خاطره اقا پارسا
یاهــو "
.
.
.
ســـلام ســـلام 🙋 خوبــید انشالله؟؟💃 واای من امروز یه شادی خاصی دارم خیلی خوشحالم😂 کلا امروزم خیلی خوب گذشت😅 چخبــرا؟؟ خوشید؟؟ امتحاناتتون تموم شد؟؟ از اون معدل بیستا هستین دیگه نه؟؟😎 پس بزنید قدش✋😅 آفریــن به شمـا انشالله که موفقید😍 منم الان توی رختخوابم دارم خاطره مینویسم😂 درخدمتیم😛 میخام از یه لحظه شیرین و قشنگ براتون خاطره بگم ، از لحظه عاشق شدن دوستم تا امپول خوردن از پرستاری که دوستم عاشقش بود😂😉 برم خاطررو بگم تا نکشتینم😂
.
.
خـــاطره : یه مدت بود آراد رفتارش عجیب شده بود توی بیمارستان . چطوری بگم اقا مشکوک بود😁 کنارت بود بعد یهو غیبش میزد تا یجایی بلاخره پیداش میشد😂😂 من و اراد بعد از تموم شدن تایم کاری ظهر رو رفتیم یه رستوران😂😂 توی تمام
مسیر اراد شیشه ماشینو داده بود پایین و صدای اهنگم بلند کرده بود و بیرونو نگاه میکرد😐 من : آررااااد😲 آراد : چیه پارسا ترسیدم 😐😐 من : چیه و کوفت 😂 بکش بالا شیشه رو هوا سرده😫 آراد : نــه 😐 خیلیم خوبه رانندگیتو بکن سریع برسیم گشنمه😑 داشتم منجمد میشدم یعنیا انگار نه انگار بخاری ماشینو روشن کرده بودم😑 اینقدر قر زدم گوش نکرد شیشه رو نکشید بالا من که تا رستوران قر میزدم 😂 همینکه رسیدیم رستوران شیشه رو داد بالا😐😐 آراد : بیااا کچلم کردی کشیدم بالا شیشه رو😒 من : واقعا زحمت کشیدی الان که دیگه رسیدیم رستوران شیشه رو کشیدی بالا😐😶😂 یکم نگاه به اطرافش کرد بعد نگاهش برگشت رو من : راست میگیا😑 خب بیخیال بریم تو که گشنمه😐 تو فکر بود نمیدونستم چشه اصلا حواسش به اطرافش نبود 😐 ماشینو پارک کردم باهم رفتیم تو . توی اولین قدم محکم خورد به در ورودی رستوران😂😂 اصلا حواسش به اطرافش نبود 😂 خندم گرفته بود شدید : آراد حواست کجاس تو ها؟؟ آراد : هوش و حواس نمیزاری برام که😦😐 خندیدم رفتیم تو نشستیم .منو رو برداشتیم داشتم اسم غذاهارو میخوندم یهو یکی گفت : سلام ، چی میل دارید؟؟ یه غذا انتخاب کردم و گفتم . رو کرد به آراد گفت : اقا شما چی میل دارید؟؟ سرمو اوردم بالا دیدم آراد منو رو گرفته جلو صورتش ولی زل زده به لیوان😂😂😂😂 دستمو جلو چشاش تکون دادم گفتم : آراد با شما هستااا چی میل داری 😌😐 آراد تازه حواسش اومده بود سر جاش هول شد همینجوری اسم یه غذارو گفت 😑 یادداشت کرد و رفت . من : آراد چته ؟؟ چرا اینطوری شدی تو؟؟ اون از اول که خوردی به در اینم از الانت😕 آراد : هیچی داداش خوبم 😑 یکم گذشت غذارو برامون اوردن . تشکر کردیم ، شروع کردم به خوردن😇😋 داشتم میخوردم سرمو اوردم بالا دیدم آراد زل زده به قاشق داره سس رو میریزه توی لیوان به جای سالاد😂😂😂😂😂😂 اصلا نمیدونم تو چه عالمی بوداا😂😂 دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم زدم زیر خنده😂 آراد حواسش اومد سرجاش : چیهه چرا میخندی؟؟😓 من : آراد خدا خفت نکنه کی میاد سس رو میریزه توی لیوان😂😂😂 تو چته امروز😂 با تعجب نگام میکرد به لیوان اشاره کردم وقتی لیوانو دید هول شد : اِ ببخشید حواسم نبود😐😐من: خواهش میکنم😅😅 غذامونو خوردیم و اومدیم بیرون از رستوران . سوار ماشین شدیم ، رسیدیم در خونه ی آراد اینا گفتم : بفرما اینم خونتون 😅 دیدم آراد باز زل زده بع بیرون 😕 من : آراد پیاده نمیشی رسیدیم😐 آراد یکم دور و برشو نگاه کرد گفت : آها ببخشید دستت درد نکنه ، خدافظ😐 در ماشینو باز کرد که پیاده بشه یهو برگشت نشست تو و درو بست😐 آراد : پارسا😔 من : ها چیه؟؟ آراد : اخه چرا شیفت کاریمون تموم شد من میخام برگردم بیمارستان😢😢 من : آراد چی میگی تب داری؟؟😳😳 تو که متنفر بود از شیفت کاری و بیمارستان همش دعا میکردی سریع کارت تموم شه بری خونه که😳 آراد : نه من کی این حرفو زدم😟 علاقمند شدم دیگه😐 جدی شدم : آراد چته تو ؟؟ بگو دارم نگرانت میشم😂 آراد یکم مکث کرد یهو سریع شروع کرد به توضیح دادن تند تند حرف میزد 😐😂 : پارسا خانم محمدی سوپروایزر بیمارستانو میشناسی؟؟ من بهش علاقمند شدم 😭 نمیدونم چیشد دلم میخادش😩 یکم نگاش کردم با تعجب و زدم زیر خنده😂😂😂 اخه قیافش مظلوم شده بود و تند تند حرف میزد و میگفت 😂 آراد : نخند خو😭 تو خودت عاشق نشدی نمیفهمی من عاشقش شدم 😭😭 من : خیله خببانی چرا میشی😕 خیلیم خوب داداش تبریک میگم❤ پس بگو واسه چی این رو ایقدر مشکوک شدی تو آراد😂 نگو اقا عاشق شدن به سلامتی😂آراد : خودتو مسخره کن😐 من برم خدافظ😒👋 خندیدم خداحافظی کردم ماشینو باز روشن کردم و رفتم خونه😌 رفتم توی اتاقم لباسامو عوض کرد و رفتم بیرون . توی همه ی این لحظه هایی که تو خونه بودم رفتارای اراد یادم میومد توی رستوان و از خنده خشکم میزد😂😂😂 وااای خدا سس ریختنش توی لیوان مخصوصا😂 حتی مامانمم بهش مشکوک شده بود مدام میپرسید حالت خوبه مامان؟؟ چرا میخندی بیخودی؟؟ چیزی باحالی هست بگو منم بخندم خو؟!!😐 جکه؟؟ اگه جک هست بگو یکم بخندم😂😂😂😂 تازه حرفای مامانمم بیشتر منو به خنده مینداخت😂 من : نه مامان جون یه چیزی یادم اومده بود خندم گرفت جک چیه دیگه😂 خیال مامانو از نبودن جک راحت کردم و مامان با یه کیک شکلاتی و یه ظرف میوه منو سوپرایز کرد😂😍😍 بوسیدمش و شروع کردم به خوردن😂 شما هم پیشنهاد میکنم تا میتونین میوه بخورین 😎😎 اقا گذشت تا پسفردا باز من رفتم بیمارستان و شیف بودم ( یعنی دهن من سرویس شد با شیفت😐😂) رفتم تو . روپوشمو پوشیدم و گوشیه پزشکی و گوشیمو برداشتم و رفتم به سمت خدمت😂 رفتم چند تا مریض دیدم و معاینه کردم و باز پرونده یه مریض و برداشتم و از مطب اومدم بیرون . رفتم پرونده رو و دادم دست پرستار . داشتم میومدم سمت مطب که یه پرستار صدام زد : اقای دکترر؟؟ ببخشید . وایسادم اومدن و سلام کرد جواب دادم . پرستار : اقای دکتر ، اقا ... رو که بستری کرده بودین رو گفتین میایین وضعیتشون رو چک میکنید 😊 من : اها بله میام ،رفتم وضعیتشون رو چک کردم و چند تا دارو به داروهاشون اضافه کردم و از اتاق اومدم بیرون . گوشیم زنگ میخورد براشتم مامانم بود 😍 یکم حرف زدیم مامان : پارسا شام خوردی مامان؟؟ من : نه فرصت نمیکنم مامان سرم شلوغه 😬 مامان : قربونت برم ، میام برات میارم رسیدم بهت زنگ میزنم😊 ازش تشکر کردم و قطع کردم . توی راهرو استاد و آراد رو دیدم 😐 رفتم جلو : ســلام استاد خسته نباشین ✋ استاد : سلام پارسا جون سلام باشی دکتر😊 استاد دست آراد رو گرفته بود . یهو آراد به حرف اومد : استاد ایناهاش پارسا هست دیگه پارسا برام تزریق میکنه شما برید کار دارید😭😮 من : چیشده اراد؟؟😕 استاد : نه من به پارسا اعتماد ندارم میدونم سریع مخ پارسارو میزنی و از زیر امپولا در میری😂😂😂 گویا آراد خان مریض شده بودن گیر استاد میوفتن استاد معاینشون میکنه و بعد از تجویز امپول برای اراد به استاد زنگ میزنن که عمل داره و باید بره اتاق عمل و استاد طی یه عمل غافلگیر کننده خانوم بدبخت میشم اگه برام بزنه هااا خواهش میکنم یه کاری کن😭😭 من : ااا اروم باش دیگه چیزی نمیشه تحمل کنی تموم میشه بخواب حالا وقتی استاد بهش گفته محاله کوتاه بیاد 😂 آراد : پارسا نریااا😐😂 خانم محمدی اومد داخل که آراد سریع رفت رو تخت خوابید😂 منم رفتم توی چارچوب در وایسادم اروم میخندیدم . خانم محمدی داشت امپولارو حاضر میکرد آرادم اینور پرده با خودش کلنجار میرفت هی با خودش اروم حرف میزد😂 حالشو قشنگ درک میکردم😅 آراد لباسشو پایین داد خانوم محمدی رفت بالاسرش . من نمیدیدم ولی فکر کنم خانم محمدی سوزنو فرو کرد یکم گذشت یهو صدای خانم محمدی بلند شد : اقای دکتر شل کنین لطفا چرا سفت گرفتین خودتونو😂 صدای آراد بالا رفت آیییی اخ درد داره 😔 نمیتونم خیلی شل کنم 😔 رفتم جلوتر سرنگ توی پای آراد بود و آراد خودشو سفت گرفته بود😩 ( یعنی سوتی هاش منو کشته😂 ) چند تا ضربه بالای جای تزریق زدم و یکم شل شد ولی بازم کامل شل نبودادامشو سریع تزریق کرد و اروم کشید بیرون و به من گفت : اقای دکتر لطفا ماساژ بدین براشوم تا پنیسلین رو اماده کنم😊 آراد مضطرب تر شد انگار خانم محمدی رفت اونور پرده منم جای امپول ارادو ماساژ میدادم . آراد : وااای پارسا سر این امپول نجاتم بده 😭😭 نمیدونستم چی بگم بهش ، خانم محمدی اومد اینور پرده و میخاست پنبه رو بکشه ، من ؛ خانم محمدی میشه بدید من بزنم؟؟ خانم محمدی : متاسفم اقای دکتر استاد رو که دید گفتن فقط خودم تزریقش کنم متاسفم 😊 حرفی نزدم . آرادم سرشو گرفته بود بین دستاش . خانم محمدی : اقای دکتر لطفا پای راستشونو بزارید روی پای چپشون 😐 خندم گرفته بود😂 پای ارادو خم کردم و گذاشتم روی پای چپش . پنبه رو کشید و اروم فرو کرد یکمشو تزریق کرد که مشتای آراد محکمتر شد و ایییییی بلند گفت 😭 دستمو گذاشتم روی شونش گفتم : تمومه عزیزم .باز اراد دستشو محکم میکوبید به تخت و چشاشو محکم رو هم فشار میداد . تموم شد مواد توی سرنگ و کشید بیرون و باز پنبه رو نگه داشتم . خانم محمدی رفت اخرین امپولو اماده کنه . اراد برگشت : وااای پارسا خیلی درد داشت 😭😭 ابروم رفت دیگه عاشقم نمیشه😂😂😂 خندم گرفته بود 😂 ارومش کردم که باز خانم محمدی اومدن پنبه رو سمت مخالفش کشید و اروم فرو کرد . تقریبا نصف مایع داخل سرنگو تزریق کرده بود که آراد یه آیییییی نسبتا بلندی گفت و کم برگشت که سریع صافش کردم . خانم محمدی : اقای دکتر اروم باشین تمومه الان 😑 تزریق کرد سریع و کشید بیرون و من باز پنبه رو نگه داشتم . از خانم محمدی تشکر کردیم و رفتن . جای امپولاشو یکم ماساژ دادم و شلوارشو درست کردآراد : پارسا بنظرم از من خوشش نمیاد فکر کنم میخاست با امپول زدن من بگه جوابش منفیه😂😂😂😂😂 من : مگه ازش خواستگاری کردی؟؟ آراد : نه😐 من : فکر کنم مخت جا به جا شده آراد خدا شفات بده😂 یکم خوابید بعد کمکش کردم از تخت اومد پایین و یکم قیافشو درست کرد و اومدیم بیرون 🙌خانم محمدی نشسته بودن یه چیزی مینوشتن مارو دیدم ، بلند شدن اومدن جلو : اقای دکتر بهترین؟؟ اگه بد زدم ببخشید 😊 آراد ذوق مرگ شد بدبخت😂 سریع هول شد : نه نه خواهش میکنم خیلیم خوب زدید😂😂 خندم گرفته بود شدید سریع تشکر کردم اومدیم😂 اینقدر خندیدم آراد بیچاره با تعجب منو مینگرید😂😂😂 بعد از چند رو کاشف به عمل اومد اقا خواستگاری کردن از خانم محمدی و بله رو گرفتن😍😉 اونم با چه ماجرایی😂 همه پزشکارو رو آقا آراد شیرینی داد 😜 الانم یه زن و شوهر عاشق با یه دختر دوساله به اسم مینـا هستن که من عاشقشم😍 امروز آراد اومد پیشم خیلی یهویی این خاطررو ازش یادم اومد گفتم بگم براتون😉 اینـــــم از خــاطره 🙌😎
بچه ها خیلی وقتا به یه چیزایی میرسیم که خیلی باب میلمون نیست . نه این که نباشه ها نه ، هست ولی اونقدری که میخاستیم نیست . ولی گاهی اوقات شرایط فرق میکنه یهو یه چیزی انگار از اسمون میوفته وسط زندگیت و تو محکم میچسبی بهش و اجازه نمیدی از وسط زندگیت تکون بخوره ، مثه خوشبختی . من از اینجا میترسم، من از نقابها میترسم. من بیش از دستای فشرده شده روی گلوم، از دستهایی میترسم که با دلیل مهربونن … من از دشنهی دشمن نه ، از خارای گُلِ یه دوست میترسم. من از دشمن که نه، از دوست میترسم. من قبل از دشنام ، از حرفای عاشقانه بیادراک میترسم، من از دروغِ عشق میترسم. من از خدا نه و از بندههایش میترسم. من از بندههایی که خود را خدا میدانند، میترسم. نه از ناخدا و از آن باخدا میترسم. درنده خوییِ حیوان طبیعتِ اوست، من از درندگیِ انسان میترسم. من از حیوون صفتان بیش از حیوون میترسم. من از شب نه، از گزمه چرا، میترسم. من هم از دزد، هم از پلیس میترسم !!!
من میدونم، و نمیدونم که چرا در برابر چشمام هیچ
نقابی تا ابد پوشیده نمیمونه و نمیدونم چرا، آدمها را میبینم و آدم نمیبینم… گرگ میبینم، روباه میبینم، کفتار میبینم. انسان را به سانِ حیوان میبینم. حیوان که خلقتِ خداست، کمتر از آن میبینم. به ظاهر پوشیدههایی رو که لخت و برهنه راه میرن ، حرف میزنن ، و فکر میکنن و مقدس مآبانی که با انسان گناه میپندارند و با شیطان همآغوش میشن .😊 دلم میخواد دنیا جور دیگری میشد ، جای بهتری میشد . دنیا را اگر تغییر نمیتوانم خودم رو چرا نتونم؟! دلم میخواد جور دیگری باشه ! نه دنیا، که دنیایِ من جورِ بهتری باشد. دلم میخواد کرمی باشم و زندان پیلهای باشد برای پروانه شدن، پرواز کردن، رفتن. دلم میخواهد پروانهای باشم روحم از زندانِ تن رها و از آدمها جدا. و قدم در دنیایی میزاشتم ، که توی اون قلبها در چهرهها بود و سهم هر آدمی به وسعت قلبش. من این روزا خیلی میترسم بچه ها که شادیم تموم بشه😔 گفتم خط دلم رو بنویسم اگه ناراحت شدین ببخشید😊❤❤
پ.ن.ممنونم از همه❤
پ.ن :اگر دروغ رنگ داشت ، هروز شاید ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه می بست و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود . اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت
عاشق ها سکوت شب را ویران می کردند . اگر خواستن توانستن بود ، محال نبود وصــال . و عاشقان که همیشه خواهانند ، همیشه می توانستند تنها نباشند.
اگر گناه وزن داشت ، هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد . تو از کوله بار سنگین خویش ناله میکردی و من شاید کمر شکسته ترین باشم . اگر غرور نبود ، چشم هایمان به جای لب هایمان سخن نمی گفتند و ما کلام محبت را در میان نگاه های گهگاهمان
جستجو نمی کردیم ، اگر دیوار نبود نزدیک تر بودیم
با اولین خمیازه به خواب می رفتیم و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان حبس نمی کردیم ، اگر خواب حقیقت داشت همیشه خواب بودیم ، هیچ رنجی بدون گنج نبود . ولی گنج ها شاید ، بدون رنج بودند
اگر همه ثروت داشتند ، دل ها سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمی دید تا دیگران از سر جوانمردی ، بی ارزش ترین
سکه هاشان را نثار او کنند . اما بی گمان صفا و سادگی می مرد ، اگر همه ثروت داشتند ، اگر مرگ نبود ، همه کافر بودند . و زندگی بی ارزش ترین کالا بود . اگر عشق نبود ، به کدام بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟ کدام لحظه ی نایاب را اندیشه می کردیم؟ و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری بی گمان پیش از اینها مرده بودیم . اگر عشق نبود
اگر کینه نبود ، قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند . اگر خداوند ، یک روز آرزوی انسان را برآورده می کرد ، من بی گمان دوباره دیدن تو را آرزو می کردم و تو نیز ، هرگز ندیدن مرا
آن گاه نمی دانم
به راستی خداوند کدام یک را می پذیرفت؟؟
آرشــیدا نصیری
۱۲:۳۵ شـب بہ وقت حس نایاب
پ.ن : امیدوارم خشتون بیاد شاد و موفق باشید ✋