اوهوم.دستشو گذاشت رو پیشونیم دستش یخ بود باعث شد لرز کنم.🙄پتو کشیدم رو خودم تا سرم و به پهلو خوابیدم.شهرام خیلی مهربون گفت عزیزدلم میخوای بریم دکتر!؟اخه حالتو ببین چه قدر بده.بعدش به شوخی گفت خوب لباسای منو صاحاب شدیا😒😎پتو رو اوردم پایین تا گردنم فقط نگاهش کردم.گفت بریم دکتر!؟خیلی مظلوم سرمو اوردم پایین یعنی اره شهرامم گفت پاشو پس فدات شم پاشو.😍رفت لباس برام اورد یه پالتو جلو باز با کلاه و شلوار اسلش و کتونی.تیپ اسپورت عالی ای بود😂کمکم کرد لباس پوشیدم رفتیم دم در نشستم رو پله شهرام کتونیامو پوشید بعدش رفت پتو اورد برام پیچیدم دورم رفتیم تو ماشین و پیش به سوی
بیمارستان.صندلی رو خوابوندم تا بیمارستان خوابیدم.خیلی بیحال بودم خیلی خیلی زیاد.دقیقا رفتیم بیمارستانی که جفتمون توش مشغولیم🤔😑حالا شما فرض کنید من همیشه تیپی که واسه بیمارستان میزنم خیلی شیک و رسمیه و مخصوص محل کار حالا قرار بود منو با اون تیپ ببینن😂عالی میشد قشنگ😂رسیدیم به نگهبانی.نگهبان شهرامو دید در رو زد رفتیم داخل.شهرام ماشینو پارک کرد پیاده شد اومد در سمت منو باز کرد اروم صدام کرد گفت هیلدا!؟عزیزم!؟رسیدیم بیدار شو خانومم.😍چشممو یکم باز کردم بلند شدم نشستم گفتم شهرام حال ندارم راه بیام.😥گفت بیا پایین مشکلتو حل میکنم.😘پیاده شدم تکیه دادم به شهرام چند قدم رفتیم یهو شهرام دست انداخت پشت گردنم و زانوهام بغلم کرد.شوکه شده بودم😐گفتم شهرام چی کار میکنی!؟زشته بذارم زمین الان همکارامون میبینن😐🤔گفت زشت اینه تو این قدر بی حالی اونوخ من مثل سیب زمینی کنارت راه بیام و کاری نکنم برات😉منم بیحال تر از اون بودم که بخوام چونه بزنم.رفتیم داخل اورژانس پرستار اومد گفت عه سلام اقای دکتر خدا بد نده.منو دید گفت عه خانوم دکترن که.شهرام گفت برانکارد بیارید لطفا.برانکارد اوردن منو شهرام گذاشت روش.دکتر کشیک اومد بالا سرم دوست شهرام بود.شهرام گفت رضا دستم به دامنت.رضا با خنده گفت دامنم کجا بوده پسر!؟😂شهرام گفت رضااااا😎گفت خیل خب اروم باش.چی شده!؟به من گفت به به خانوم دکتر.میبینم اه مریضات گرفتدت😂حال نداشتم جوابشو بدم.شهرام شرح حالمو داد رضا هم معاینه ام کرد.اخرشم چندتا سوال زنونه پرسید من از خجالت دیگه نمیتونستم نگاشون کنم رضا میپرسید شهرام دقیییییق جواب میداد😂یه لحظه شک کردم نکنه خودشم زنه😂بعد از سوال و جواب های فراوون بالاخره نتیجه بر این شد که گلو و گوش راستم عفونی شده.تب بالایی هم داشتم.لرز هم که بود.فشار پایین.رضا سریع سرنسخه اورد دارو نوشت داد به شهرام گفت بدو سریع بگیر بیار حال خانومت اصلا خوب نیست.😎شهرام رفت داروهامو گرفت اومد.رضا هم گفت برید تو اتاق بستری تا من بیام و چون وسط راه بودم پرستار اومد برانکارد رو به دستور رضا برد تو اتاق بستری.چشمام بسته بود شهرام اروم گفت هیلدا!؟خانومم پاشو بخواب رو اون یکی تخت.بلند شدم با کمک شهرام خوابیدم رو تخت اروم گفتم شهرام سردمه😥😷🤒شهرام پتومو انداخت روم.پرده کانکس هم کشید.بیمارستانی که هستیم بخش بستریش کانکس کانکسه.فقط دم در کانکسا پرده داره.نشست کنارم.چشمامو بسته بودم شهرام دستمو گرفت یکم حرف زدیم(قابل پخش نیست😂😉)رضا اومد تو کانکس گفت خانوم دکتر در چه حالی!؟شهرام گفت خوبه داروهاشو مصرف کنه بهترم میشه😉یه چشمکم به من زد.رضا گفت بر منکرش لعنت.😏کیسه داروهامو گرفت از شهرام چهارتا امپول جدا کرد گفت شهرام اماده اش کن بزنم امپولاشو حالش بهتر بشه.😊رفت بیرون از کانکس.مظلوم و اروم گفتم شهرام توروخدا امپول نزنم.😢شهرام با لبخند نگاهم کرد گفت قربونت برم دوتا دونه اس همش(باید بهش شمارش یاد بدم مهد کودکش گویا خوب نبوده😂🤔).زود تموم میشه حالتو ببین چه قدر بده.😘با بغض گفتم نمیخوام😢رضا اومد تو گفت استینتو بده بالا تست کنم پنی سیلینتو.یه نگاه به شهرام کردم با بغض😞.شهرام بلند شد اومد کمکم کرد نشستم پالتومو دراورد استینمو زد بالا.دستمو نگه داشت.رضا گفت با سرنگ انسولین تست نمیکنم برات رسوب میکنه اذیت میشی با سرنگ معمولی تست میکنم.یکی نیست بگه خب برادر من اون که دردش بیشتره بیشتر اذیت میشم که😐پنبه کشید رو دستم دستمو کشیدم عقب.رضا گفت خانوم دکتر شما هم بله!؟😂😉شهرام اومد نشست رو تخت کنارم دستمو گرفت سرمم گفت برگردونم نگاه نکنم.این قدر بیحال بودم نمیتونستم خودم بشینم سرمو گذاشتم رو بازوی شهرام تکیه دادم بهش رومم کردم سمت دیوار کانکس که نبینم.رضا دوباره پنبه کشید نیدل رو زیر پوستم وارد کرد و یه مقدار از پنی سیلین رو تزریق کرد.وقتی سوزن وارد دستم شد و بعدشم اون سوزش مزخرف ناخوداگاه دست دیگه امو که ازاد بود بازوی شهرامو چنگ زدم گفتم ایییی شهرام😥😫😭شهرام گفت جااانم تموم شد عزیزم.همین اینو گفت رضا دراورد سرنگ رو و انداخت تو سطل.اشکی بود که به خاطر تبم از چشمم میومد پایین ولی اون دوتا فکر میکردن گریه میکنم😂رضا گفت بیست مین دیگه میام برم مریض ببینم.دوباره دراز کشیدم.با بغض گفتم شهرام توروخدا نزنم امپولاش خیلی زیاده دردم میاد خواهشششش😭شهرامم میگفت نمیشه عزیزم باید تحمل کنی حالت خوب نیست من هستم نمیذارم اذیت بشی.😘تو همون حین پدرجون زنگ زدن به گوشی شهرام کارش داشتن شهرام گفت بیمارستانیم و حالم بده گوشی رو داد به من منم کلی چغولی کردم و گفتم میخوان بهم امپول بزنن ولی من خودم نمیخوام😢پدرجونم گفتن حرف گوش کنم و بزنم امپولامو تا برم خونشون از دیوار راست برم بالا🤔😑😂بعد نیم ساعت رضا اومد گفت ببخشید مریض داشتم.بعدشم ازم پرسید سوزش!؟خارش!؟حالت تهوع!؟نداری؟!گفتم نچ😭.گفت اوکی برگرد پس.خودشم رفت بیرون با امپولام.بلند شدم نشستم رو تخت میخواستم بیام پایین گفتم نمیزنم شهرام بریم خونه😭شهرام بلند شد اومد کنارم گفت کجا بریم اخه!؟بخواب الان رضا میاد عزیزم.با التماس نگاهش میکردم که نزنم ولی خیلی مهربون و اروم گفت خانوم خانوما قصد ندارن اماده بشن!؟رضا الان میادا!!!😉گفتم شهرام راهی نداره!؟گفت هیلداااا😎نه نداره.برگرد ببینم.😎با دستش فشار اورد به شونه هام که بخوابم منم به کمر خوابیدم به جای دمر ولی خودمو محکم چسبوندم به تخت مثلا زورش بهم نرسه ولی زهی خیال باطل عین کاه خودش برم گردوند.😐پلیور شهرام قشنگ حکم مانتو داشت برام😂باز خودمو چسبوندم به تخت حداقل اماده ام نکنه.پلیورشو زد بالا دید نمیتونه شلوارمو درست کنه گفت هیلدا چرا اینجوری میکنی!؟😎چرا این قدر خودتو منقبض کردی؟!😘با حالت گریه و بغض فراوون گفتم شهرااام من میترسمممم😭بریم خونه خودت بزن😭گفت ترس نداره این همه امپول زدی این بارم روش همینجا بزن بعدش بریم خونه مامان اینا سوپ درست کنه برات.😘چون حواسم به حرف زدن با شهرام بود از منقبض بودن در اومده بودم شهرامم از فرصت استفاده کرد شلوارمو درست کرد.همون موقع هم رضا با سه تا امپول اماده تو یک دستش و یه پنی سیلین اماده تو ویال که هی تکونش میداد رسوب نکنه اومد تو.دیگه نمیتونستم اعتراض کنم حداقل برای حفظ ابرو.😖شهرام بلند شد کمرمو گرفت رضا با تعجب گفت جدی جدی میترسی!؟😐🤔گفتم اره مشکلیه!؟😡گفت نه چه مشکلی اولین باره میبینم یه دکتر خودش میترسه.بعدشم گفت خانوم دکتر اماده ای!؟😎هیچی نگفتم عوضش شهرام گفت رضا هوای خانوم ما رو داشته باش.😉گفت چششششم.😀پنی سیلین رو کشید تو سرنگ منم قشنگ داشتم این صحنه لعنتی رو میدیدم و استرسم هزار برابر میشد.قشنگ اماده گریه بودم😢اومد بالا سرم شهرام کمرمو محکم تر گرفت رضا پنبه کشید سمت راستم یکم خودمو جمع کردم رضا گفت سعی کن شل نگه داری خودتو تا اذیت نشی.توده عضلانی درست کرد یه بسم الله گفت و گفت نفس عمییییق و بلافاصله نیدل رو فرو کرد.من سرمو گذاشته بودم رو دستم با وارد شدن سوزن انگار شوک وارد کردن بهم یهو سرمو از رو دستم برداشتم گفتم ایییی شهرامممم😭😭زدم زیر گریه.شهرام گفت جااااانم تموم میشه الان قربونت برم تموم.😘اول اروم گریه میکردم.وقتی مطمىن شد تو رگ نزده شروع کرد متریال امپول رو تزریق کردن.گریه ام بیشتر شد.اروم اییی ایییی میکردم شهرامم میگفت جااانم الان تموم میشه عزیزم تحمل کن الان تمومه ولی تموم که نمیشد هیییییچ بدتر هم میشد😭دیگه وسطاش نتونستم تحمل کنم گفتم شهرااااام بسهههه بگو درش بیارهههه😭😭😭ایییییی ایییییی.صدای گریه امم بلند شده بود.از یه جایی به بعد فقط خودمو سفت کردم و پامو تکون میدادم😭رضا گفت شل کن اذیت میشی اینجوری.سوزن میشکنه تو پات.ولی من گوشم بدهکار نبود دستمو اوردم عقب که نذارم بزنه دیگه شهرام سریع دستمو گرفت نذاشت.شهرام هرچی گفت شل کن رضا هرچی گفت شل کن نکردم اخرم یه میل مونده بود دارو تموم بشه رضا کشید بیرون دارو رو.از بس گریه کرده بودم هق هق میکردم.جای تزریق خون میومد خیلی.به شهرام گفت پنبه رو فشار بده محکم خونش بند بیاد یکم ماساژ بده جاشو براش تا اروم بشه بقیه اشو بزنم براش.رضا رفت بیرون شهرام قربون صدقه ام میرفت میگفت دردت به جونم اروم باش دیگه گفتم شل نگه دار خودتو اذیت نکن اونوخ ببین چی کار کردی😘من گریههههه 😭هنوز درد میکرد جاش انگار امپول تو پامه.شهرام فشار میداد خون بند بیاد من ناله میکردم دردم میومد گفتم نکن درد میاد😭گفت باشه اروم میمالم روشو.یه ذره اب داد بهم اروم تر بشم.گفت بگم رضا بیاد!؟گفتم نه نمیزنم دیگه😭حرف منو گوش نکرد رفت رضا رو صدا کرد رضا اومد.گفت بابا بهت نمیومد این قدر ترسو باشیااا.😉گفتم به شما هم نمیومد این قدر دستتون سنگین باشه😎رضا خندید گفت حالا که فعلا گیر من افتادی پس تحمل کن.😉پنبه رو از جای تزریقم برداشت ببینه خون بند اومده یا نه دید نخیر.دوباره پنبه گذاشت روش.سمت مخالف رو پنبه کشید گفت این دگزاس درد نداره زیاد.سعی کن اروم باشی.دوباره نیدل رو فرو کرد گفتم اووییییی.اروم اروم دوباره اشک ریختم.شروع کرد تزریق موادش خیلی میسوزوند.گفتم اییییی میسوزههههه.😭تکون خوردم شهرام محکم تر گرفتتم رضا هم سریع تزریق کرد تموم بشه.بلافاصله سمتی که پنی سیلین زده بود پنبه کشید گفتم نهههه.😭شهرام گفت هیسسس زود تموم میشه کوچولوعه😘.تب بر بود.سوزنو فرو کرد دوباره یه انقباض شدید داد باسنم دوباره به حالت اول برگشت ولی کاملا شل نکردم گفتم شهرااااام😭😭😭شهرام گفت جااااانم الان تمومه دیگه تموم شد تموم شد.اونم زد که فقط گریه کردم و موند ویتامین سی.سمتی که دگزا زده بود پنبه کشید گفتم نههه بسههه😭تو رو خدا بسه😭نمیتونم دیگه😭رضا گفت اخریشه دیگه همکاری کنی سرش اذیت نمیشی و راحت میشی.اروم نیدلشو فرو کرد.خودمو جمع کردم.رضا گفت سعی کن نفس عمیق بکشی دردت کمتر بشه.وقتی شروع کرد متریال ر
و خالی کردن نتونستم تحمل کنم اول یه جیغ کشیدم بعد افتادم بیحال رو تخت نفسم رفت از شدت گریه.جفتشون ترسیدن.شهرام گفت هیلداااا😨به رضا گفت رضااا نفسش رفت درش بیار.رضا گفت فوت کن تو صورتش درست میشه.شهرام انجام داد خوب شدم زار میزدماااا از بس درد داشت و میسوخت.😭خیلیم اروم تزریق میکرد که اذیت نشم ولی خیلی درد داشت.خودمو چسبوندم به تخت سفت سفت کردم رضا تشر زد بهم تهدیدم کرد در میاره دوباره میزنه منم ترجیح دادم شل کنم یه ذره رضا هم دید اذیت میکنم سریع تر زد که مردم دیگه😭بلند میگفتم دستت بشکنهههه.😭بسهههه😭از یه جایی به بعد دیگه جون نداشتم ناله میکردم.😭😢خیلی بد بود خلاصه.تا این که دراورد.به شهرام گفت جا امپولاشو ماساژ بده شبم رفتین خونه کمپرس اب گرم بذار براش چون قطعا کبود میشه.الانم پاهاشو خم و راست کن سفت نشه مواد تو پاش اذیت بشه تا من بگم پرستار بیاد هم خون ازش بگیره هم سرمشو وصل کنه.شهرام تشکر کرد ازش رضا هم رفت.شهرام اومد سروقت من.شروع کرد جا امپولامو مالیدن من ناله میکردم.😞😖شهرامم قربون صدقه ام میرفت میگفت افرین خانوم شجاعم این قدر خوب تحمل کردی(انگار بچه ام😂😎).گفتم شهرام خیلی درد داشت😭دیگه نمیزنم بقیه اشو😭گفت قربونت برم من باشه اگه بهتر شده بودی نزن.سرمو بلند کردم با اخم گفتم اگه بهتر شده بودم نه کلا نمیزنم دیگه😡گفت اوکی اروم باش دراز بکش🙄.شلوارمو درست کرد گفت میتونی برگردی!؟😘اروم به پهلو خوابیدم.قیافه ام جمع شد از درد😖شهرام لبخند زد بهم گفت خوب میشه نگران نباش😘.پرستار اومد تو دستش سرم و سرنگ بود.گفت خانوم دکتر سرمتونو وصل کنم ازمایش خونم دارید.اول ازمایشتونو بگیرم.من ب کمر خوابیدم که درد بدی تو پام پیچید و اشکام دونه دونه از بغل چشمم پایین میومد.دستمو گذاشتم رو چشمم پرستاره اومد بالای ارنجمو بست الکل اسپری کرد رو دستم سرنگ رو وارد دستم کرد یه تکون خفیف خوردم بعدش رگ نمیتونست پیدا کنه.چهار بار سرنگ رو دراورد کرد تو دستم مرده بودم دیگه.گفت اون یکی دستتنو بیارید.دست چپمو اوردم این بار دیگه خودم نگاه میکردم ببینم چی کار میکنه بالاخره.دوبار کرد داخل در اورد رگ نمیتونست پیدا کنه😑جالب اینجا بود تا وقتی سوزن تو دستم بود یه قطره خون نمیومد تو سرنگ ولی وقتی در میاورد روون میشد خون بیرون😐🤔سومین بار اومد بکنه تو دستم شهرام چنان دادی زد سر پرستاره من خودم قبضه روح شدم چه برسه پرستاره.رضا اومد داخل گفت چه خبرته شهرام؟؟بیمارستانه هاااا.شهرام با همون حالت عصبی به رضا گفت این پرستارا رو از کجا میارین کارشونو بلد نیستن انجام بدن یه رگ نمیتونه بگیره😡پرستاره به رضا گفت به خدا اقای دکتر فشارشون پایینه رگ پیدا نمیشه تقصیر من نیست.شهرام سرنگ رو از دستش گرفت گفت الان بهت یاد میدم چه جوری رگ پیدا کنی.اومد بالا سرم گفت هیلدا عزیز دلم تحمل کن این یه دونه رو😘سوزن رو فرو کرد تو دستم صاف تو رگ زده بود کش بالای دستمو باز کرد خون اومد تو سرنگ.سرنگ پر شد در اورد پنبه گذاشت جاش.سرنگ رو داد ب پرستاره گفت یاد گرفتی!؟😡پرستاره گفت بله و رفت.رضا گفت شهرام بابا به پرستار بدبخت چی کار داری راست میگه خب فشار خانومت پایینه رگ سخته پیدا کنه.سرمشم خودت میزنی!؟شهرام گفت اره برو به کارت برس دستت درد نکنه.شهرام سرمم وصل کرد این قدر گریه کرده بودم و بیحال بودم خوابیدم.سرمم تموم شد بیدار شدم و پیش به سوی خونه مادرشوهر جان😉😂من و شهرامو سرمونو بزنید تهمونم بزنید خونه مامان بابای شهرامیم😂دم ب دقیقه اونجاییم😂دستم ب خاطر سوزن سوزن شدن خم نمیشد پامم ک به خاطر امپولا لنگ میزد رفتیم خونه نیلوجون اینا حسابی خودمو لوس کردم برای پدرجون😋نیلوجونم برام سوپ گذاشته بودن.اخر شب شهرام برام جای امپولامو کمپرس کرد و خوابوندتم.فرداش رفتم یه سر بیمارستان کار داشتم با اینکه روز رست بود برام یه دسته گلم خریدم رفتم دیدم پرستاره هست هنوز دست گل رو دادم بهش ازش معذرت خواهی کردم بابت رفتار شهرام و گفتم شهرام طاقت نداره من درد بکشم اون رفتار رو کرده.اونم کلی تشکر کرد و گفت نیازی به گل نبوده حق داشته شهرامو اینا.امپولای بعدیمم پدرجون زد برام😢مرسی که خوندین و چشمای قشنگتون خسته شد.شرمنده.دیگه خداحافظ تا تابستون ان شاءالله.
ساعت الان 4:46 به وقت تهرانه و من همچنان بیدارم و فردا هم باید برم بیمارستان😑برام دعا کنید.صبح همگی به خیر😂