خاطره ساناز جان
سلام دوستان ساناز هستم دوستام سانی 🤷🏻♀️صدام میکنن۳۰ سالمه اولین بارمه خاطرمو تعریف میکنمیک زمانی من مسوول اردوهای دانشجویی بودم 🤓و همینم کلی خاطره ساز میشد-البته نیاین بگین اردو دانشجویی کجا بود ک این مال خیلی وقت پیشه و ...- خلاصه، تو یکی از این اردوها ک یه اتوبوس دختر و یه اتوبوس پسر بودیم🙈البته کاملا جدا میرفتیم و غیر از وعده های غذایی -اونم با حفظ فاصله-همدیگ رو نمیدیدم ، تویکی از این وعده ها ک برا شام 😋اتوبوسا رو نگهداشته بودن در کمال تعجب دیدیم کنار خیابون نگه داشتن و تو پیاده رو زیر انداز انداختن ک بشینین شام بیاریم از اونجایی ک مثلن مسوول بودم-😁 رفتم برا اعتراض ک گفتن صداشو در نیارین بودجه کم اوردیم و همینه ک هست 🤦🏻♀️ خلاصه نشستیم برا مثلن شام ک دیدیم توظروف یکبار مصرف سالاد اولویهاوردن اولین قاشق ک گراشتم دهنم حس کردم مزه سسش عوش شده به بچه ها گفتم نخورین یا اگ خوردین همشو نخورین-اونایی ک منو میشناسن به حسم چشاییم اعتماد دارن جز سه چهار نفر 🤦🏻♀️بقیه نخوردن 😃نیم ساعت بعد از شام دیدیم اتوبوس اقایون هی نگه میداره باز راه میوفته هی نگه میداره باز حرکت🤷🏻♀️-پسرا کهمه مسموم شده بودن از ماشین ما هم اون چند نفر-اخر سر با دوتا اتوبوس صاف رفتیم جلو درمانگاه اول اون چند نفر دخترا رو بردیم داخل( لیدیز فرست😜)و دکتر بعد از معاینه سریع امپول و سرم تجویز کرد اونقد بچه ها بیحال بودن ک نای داد زدن نداشتن و فقط نالمیکردن ما مشغول جم و جور کردن اینچندنفر بودیم ک دیدم دکتره با سرپرستمون دارن بحث میکنن در نهایت پرستارا اومدن بیرون دانشجوها رو پیاده کردن یه پتو انداختن کف سالن ،اونقد زیاد بودن ک خب کار دیگ ای نمیشد کرد و حالا امپول نزن کی بزن منم ک انتهای سالن و بالای سر دخترا بودم یه لحظه خواستم از پشت پرده بیام بیرون کپ کردم🤦🏻♀️کلی ادمدرازکش وسط سالن پخشااااا سرم و امپول بود ک رو دست پرستارا میرفت بالا، دیگ از بقیه ش بگزریم🙈🙈یکی نبود بگه عزیزان شما به دیدن همچین صحنه هایی عادت دارید ماها کپ میکنیم خو،🙊البته بنده های خدا در سالن رو بسته بودن ک کسی نیاد داخل ولی خب ما ته سالن بودیم یعنی صحرای محشر بودا دیگ خجالت مجالتم رد کرده بودن🙈طفلی پسریعنی کاریشم نمیشد کرد وقتی یه اتوبوس مسموم 🤒برن تو یه درمانگاه کوچیک بهتر ازاینم نمیشه خلاصه سریع پریدم پشت پرده ک خجالت نکشن البته قیافه مسوول اقایون ک همیشه باهم دعوا داشتیم دیدنی بود😁 ولی خب جای تلافی نبود اونقد صدای ناله و اخ و اوخ و ای در بیار درد میکنه شنیدم ک شب کابوس دیدم یه امپول گنده دنبالمه🏃🏻♀️🏃🏻♀️🏃🏻♀️💉💉پ.ن:من همیشه گمان میکردم اقایون برا امپول خیلی مقاومن 💪🏻💪🏻و اصلا صداشون درنمیاد ولی اونجا دیدم ک نخیییییر اتفاقابعضیاصداشون خیلی هم رساتر از خانمهاست چیزی ک هست اینه ک امپول همیشه ترس داشته و داردبزرگ و کوچیک و زن و مرد هم نمیشناسه
طولانی شد عذرخواهم 🙏
میگن از اونی نترس ک های و هوی دارد ...مثلن اهل خاطره نوشتن نبودم الان انگشتام درد گرفت بس ک تایپ کردم😝
شاد باشید دوستان