خاطره رها جان
سلام😊
رها هستم خوانده وب البته کم و بیش کامنت
می زارم به اسم رها=ممد 😄
راستش من خاطره زیاد دارم اما از اول حوادث شروع می کنم به اخر😄راستش من خاطره زیاد دارم اما از اول حوادثشروع می کنم به اخر😄این خاطره بر میگرده به شکستن دست من ...شب میلاد پیامبر بود و ما مهمان بودیم جمکران(قم زندگی میکنیم ولی اصلا قمی نیستیم)منم از ساعت 6شروع کردم حاضر شدن جون اصولا اخرین نفر حاضر میشم 😂 خلاصه همه ساعت 7:30رفتن پایین و منتظر من..... 😅بدو بدو ساعت 8حاضر شدم و خواستم از در وردی خارج شم که امیر داداشم(مهندس برق دارای 25 سال سن و همچنین فردی بسیار چیز خون) زنگ خونه رو زد و گفت گوشی منو بابا جا مونده بدو بیارشون دوباره من رفتم گشتمگوشی ها رو پیدا کردم رفتم سوار اسناسور بشم هر چی دکمشو فشار دادم بالا نیومد بیخیال شدم (من یه عادتی دارم خیلی عجولم و پله ها رو معمولا یکی جا می زارم یعنی تقریبا تو هوا اینجور که من می رم پرواز می کنم😂😂)خلاصه هنوز پله سوم رو نرفته بودم حس کردم خیلی بالا رفتم و تعادل ندارم به خوبی پایین بیام دقیق نمیدونم خیلی حس بدی بود اون لحظه دیگه تقریبا هیچی حس نکردم وقتیبهوش اومد روی تخت بیمارستان بودم و سرم به دست و امیر بالا سرم بود😂😂😂😂 خیلی درد داشتم گفتم امیر چی شد پام قطع نشده؟گفت پاشو جمع کن فقط شکسته الا گچ میگرن میرم خونه 😂 بعد حدود 10دکتر اومد یه آقای 30ساله به نظر می رسید نه خیلی جدی نهمهربون 😂😂😂😂 اومد یه خرده پامو انگار خیس کرد بعد یه حالت باند خیس گذاشت روش بست😄 (همیشه فکر می کردم گچی که واس شکستی میگرن گچ ساختمونه😂😂😂😂) بعد اون یه خرده انگار گرم شد حالت گرفت در اون حالت مدام من گریه می کردم حس خیلی بدی داشتم درد بود اما میشد تحمل کرد چون مسکن زده بودند اما خوب حس می کردم فلج شدم دیگه 😂 پرستار هم البته فکرحس خیلی بدی داشتم درد بود اما میشد تحمل کرد چون مسکن زده بودند اما خوب حس میکنم کار آموز بود مدام می گفت دخترم آروم باش آروم باش عزیزم 😂😂 با بیست سال سنبعد گچ که تموم شد دکتر فشارم رو گرفت و تقریبا یه معاینه مختصر کرد گفت خیلی ترسیده فشارش هنوز پایینه مسکن نوشتم مصرف کنه منم گفتم تزریقی که ندادین مسکن گفت میترسی😂 گفتم نه به پای گچ گرفته نمیشه تزریق کرد😂 و دکتر عجبی گفت و در راهرو بیمارستان محو شد😂😂😂😂
خلاصه سرم تموم شد و آغاز بدبختی من😄می ترسیدم پامو بزارم رو زمین اصلا دوس نداشتم بیام پایین حس خیلی بدی داشتم 😂بعد که اومدم خونه متوجه زخم روی فکم شدم که اصلا نفهم 😄دیگه یه قرص خوردم خوابیدم صبح بلند شدم ساعت 12دیدم عزیز بابا عزیز مامان اومدن قم😍😍 گفتم خدایا اینا سال به سال نمیان کاش زود تر اینجور می شد😂خلاصه تو این یه هفتهتو ناز نعمت کیف و کول دکتر هم یه هفته مرخصی 😂😂😂 نکته قابل توجه اینجاس وقتی من افتادم گوشیا هم افتادن به قول سهراب (پسر عمه)3تومن زدم ضرر واس پا 😂😂😂😂😂 اون آسانسور هم که خراب شده بود مهمان همسایه بودن بچه واس این که در بسته نشه اجر گذاشته بود 😂😐 تازه فهمیدم چرا میگن گودزیلا😐😂و تا دو سه هفته من در خوشی تمام بودم (البته درد و اذیت شدن این ور اون ور رو فاکتور بگیرم) جالب ترین موضوع این قضیه موقعه باز کردن گچ بود 😂😂😂😂 وقتی می خواست با یه دست گاهی هست که توی این ابزار الالته برش میده(دوستان احتمالا خودتو اسمشو میدونین) می خواست برش بده من نمیزاشتم فکر می کرد الا می خوره به پام پام قطع میشه😂😂😂 همش گریه می کردم قسم قرآن 😂 بالاخره امیر و پرهام (پسر عمو پزشک )گرفتن که گچ پام باز شدع😂😂😂وقتی به اون موقعه فکر خیلی میزان مسخرس رفتار های خودم😅
امیدوارم همیشه شاد و پیروز باشید 😊
پ.ن: دیدم اکثر شعر می ذارن منم عاشق شعر و لذت بخش ترین قسمت خاطره همین نوشته های
گاه گاهی دلم میگیرد
با خودم می گوییم:
در دیاری که پر از دیوار است
به کجا باید رفت ؟
به که باید پیوست؟
به که باید دل بست؟
حس تنهای درونم می گوید:
بشکن دیواری که درونت داری!
چه سئوالی داری؟
تو خدا را داری ؛و خدا
اول آخر با توست
و خدا عشق است
سهراب سپهری
در پناه حق😊✋