خاطره فاطمه جون
سلام دوستان و امروز یکم برف اوند تا خاستم بریم با دوستام بیرون😢تموم شداول خودمو معرفی کنم من یه دختر ۱۸ساله پشت کنکوری😭😭😭برا اولین بارم میخام خاطره بزارم این خاطره برا وقتی ک پنجم ابتدایی بودمیه روز تو حموم بودم یادم رفته بود حولمو بیارم سرمو از در اوردم بیرون مامانمو صدا کنم پام لیز خورد و با چونه اومدم زمین درد زیادی حس نکردم بلند شدم دست کشیدم به چونم دیدمخون نمیاد .خلاصه منم بیخیالش شدم داشتم دوش میگرفتم ک بعدش بیام بیرون سرمو اوردمپایین دیدم بدنم پر خون شدهیه جیغ بلند زدممامانم با هول اومد در واکرد منو دید اونم جیغ زد😂مثلا اومد منو اروم کنه اروم مامانم منو اورد بیرون تو اینه ک خودمو دیدم دوتا دهن داشتم😢😭😭😭😭خلاصه رفتیم درمانگاه و یه دکتر مهربون معاینم کرد گف یکم تحمل کنی خوب میشه سریع منو بردن اتاق عمل سرپایی تو همین حال پرستاری میخاس برام بخیه بزن رو دیدم بیشتر شکلبادیگاردا بودتا پرستار منم یه دختر ریزه میزه فک کنم قدم تا کمرشم نبود😱😱😱😱من گریم بیشتر شد خیلی ترسیده بودم خلاصه روی تخت دراز کشیدم اقای پرستار باهام حرف میزد تا اروم بشم رو چشمام یه پارچه سبزانداخت قبلش دیدم دستش یه امپول بود😢😢😭😭خلاصه نزدیکم شد یهویی یه دردیه درد وحشتناکی توی زخمم حس کردم و فهمیدم ک امپوله اس.بعدش امپولو در اورد منم دردم کمترشده بود شروع کرد به بخیه زدن مامانم قربون صدقم میرف ولی من سوزنو حس میکردم واروم ملافه رو چنگ میزدم و گریه میکردم تا اینکه تموم شد اقای پرستاریکم باهام شوخی کرد و گف نگران نباش برات ریز بخیه زدم ک جاش نمونه😉منم 😢😢خلاصه بابام داروهامو گرفتو رفتیم خونه تو پلاستیک داروها امپولم بودحالا اگه خاستین ادامشو تعریف میکنم
درپناه حق