خاطره اقای سام

 آقای سام😎

سلام سلام سلام😉

بازم باید بگم باعرض معذرت که انقدر دیر به دیر خاطره میذارم،خیلییییییییی‌خاطره دارم ولی وقت ندارم متاسفانه😔درضمن یکی بهم گفت خاطرات جدیدترتو بذار،خب دوست عزیز من باید خاطره ی جدید داشته باشم که بذارم😐😐بریم سر اصل مطلب،خاطره ای که میخوام بگم مال همین چندماه پیشه،جدیده😐😑نزدیک ماه رمضون بود،من خیلی اصرار داشتم که قبل از ماه رمضون یه چکاب بریم هم من هم مامان وبابابالاخره بعداز کلی اصرار من راضی شدن که بریم باهم 😊رفتیم آزمایشگاه،دیگه نگم که اندازه ی یه بشکه ازم خون گرفتن😐داداش مگه مینیبوس چپ کرده؟؟؟یه آزمایش سادس😂خلاصه که آزمایش دادیم و جوابش اومد قرار شد ببریم دکتر ببینه،یه هفته ای هنوز مونده بود تا ماه رمضون،رفتیم پیش دکتر منم خوشحال بودم که الآن دکتر میگه نمیخواد از خونه برید بیرون وهوا آلودس و عذا زیاذ بخورید و‌اینا😂😂همینایی که همه میگن دیگه،غذاتون کمه و هواآلودس و اینا😂رفتیم پیش دکتر،اول آزمایش بابارو نگاه کرد گفت چربی خون بالا،ویتامین دی کم،خلاصه که بهش گفت پرهیز کن و غذای چرب و اینا نخور و خلاصه همین توصیه های لفظی،بعدآزمایش مامانو دید،اونم  گفت سنتون رفته بالا بیشتر تو تغذیه دقت کنید و این حرفا😐مامان یه هو  گفت سن یه عدده آقای دکتر😂دکتر گفت بله حق باشماس😑ورقه آزمایش منو دید،گفت بیا اینجا ببینم😐رفتم جلو گفت برو‌بالای وزنه،رفتم رو وزنه،شاید باورتون نشه ۴۳کیلو بودم😐😐گفت برو وایسا کنار دیوار( ازاین درجه ها گذاشته بود واسه قد)وایسادم کنار دیوار قدمو اندازه گرفت،۱۷۳،بعد گفت بشین اینجا،نشستم رو صندلی گفت چندسالته؟؟گفتم تازه رفتم تو۱۷سال،گفت۱۷ساله ۴۲کیلو وزن بااین قدو قواره😐خودت فکر نمیکنی یه چیزی کمه؟؟؟گفتم نه اصلا😑بعد گفت برات ویتامین مینویسم حتما استفاده کن حتما یکی دوماه دیگه یه آزمایش دیگه بده بیار ببینم،گفتم چشم و رفتیم از پیش دکتر،بابا من و مامانو گذاشت خونه گفت من یه ذره بیرون کار دارم موقع برگشتن داروهارو میگیرم میام خونه،خلاصه که بابا رفت و منم که تازه تابستونم شروع شده بود با رکابی و شلوارک ولو شدم جلوی کولر تلوزیون میدیدم😂😂البته یه ناهبیشتر دووم نداشت چون شروع کردم درس خوندن واسه کنکور😑😑مرده شورتو ببرن کنکور که از مرگ بدتری😐😂خلاصه که درحال گذروندن تابستون بودیم درکنار سواحل کولر و تلوزیون😂و همراهی مادر جان با آب پرتقال و شربت آلبالو و اینا که پدر تشریف آوردن😐یه پلاستیک پر از دارو داد بغلم گفت دفترچتو از توش در بیار خراب نشه😐ینی به غلط کردن افتاده بودم از این که گفتم بریم پیش دکتر😐توی پلاستیک یه دفترچه ی من بود دو سه تا بسته قرص💊💊 ویتامین دی و این چیزا با یه چیزی حدود ۱۰تا آمپول🤦‍♂💉💉💉💉💉💉💉خدایا میخوای دارت بازی کنی بگو باهم بازی کنیم خب چرا من سیبل باشم بقیه بازی کنن؟؟😭😭😭گفتم اینا چیه؟؟؟بابا گفت اصرار موفقیت گاندی😐ددی این چه پاسخ است؟؟مامان اومد پلاستیکو از من گرفت گفت این همه آمپول؟؟😳الهی بمیرم مامی دلت برام سوخت😂😂بابا گفت دوسه روز یه بار یکیشو میزنم براش تموم میشه تا یه ماه دیگه،گفتم من نمیزنم😤😤باباگفت تو بیخود میکنی من این همه پول آزمایش و ویزیت دکتر و دارو ندادم که بگی نمیخوام😡مامان گفت باشه شهاب انقدر نپرید به هم،به مامان گفتم مامان من نمیزنما گفته باشم،مامانگفت غلط کردی😐ممنون مامی😐😐😂😂😂خلاصه که شام خوردیم و من خیلییییییی خسته بودم میخواستم بخوابم که بابا اومد بهم گفت بخواب یکی از آمپولاتو بزنم،گفتم نههههههههه😨😨😨گفت آرهههههههههههه😂😂😂گفتم چرا؟؟گفت خب دکتر داده،گفتم نه دیگه،بابا خندش گرفته بود گفت از قدت خجالت بکش نره خر😂😂😂مامان اومد گفت چه خبره؟؟؟گفتم هیچی حل شد،بابا گفت چی چیو حل شد بخواب ببینم،گفتم بابا خودت قضاوت کن اصلا من درحدی هستم که بهم آمپول بزنی؟مامان گفت فهمیدم چه خبره به کارتون برسید😂😂😂😂مامان رفت سر کار خودش،بابا گفت بگیر بخواب سام،گفتم خب یه شب دیگه،چرا الآن؟؟گفت تاریخ مصرفش میگذره،مگه تو دختری؟؟؟بخواب ببینم😤بابا الآن چه ربطی به دختر و پسر داشت؟؟؟😐😐خلاصش این که من بمیرم و تو بمیری به زور منو دمر خوابوند،منم هی جز میزدم که یواش نزنی یه جوری جیغ میزنم خون بیاد پایین😂😂باز به زور آرنجمو خوابوند سرمو گذاشت زمینگفت خب شرط نذار،تکون نخور فقط گفتم اوکینشست بغل مبل،شلوارمو کشید پایین،شلوارک پاک بود البته😐😐مثلا رفته بودم پاتایا😂😂بابا داشت آمپولو میکشید تو سرنگ،گفتم بدو‌دیگه الآن مامان میاد😥گفت خب بیاد نمیخواد بخورتت که،گفتم بابااااااا(مثلا یه خوردهبا حیا😐😐😂😂😂)گفت حرف نزن ببینم،بعد پنبه کشید رو باسنم گفتم یه دیقه وایسا بابا،درد داره؟؟گفت آره😐ینی یه چی گفت نتونم جواب بدم😂😂دستشو گذاشت رو‌باسنم که سفت نکنم😐پیش بینی میکن همه چیو😂😂خلاصه که آمپولو زد😑منتظر بودم یه هو بزنه تمومبشه دیگه😐نگو داره یواش یواش میزنه،گفتم آی بابا زود باش😢😢😢گفت هیس الآن تموم میشه،تحمل کردم بازم دیدم تموم نمیشه،گفتم آآآآیییییی بدو‌دیگه 😖😖😭😭لامصب پامم نمیتونستم تکون بدم😂😂بابا آمپولو درآوردگفت کولی بازی چرا درمیاری؟؟جای آمپولو داشت ماساژ میداد،مامان اومد بالا سرم گفت چتونه داد و بیداد میکنید؟منم حول شدم یه هوشلوارمو کشیدم بالا گفتم هیچی😐😐مامان گفت باشه هیچی نشده پاشو برو بگیر بخواب😀رفتم بخوابم جای آمپوله تازه درد گرفت یه خورده به خودم پیچیدم تا خوابم برد دیگه😂

ببخشید کم بود😕یاعلی🌹