خاطره اقا نیما
سلااااام و هزااارتا سلام خوبین😘😘😘😘
واسه کسایی که نمیشناسمن معرفی کنم من نیما هستم ۱۸ سالمه دانشجو ترم اول پزشکی امین و نوید داداشامن امین ۳۶ سالشه تخصص ریه داره نوید۳۳ سالشه متخصص گوش و حلق و بینی هردوتاشونم زن دارن و بچه ( البته توراه)
دقیقا این امتحانا چی از جون ما میخوان که تموم نمیشن😩😩😩 هرچی میخونم بازم داریم 😐😐
بیکار بودم گفتم یه خاطره داغ براتون بنویسم میخواستم دیگه ننویسم چون از خیلی بچه ها ناراحتم ولی گفتم مهم نیس بیخیال😋😋😋
امین دستش شکسته😂😂😂 ولی با دست شکسته هم منو اذیت میکنه من نمیدونم چه هیزم تری بهش فروختم ( شوخی کردم خداییش اخلاقش خوب شده) 🤔🤔🤔 زنش دادیم بره ولی نرفت که 🙃🙃🙃
خب خاطره:
اگه یادتون باشه من توی طول ترم مریض شدم و یه هفته هم بیمارستان بودم ولی دوهفته از درسم عقب موندم 😓😓
به خاطر همینم امین همش بهم میگفت نیما مواظب باش تو امتحانات مریض نشی😠😠😠 حواست باشه که مریض بشی از امتحانات بمونی من میدونم و تو😠😠 منم از ترس کلی مواظب بودم یعنی تو عمرم اینقد مراعات نکرده بودم یه روز که بعدازظهر امتحان داشتم صبح هوا خوب بود رفتم دوش گرفتم و بعدازظهرم رفتم واسه امتحان ولی یه سوز سردی میزد وحشتناک من نمیدونم هوا یهو چرا زد به سرش😶😶😶
منم حسابی سردم شده بود بعدشم که رفتم سالن امتحان اونجا حسابی گرم بود اومدم بیرون یهو باد یخ که خورد بهم لرز کردم😖😖😖 از شانس گند منب هرکی زنگ زدم بیاد دنبالم نمیتونست بیاد منم خودم مجبور شدم برم خیلی هم سردم بود خداروشکر دانشگاه با خونمون خیلی فاصله نداره وگرنه منجمد میشدم اصن عجیب سرد بود اون روز عصر😏😏😏
وقتی رسیدم خونه رفتم چسبیدم ب شوفاژ که گرم بشم همونجا دیگه خوابم برد ساعت نزدیک ۸ مامان بابام اومدن مامانم اومد صدام کرد گفت چرا اینجوری با لباس رو زمین خوابیدی؟ چرا لباس عوض نکردی راحت تو اتاقت بخوابی گفتم سردم بود و خسته بودم😕😕😕
پاشدم رفتم صورتمو شستم حس کردم گلوم میسوزه ولی ب رو خودم نیاوردم🙂🙂
چند روز گذشت هی بدتر میشدم سردرد شدید گرفته بودم نمیتونستم درس بخونم ولی هرجور بود خودمو سرِپا نگه داشتم و ب بهانه درس و امتحان از اتاق بیرون نمیومدم دوتا امتحانامم دادم با اون حالم ،، خب واقعا میترسیدم امین بفهمه عصبانی بشه که چرا مواظب نبودی😬😬😬 دوروز پیش صبح امتحان داشتم بیدار شدم از خواب برم امتحان بدم که دیدم اصلا نمیتونم پاشم یه سردرد و بدن درد بدی داشتم گلومم که دیگه هیچی نگم ازش پاشدم رفتم صبحانه بخورم اصلا نمیتونستم از بس حالت تهوع داشتم یکم شیر گرم خوردم و رفتم دانشگاه😓😓😓
ی جور ب بدبختی امتحان دادم اصلا نفهمیدم چی نوشتم اینقد که سرگیجه داشتم چشمام تار بود ولی دیگه هرجوری بود همه رو نوشتم و پاشدم سریع با تاکسی اومدم خونه واقعا دیگه روی پا بند نبودم😩😩😩😩 رفتم خوابیدم خوابم برد نزدیک ساعت ۲ بود نوید اومد صدام کرد گفت نیما پاشو ببینم چرا تو اینقد رنگت پریده 😮😮😮 پاشدم گفتم خوبم نمیدونم چرا پریده گفت چرا تو اینقد تب داری؟؟؟ سرما دادی باز خودتو😠😠 گفتم توروخدا نگی ب امین عصبانی میشه ها ولی دوروزه حالم بده گفت خب دانشمند حالت بد میشه همون اول بگو بدتر بشی که عصبانی تر میشه 😐😐
گفتم خب حالا ک نگفتم تو هم دکتری دیگه خودت معاینم کن که نفهمه عصبانی بشه فقط آمپول به من ندیا گفت باشه الان امین خودش میاد گفتم خب باشه غلط کردم بیا😔😔
رفت وسایلشو آورد منو معاینه کرد گفت چندروزه مریض شدی گفتم دوروزه گفت نیماااا چند روزه مریض شدی این عفونت از یکی دوروز نیس😡😡😡😡 گفتم خب یه هفتس .
گفت باشه دفترچمو برداشت شروع کرد بنویسه قیافمو مظلوم کردم گفتم داداش نوید گفت صدا نشنونم که خیلی بد میشه گفتم توروخدا فقط زیاد ننویس دیگه پنادورم نده بهم😔😔 پاشد دفترچه رو برداشت گفت چیزی خوردی گفتم نه از دیشب نتونستم گفت باشه پس پاشو ناهارتو بخور که من بیام و رفت 😏😏
منم گفته باشهحتما وقتی رفت منم خوابیدم تو سه سوت باور کنین خوابم برد اصلا 😃😃😃
هنوز ۵ دیقه نبود بابام اومد گفت چرا خوابیدی گفتم خب تا شما بیاین گفتم بخوابم یکم امینم دم در اتاقم وایساده بود گفت داداشت کجاس گفتم نیومده هنوز گفت امین که با من اومد نویدم که کیفش اینجاس خودش کو؟؟؟ گفتم نمیدونم امین گفت عجب پس تو نمیدونی کجاس🙂🙂 بابام گفت پاشو بیا ناهارتو بخور و رفت گفتم باشه بیدار شدم میام باز خوابیدم امین گفت پا میشی میای بیرون یا بیام بیارمت😠😠 گفتم نه الان ک فکر میکنم میبینم چقد گشنمه خودم میام رفتم بیرون دیدم نویدم اومد با یه پلاستیک پر آمپول اصلا اشتهام کور شد گفتم مامااااان ببین چیکار کرده😢😢😢
گفت از همین الان عزا گرفتی حالا بیا ناهارتو بخور رفتم چندتا قاشق که خوردم حالم بد شد دیگه نتونستم بخورم هرچی مامانم اصرار کرد یکم بخورم گفتم دیگه نمیتونم پاشدم رفتم تو اتاقم دراز کشیدم یکم بعدش نوید با چندتا آمپول و یه سرم اومد پیشم گفت زود باش آماده شو آمپولاتو بزنم دوباره استرس و ترس اومد سراغم و بغض کردم گفتم توروخدا نزنم😔😔😔 گفت نمیشه که با این حالت نزنی بدتر میشی داشت آآمپولارو آماده میکرد امین اومد تو گفت پس تو که هنوز نشستی چرا نمیخوابی گفتم چون میترسم 😔😔 گفت میترسم نداریم زود باش بخواب گفتم داداش توروخدا آخه اینا زیاده من میترسم هیچ جوره نمیتونست منو بخوابونه رفت بابامو صدا کرد 😃😃 بابام اومد گفت باز تو آمپول داشتی یه لشکر رو باید برات صدا کنن لجبازی چرا میکنی بخواب دیگه دست منو گرفت منو دراز کرد امین گفت سفت کردن و تکون خوردن نداریم وگرنه ب ضررت تموم میشه 😏😏
بابام شلوارمو کشید پایین نویدم داشت پنیسیلین رو تکون میداد انگار داشتن چنگ تو دل من مینداختن😣😣😣 اومد کنارم پنبه کشید یهو پامو تکون دادم بابام سریع پامو گرفت امینم اون دستش که سالم بود رو گذاشت رو کمرم سوزنو فرو کرد نوید و شروع کرد تزریق کردن کم کم درد گرفت و هی زیادتر میشد دیگه یه درد افتضاحی پیچید تو پام که نفسمم بند اومد دیگه شروع کردم سرصدا کردن و تکون خوردن اصلا نمیتونستم تحمل کنم گفتم آاااااااای نویییییید توروخدا درش بیاد حالا میمیرم آااخخ پااااام بابااا ولم کنین پام داره قطع میشه😭😭😢😢😢 یهو دست بردم دست نوید گرفتم اونم سریع آمپول درآورد گفت احمق چیکااار میکنی😠😠😠😡😡😡
اگه شکسته بود تو پات 😠😠
گفتم بسه بخدا نمیتونم خیلی درد داره امینم عصبانی اگه بابام نبود کتکه رو خورده بودم بابامم همش سعی میکرد منو آروم کنه میگفت قربونت برم بابا چیزی نیس که زود تموم میشه بخواب گفتم نه دیگه بابا نمیتونم خیلی درد داره نذار بزنن توروخدا😢😢😢 امین یه داد زد سرم گفت میخوابی یا بخوابونمت😡😡😡 دست منو گرفت ب زور منو باز خوابوند و شلوارمو کشید پایین بعدشم مامانمو صدا کرد ک بیاد دستای منو بگیره نویدم سر سوزنوعوض کرد بابام پاهامو گرفت امین یه پامو خم کرد روی اون یکی بعدشم دستشو گذاشت رو کمرم و مامانمم دستامو گرفت😆😆😆 اصلا انگار دزد گرفته باشن گفتم مامان توروخدا اینجوری نکن نذار بزنن 😢😢 گفت قربونت برم بخدا دلم نمیاد خودت ک میدونی ولی حالت بده اگه عفونت بزنه ب ریه هات( مامانم هیچ وقت بهم آمپول نمیزنه میگه اصلا دلم نمیاد بغضتو ببینم ، آمپولم داشته باشم نمیاد پیشم ولی این بار محبور بود) نوید اومد پنبه کشید و فرو کرد باز اون درد شروع شد 😣😣😣😣😖😖
واااای چه درد بدی بود 😫😫😫😫 همینجور بهشون التماس میکردم نوید توروخدااااا بسهههه نمیخوام آمپووول بابااا بگو در بیاره پاااااام ماااامانی جون نیما بگو در بیاره خیلییی درد داره😭😭😭 بابا مامانمم قربون صدقم میرفتن میگفتن تحمل کن الان تموم میشه ولیمگه تموم میشد نه میشد تکون بخورم نه میشد سفت کنم بالاخره تموم شد کشید بیرون واااای چه درد افتضاحی بود🙄🙄🙄
امین گفت یه نفسی تازه کن اون دوتا دیگه رو بزنه پاشدم گفتم دیگه نمیزنم بسه نمیخوام دیگه پامو فلج کردین😫😫 مامانم بغلم کرد گفت نکن مامانم اینجوری واست لازمه اون دوتا هم درد نداره بابام گفت پسرم ماشاالله مردی شدی واسه خودت نباید ک واسه آمپول اینکارارو بکنی
امین گفت لوس شدن بسه بخواب دیگه
گفتم مامان بابا توروخدا بگین نزنه 😢😢
گفتن نمیشه باید بزنی وگرنه خوب نمیشه می مونی واسه بقیه امتحانات باز منو خوابوندن نوید پنبه کشید و فرو کرد یه تکون خوردم گفت آاااای ماماانی 😣😣 مامانم گفت جوووونم عزیزم الان تموم میشه یکم دردم گرفت زود تموم شد درش آورد بعدی رو پنبه کشید زد که اونم خیلی درد داشت باز پامو تکون دادم ک سریع گرفتنم کمتر از اولی بود ولی بازم زیاد بود گفتم آاااااخخخخ ماماااااان مگه نگفتی درد نداره ااااییییی پاام بسه دیگه درش بیار 😣😣😫😫😫😭😭😭 نوید گفته باشه شل کن الان تموم میشه درمیارم شل نکنی اینم دوبار میخوری پس کار خودتو سخت نکن بابام گفت بابایی آروم باش الان تموم میشه گفتم نهههه نمیخوام بگو دربیاره 😫😫😫مامانم گفت تموووم شد عزیزم نویدم همون موقع درش آورد یکم جاشو ماساژ داد گفت یکم همینجور بمون رفت یه شیاف آورد بذاره مامانم رفت بیرون بابام شلوارمو داد پایین تر نویدم شیاف گذاشت یکم سوخت گفتم آااااای میسوزه😣😣 امین گفت خیلی خب این که دیگه آمپول نیس تموم شد شلوارمو درست کردن برگشتم
واسم سرممو نوید زد و یکم موندن منم دیگه کم کم خوابم برد دیگه نفهمیدم کی سرممو درآوردن وقتی بیدار شدم دیدم داره اذان شب میگه ولی با این که حالم گرفته شد حالم خیلی بهتر بود😊😊😊
شرمنده بچه ها میدونم خوب نمینویسم
دوستتون دارم خیلی😚😚😚😚
ساعت ۲۲:۲۰ دقیقه به وقت اصفهان 😘😘😘
عاشقتونم