خاطره Fعزیز

سلام به همه بچه های این وب.من سال هاست خواننده اینجام.خیلی اتفاقی اینجا رو پیدا کردم و وقتی دیدیم که تنها نیستم و خییییلییییی ها مثل منن حس خوبی پیدا کردم.اگه خدا بخواد این اولین و اخرین خاطره من میشه.چرا؟چون از 6سالگی تا به الان که دانشجو هستم امپول نزدم ولی این بار مجبور شدم سرم بزنم.نمیدونم دقیقا از کجا شروع کنم فقط اینو بگم که من خیلی مراقب هستم که مریض نشم مخصوصا نزدیک سال نو و ایام امتحانات.با این حال گاهی مریض میشم اما با خود درمانی(میدونم الان دکترای اینجا اخم هاشون توهمه ولی چه کنم ترسناکین نمیشه)مشکلو حل میکنم که فقط یکم بیش تر طول میکشه اخرین باری که سرما خوردگیم خیلی شدید بود یه ماه طول کشید.من دقیقا عین شماها از هر چیز تزریقی متنفرم.و دیدنش باعث بد شد حالم میشه حالا سالمم باشم از کنار درمانگاه عبور کنم پاهام سست میشهخلاصه هر کاری میکنم تا کارم به دکی نکشه.اماااا مادر گرام و پدر عزیز منو گیر انداختن!یه مدت مامان گیر داد که بریم آزمایش بدیم و اینا.و اصلا پیچوندن های من موثر نبود و در نهایت بابام منو برد دکتر و گفت که برام یه آزمایش کامل بنویسه.منم تو دلم میگفتم بزار بنویسه پام برسه بخونه مثل قبلا میپیچونم میره...تو همین فکرا بودم که یهو قلبم اومد تو دهنم یعنی رسما داشتم سکته میکردم.رکب خوردم میدونین چرا چون بابا عاوه بر آزمایش خون قضیه رگهای گرفته شده پا ها و ضربان تند و غیر عادیه قلبم هم گف و دکتر نگاهی به پاهام انداخت و گف چیزی نیس یا چاق شده یا لاغر واسه اونه.وبعدش گف یه نوار قلب مینویسم الان انجام بده بیاره.و اینجا بود که نابود شدم.با اعصابی داغون و دست و پاهای یخ کرده و سر شده.رفتم و انجام دادم در تمام مدت سعی کردم اروم باشم و منظم نفس بکشم که چیزی نشون نده.وقتی دکتر دید گفت تپش قلب داره و برام قرص نوشت و گف در اولین فرصت اکو قلب انجام بده تا دقیق بفهمیم مشکل چیه.بعد برگشتیم خونه و منم روز و شب دعا کردم که یادشون بره که خداروشکر یادشون رفت.حتی دفترچه رو قایم کردم که چشمشون نبینه یادشون بیاد.قرص ها رو هم میخواستم سر به نیست کنم که یهو جفتشون بالا سرم ظاهر شدن گفتن بخور ببینیم بعد میریم.منم به اجباااار یکیشو خوردم.خیلییی تلخ بود.بعد اون شب الکی میگفتم خوردم اما نمیخوردم من ضربان قلبمنامنظمه بچه ها.اگه دومتر راهو تند برم ضربانم میره بالا یا از پله برم قلبم میاد تو دهنم و یا موقع ورزش و اینا اگه شخصی جلوم باشه راحت بالا پایین شدن لباسمو حس میکنه.ولی چون از خاطرات شماها که اینجا در مورد قلب هاتون گفتین خوندم و کمی از نت سرچ و تحقیق کردم شدیدا میترسم پی گیری کنم.الان دیگه بهش عادت کردم یه جورایی باهاش کنار میام.)بعد این ها رفتیم آزمایش خون از استرس هام نگم که ....من همش سعی میکنم استرس رو تو خودم نگهدارم که کسی نفهمه اون موقع رفتم نشستم رو صندلی یه دختر جوون بودی گف استینتو بزن بالا منم انجام دادم و چشمامو بستم.نفسمو حبس کردم کلیییی دنبال رگ گشت و انقد دستمو خم و راس کرد تا بالاخره پیدا کرد و فرو کرد از همون اولش میسوخت فک کنم پنج دقیقه تو دستم بود دیگه نمیتونسم با اخم کردن تحملش کنم که درش اورد.و چسب زد و برگشتیم.نمیدونم چرا ولی تا چند روز درد میکرد دستم.و این عذابم میداد.تا اینکه نتایج اومد و معلوم شد من کم خونی شدید دارم.مجور شدم قرص بخورم سعی میکردم مرتب بخورم تا جبران شه چون خونده بودم که بچه ها به خاطر این مشکل امپول زدن.خلاصه من همچنان در حال خوردن قرصم.ازمایشم ندادم تا بدونم الان اوضاع چطوره اخه میدونید وقت ندارم!از اون موقع خیلی گذشت رسید به 17دی من مریض شدم شدیددد.در حد مرگ.اول شب بود که معدم درد گرفت چیزی نخورده بودم که بگم از اونه تحمل کردم(معمولا چیزی نمیگم)تاشب شد و خواستم بخوابم اما درد کم نشد که هیچ بد ترم شد.هر چی میگذشت بد تر مشدم.تا اینکه از شدت درد حالت تهوع گرفتم و...تا 4صب هی حالم بد میشد اصلا نخوابیدم.از طرفی حس میکردم انژیم هی کم و کم تر میشه.تا اینگه تصمیم گرفتم بگم.رفتم بابا رو بیدار کنم که یهو پاهام سست شد افتادم زمین.به هر زحمتی بود بلند شدم و بیدارش کردم و مامانم بلند شد و تا صورت منو دید گف ای وای خاک به سرم بچم داره از دست میره یه کاری کن برو ببرش دکتر....ومامان کمک کرد لباس پوشیدم و رفتیم.تا رسیدم باز حالم بد شد.دیگه جونی تو بدنم نبود.همه چی برام تار بود هر چی پلک زدم فایده نداشت.خلاصه نکبت من شد و رفتیم دکتره مرد میان سالی بود و خوش رو بابام شرح حال داد و دکی دستشو گذاشت رو پیشونیم گفت تب نداری بعدم فشارم رو گرفت گف7بعدم چند تا ضربه زد به شکمم که دردم گرف و صورتم رف توهم.و حالم بد شد و رفتم بیرون و بالاخره بابا اومد دارو گرف گف سرم داری تزریقات اینجاس برو نگاه کردم دیدم.جداس.و چون شلوغ بود نمیشد بابا پیشم باشهاز بیحی تکیه دادم به دیوار گفتم نمیخواد خوبم بریم خونه.همون لحظه پرستاره منو دید گفت بیا دخترم حالت خوب نیس.نگاه کن رنگش حسابی پریده.و...منم فقط و فقط به خاطر امتحانی که دو روز بعد داشتم و مجبور بودم بخونم رفتم.رفتم رو تختی که گف دراز بکشم که حس کردم کل اتاق دور سرم میچرخه.به هر بدبختی بود دراز کشیدم و استینمو دادم بالا پرستاره اومد و سریع سرمو وصل کرد فقط یه سوزش بدی اولش داشت.گذشت و گذشت تا کم کم حس کردم دیدم داره بهتر میشه.و سرم تموم شد و صداش کردم اومد درش اورد که باز سوخت.و کلی خون اومد.هنوزم کبودیش رو دستم هس.جالب برام اینجاس که پرستاره برام میگف دیشب خواستم به دخترم سرم بزنم نمیزاشت اخرش باباش گیرش انداخت و زدم براش بعد داد میزد خدا منو از دست این زن و شوهر نجات بده .انگار نه انگار من مادرشم.(من نمیدونستم بخندم یا دلم به حال دختره بسوزه.خب حق داره دیگه..)وقتی پرستاره رف منم سه سوت اومدم بیرون و زنگ زدم بابا که اومد و رفتیم.(گفتم تا بره امپولا رو اماده کنه فرار میکنم)بعد فهمیدم که سه تا امپول بوده که از قبل تو سرم ریخته بود.و اینجا بود که خداروشکر کردم.بعد از اون شب غذای من شد اندازه نوزاد و بابا هم میگف تو که هیچی نمیخوردی الان بدتر شدی.باید بخوری خوب بشی و.....خلاصه کم کم بهتر شدم ولی هوزم توانایی قبلم رو ندارم تا یکم درس میخونم خسته میشم و سرم درد میگیره.این بود از اولین تزریق من بعد سال ها.
پ.ن :ببخشید اگه بدنوشتم یا ...ببخشید اگه چشم هاتون خسته شد.
پ.ن :بچه ها برام دعا کنید قلبم خوب بشه و اینقد به خاطرش اذیت نشم.
پ.ن :امیدوارم همه در تمام مراحل زندگی سلامت و شاد و موفق باشید.
پ.ن : و در اخر یک متن کوتاه...
{برف را دوست دارم...چون با آن میشود آدمی ساخت که هم درونش سفید است هم بیرونش....}