خاطره فرنوش جون

سلام ب همگی

من دوباره اومدم همین امروز 26 دی 96 خاطره ساز شدم... ی بیو بدم واسه اونایی ک نمیشانسن...چند وقت پیش خاطره جراحی بینیم رو تعریف کردم براتون... فرنوش هستم، 22 سالمه، کارشناسبهداشت محیط یه مرکز روستایی هستم از اهوازاهوازی ها پرچممون بالاس😇😇😊خب سرتون رو درد نمیارم بریم سراغ خاطره:امروز صبح کلاس آموزشی داشتیم و باید میرفتم ستاد مون...رفتم ستاد ساعت ٨ تا ساعت٢ ی ریز آموزش بود فقط وسطش ی آنتراک ده دقیقه ای دادن😫😫... من میگرن دارم😢😢 وچند روزی بود سردرد داشتم و هر چی مسکن استفاده میکردم تاثیری نداشت😕😕 نهایت برای چند ساعت فقط دردم آروم میشد اما خوب نمیشد... 😢😢😢و از اونجایی ک از آمپولخیلی میترسم 😱😱حاضر نبودم برم دکتر چون شک نداشتم که باید آمپول بزنم... بعد از اینکه کلاس تمام شد قشنگ حس میکردم الان میمیرم یا سرم منهدم میشه از درد... دو طرف پیشونیمطوری نبض میزد ک فک کنم اگر کسی کنارم بود و دقت میکرد کامل متوجه میشد... سریع ی درخواست اسنپ دادم و خودمو رسوندم خونه🏠... خواهرم در رو باز کرد وسایلم رو دادم بش و گفتم ب مامان بگو بیاد... انقد حالم بد بود کهحتی نمیخواستم برم تو خونه😞😞 همون تو حیاط نشستم مامانم اومد گف چی شده گفتممامان ب بابا بگو بیاد زود فقط بریم بیمارستان ک دارم میمیرم هرچی گف الان بیا ی چیزی بخور از صبح تا حالا هیچی نخوردی گوشنکردم😑😑 خب چیکار کنم حالت تهوع خیییییییلیییییییی شدید داشتم افرادی ک میگرن دارن کامل منو درک میکنن وقتی درد خیلی ‌شدید میشه حالت تهوع هم حتما سراغ آدم میاد ..😭😭😭 مامان بابام زود آماده شدن و رفتیم بیمارستان نزدیک خونمون... (اگر بدموقع نبود و واقعا جایی مطب باز بود حتمامیرفتم مطب و عمرا بیمارستان نمیرفتم، ب دکترای وبلاگ ک در بیمارستان کار میکنن ی دفه برنخوره هاااا😙😙 اینو برا این میگم ک تو بیمارستان دکترا ب زور ب حرف آدم گوش میدن و حریم شخصی بیمار اصلا رعایت نمیشه و از همه مهم تر تزریقاتشونه ک انگار دارن ب دشمنشون آمپول میزنن...البته اینم بگم که استثنا وجود داره و همه جا اینطور نیس ولی متاسفانه هر بار من رفتم این اتفاقات برام افتاده کمیگم... به قول آقای مدیری دیدم که میگم 😀😀) رفتیم نوبت گرفتیم و گفتن تا ساعت سه و ربع دکترا نمیان😑😑 حالا ساعت چندِ ده دقیقه ب سه😕😕 من واقعا از شدت درد رو پام نبودم اما اورژانس نرفتم چون این اولین بارم نبود ک اینطوری میشدم و دفعات قبل هر بار ک رفتم اورژانس قبولم نکردن گفتن اورژانس مختص بیمارهای دیگه اس...فک کنم باید بمیریم تا بخش اورژانس قبولمون کنن...🤔🤔 والا...🙄🙄 با هر بدبختی بود 🤕🤕🤕تحمل کردم تا نوبتم شد و رفتم تو اتاق دکتر ک گفت اسمت تو سیستم نیومده نمیتونم ویزیتت کنم... 😫😫مامانم رفت دوباره پذیرش ک فهمیدیم بله آقا اشتباه کرده دوباره نوبت دادند این دفه ی دکتر دیگه... دو نفر جلوم بودند... حالا دیدند من رو ب موتم ها نکردن بگن بیا اول تو برو تو....انگار انسانیت هم از بین رفته🤐🤐 من خودم اگ بودم 100%نوبتم رو میدادم بهش... بلاخره رفتم تو اتاق دکتر ی مرد تقریبا 40 ساله بودن  گفتم میگرن دارم الان حمله بهم دست داده و چند روزه درگیرشم ولی هنوز خوب نشدم الان دیگ خیلی شدت پیدا کرده و حالت تهوع هم دارم... بعد گفت دستت رو بیار نبضم رو گرفت تو سیستم داروها رو انتخاب کرد و گفت برو شیاف برات نوشتم حتما استفاده کن آمپولاتم هر دو رو تزریق کن... 🤗🤗حتی فشارم رو نگرفت مطمئن بودم فشارم زیر 6😓😑منم تشکر کردم اومدم بیرون🤒🤒 رفتیم داروخانه بعد از کلی معطلی مامانم داروهام رو گرفت و بعدش پیش ب سوی تزریقات بانوان💉💉خداروشکر خلوت بود پرستار ب خانمی ک رو تخت بود گفت پاشو خانم آمپول دارن... اون خانم از تخت اومد پایین من رفتم رو تخت دراز کشیدم آماده شدم چند مین بعد اومد بالا سرم پنبه کشید و گفت شل باش (من ی عادتی ک دارم اینه ک اصلا سفت نمیکنم جیغ و داد هم اصلا گریه هم مگر اینکه دیگ واقعا نتونم تحمل کنم با اینکه خیلی از آمپول میترسم😢😢چ دختر خوبیم من😙😙و بی مقدمه فرو کرد😵😳😰 سه ثانیه هم نشد کشید بیرون دردش داشت شروع میشد دوباره همون سمت ب فاصله دو میل اونور تر جای قبلی پنبه کشید و دوباره فرو کرد😱😱 خیلیییی درد داشت😵😵😓😓 دیگ داشت صدام درمیومد ک کشید بیرون ولی خیلی سریع و بد زد 🤕🤕وواقعا دردم گرفت😖😖 و پای چپم نابود شد رسما... چند مین بعد از تخت اومدم پایین تشکر کردم و برگشتیم خونه... با بدبختی لباسام رو عوض کردم و رفتم تو اتاقم دراز کشیدم(اتاق کاملا تاریک، ذره ای نور نباید تو اتاق باشه وقتی ک سردرد دارم چون بدتر میشم) ی نیم ساعت دراز کشیدم یکم از شدت درد ک کمتر شد پاشدم مامانم برام غذا گذاشت🍽️🥗🍚 خوردم یکم نشستم پا تی وی تا دردم یادم بره دیدم نخیر انگار خوب شدنی نیستم🤕🤕 پاشدم رفتم از تو یخچال ی شیاف برتم و گذاشتم تا خوب بشم... الانم ک دارم این خاطره رو مینویسم همچنان سردرد دارم و جای آمپولام خیلی خیلی درد میکنه😭😭😭 و دارم کمپرس میکنم واسه خودم که حداقل راه رفتنم اوکی بشه فردا سر کار آبروم نره... والا😅😅خب اینم از خاطره من شرمنده خیلی طولانی شد 😙😙و چشمای نازنینتون خسته شد❤️❤️....اما چ کنم بلد نیستم خلاصه تعریف کنم...تو رو خدا از دکترا و بچه های وبلاگ میخوام اگه ی راهکار واسه کاهش حمله های میگرن سراغ دارن منو راهنمایی کنن... هر راهی رو ک بهم گفتند و انجام دادم اما نتیجه نگرفتم... حتی ی مدت قرص دپاکین استفاده میکردم اما اصلا نتیجه نداد منم دیگ استفاده نکردم... منتظر نظرات و راهکارهاتون هستم😊😊😄😄در آر این جمله رو بگم چون واقعا حس و حال این چند روزمه😢😢

بغض های خفه شده

حرف های زده نشده

 

فریاد های خاموش

یواش یواش چین و چروک روی صورت میشوند... 

 

 

شرمنده خیلی پرحرفی کردم... براتون آرزو میکنم که هیچ وقت" ای کاش" تو زندگیتون نداشته باشید... 

دوستدارتون ❣️فرنوش❣️