خاطره دکتر مهدیه عزیز
به نام نقش بند صفحه خاک
سلام به روی ماهتون
من مهدیه هستم متخصص مغز و اعصاب و همسرم شهاب هم متخصص قلب هستش.
دوستان عزیز معذرت میخوام نتونستم جواب کامنتاتونو بدم چون خیلی سرم شلوغ بود خیلی ممنون بابت کامنتای عالیتون .
ما صبح از کرمانشاه رسیدیم و شهاب بدجوری سرما خورده بود هرچی میگفتم معاینت کنم میگفت خوبم چیزیم نیست منم چندان اصرار نکردم( چون شب خونه پدر و مادر شهاب مهمونی به مناسبت گرفتن مدرک فوق تخصص شهاب بود و تمام فامیلاشون دعوت بودن و تمام خانوادشون از سر تا پا دکترن بجز مادر شهاب و یکی از عمه هاش و من خیالم راحت بود که نمیتونه از دست این همه دکتر در بره) خلاصه به محض رسیدن افتادیم رو تخت و تا ظهر خوابیدیم و ظهرم دلتون نخواد زنگ زدیم از بیرون غذا سفارش دادیم و ناهار خوردیم بعد ناهار شهاب باید میرفت مطب ولی من وقتم آزاد بود و میخواستم برم خونه مادر شوهرم بهش کمک کنم منم سریع لباس پوشیدم و زنگ زدم آژانس و رفتم خونشون مادرشوهرم خیییلی خوشحال شد ، سلام مهدیه جان خوش اومدی کرمانشاه خوب بود؟ من:ممنون مامان خوب بود ، خیلی خرابی به بار اومده ولی در کل خوب بود. شما خوبید بابا آقا شهرام(برادر شهاب متخصص ریه) خوبن؟مادر:آره ما هم خوبیم. خلاصه بعد احوال پرسی رفتم به مامان پیشنهاد دادم آش دوغ هم بپزیم(آش محلی اردبیل) مامانم با اشتیاق قبول کرد و گفت دست خودتو میبوسه من: چشم حتما . مشغول پختن آش شدم بعد 1.5 ساعت آماده شد و مامان یه پیاله خورد گفت خیلی خوشمزه شده. مامانم خورشت گذاشت که عالی شده بود دیگه کم کم مهمونا میومدن خونه شلوووووغ شده بود و بچه های فامیل شیطونی میکردن مثلا باهم رفتن کفشامونا ریختن تو حوض خیس خیس شده بودن. کلی خوش گذشت تا این که شب شهاب و شهرام و بابام امدن کهکلی هم با اونا احوال پرسی کردین و حرف زدیم که تو مدت شهاب رفته بود اتاق منم بعدش رفتم اتاق دیدم ولو شده رو تخت دستاشو گرفتم داغ داغ بود گفتم شهابم عزیزم جانم بیدار شو تو چرا این طوری شدی؟ به زور چشماشو باز کرد گفت مهدیه جان دارم میمیرم گفتم خدانکنه این چه حرفیه اون وقت من چیکار کنم گفتم میزاری معاینت کنم با صدای مظلوم گفت آره رفتم کیفمو آوردم معاینه کردم فشارش پایین بود گلوش عفونت داشت تب و حالت تهوع داشت نگو تو مطبم دو بار بالا آورده بود گفتم شهاب زنده ای ؟ این چه و ضعشه مثلا دکتری؟ بنده خدا هیچی نگفت. منم دارو نوشتم و آوردم بدم به شهرام که بگیره شهاب گفت مهدیه پنادر نوشتی گفتم آره(از پنادر خییییلی میترسه با بقیه چندان مشکلی نداره) گفت میشه ننویسی گفتم حرفشم قشنگ نیست با این حالت. خلاصه رفتم داروهارو دادم به شهرام که بگیره پرسید زن داداش اینا مال کیه؟ گفتم واسه شهابه حالش خوب نیست. گفت چشم میگیرم فقط یه لحظه برم ببینمش بیام منم باهاش رفتم شهاب شهرامو که دید عین فنر از جاش پرید( شهرام بسیار آدم شوخ طبع و خوش اخلاقه اما تو کارش به حدی جدیه که آدم فکر میکنه شهرام قبلی نیست) یه خرده شوخی کرد گفت زن داداش اجازه میدید منم معاینش کنم گفتم حتما . شهاب گفت نه داداش ممنون مهدیه معاینم کرد تو برو به مهمونی برس شهرام با خنده گفت داداش مهمونی رو واسه فوق تخصص تو گرفتن بدون تو صفا نداره خلاصه با اصرار معاینش کرد و به من گفت زن داداش میشه یه لحظه مارو تنها بذاری من: بله چشم و اومدم بیرون بعد ده دقیقه شهرام اومدبیرون گفت زن داداش با اجازه من چندتا دارو اضافه کردم گفتم اشکالی نداره گفت آخه شما با ملاحظه دارو دادید و رفت. منم رفتم دیدم شهاب ناراحته گفتم چیشدی تو عزیز دلم...گفت چیزینشده تو خودتو ناراحت نکن جانم ...عزیزم من برم یه چیزی بیارم بخوری رفتم یه تیکه کیک با آب پرتغال واسش آوردم گفت مهدیه بخدا نمیتونم گفتم بخاطر من بازور یه کم خورد که باباش اومد تو گفت شما چرا همش اینجایید که شهابو دید گفت چیشدی بابا؟ منم گفتم چیزی نیست یه کم سرما خورده اومد دستشو گذاشت رو پیشونیش تو خیلی داغی باباجان...منم گفتم آقاشهرام رفته دارو بگیره بیاد باباش گفت دخترم حواست بهش باشه تا شهرام بیاد گفتم چشم هستم.که شهرام اومد و سلام کرد و نایلون داروهارو گذاشت رو عسلی رو به شهاب گفت داداش آماده شو شهاب با اکراه برگشت و منم کمربندشو باز کردم و یه خرده شلوارشو کشید پایین شهرام گفت اول تب بر میزنم تبت بیاد پایین پدو کشید و آروم فرو کرد تزریق کرد شهاب صداش در نیومد و کشید بیرون یه خرده پنبه رو نگه داشت و رفت پنادر آماده کنه شهاب گفت شهرام تورو خدا آروم بزن شهرام گفت خیالت تخت فقط سفت کنی تکون بدی من میدونم و تو شهاب مظلوم منو نگاه میکرد که گوشی شهرام زنگ خورد و رفت و گفت زن داداش زحمتش با شما تلفنم فوریه رو به شهرامم با خنده گفت شانس آوردیااااا. منم پدو کشیدم با بسم الله فرو کردم شهاب تکون داد گفتم شهاااااب آروم باش و شروع به تزریق کردم تا وسطا خوب تحمل کرد ولی وسطش گفت مهدیه درش بیار مردم گفتم جانم عزیزم تحمل کن ماساژ دادم و سریع بقیشم زدم و درآوردم و جاشو ماساژ دادم گفتم ببخشید اذیت شدی گفتم نه مهدیه جان خیلی خوب زدی. و شهرام اومد و گفت زدی گفتم بله زدم گفت شهاب سرمت مونده آستینشو داد بالا و آروم سوزنو وارد دستش کرد منم سه تا آمپولو ریختم تو سرمش و شهاب از شهرام تشکر کرد اونم رفت بیرون و منم دستامو شستم و رفتم پیشش که تک تک فامیل اومدن حالشو بپرسن که ما تو اتاق بودیم با هم حرف میزدیم که سرمش تموم شد منم در آوردم جاشو چسب زدم و باهم رفتیم شام بخوریم که همه بهش بابت مدرکش تبریک گفتن و شام خوردیم شهاب فقط آش دوغ خورد وتعریف کرد و همه تشکر کردن ک دستور پختشو ازم گرفتن سفره رو جمع کردیم و تو پذیرایی دور هم نشسته بودیم که دوستش زنگ زد و گویا خانم دوستش سر درد های شدیدی داشت یه سری آزمایش داده بود میخواست منو و شهاب ببینیم و چون شهابم مریض بود آماده شدیم و کلی از مامانشینا تشکر کردیم و اومدیم خونه منم تند تند مرتب کردم و اومدن رهام و رستا یه پسر فوق العاده شیطون و با مزه دارن که اسمش بردیاست کلی معذرت خواستن که این وقت شب اومدن و منو شهاب که کلا با بردیا بودیم آخرش رهام به شهاب گفت داداش اینا آزمایشای رستاست شهابم داد به من گفت مهدیه جان تخصص خودتته منم آزمایشارو دیدم ام ار ای بررسی کردم بعد گفتم شما اینارو به پزشک دیگه ای نشون دادید رستا گریش گرفت گفت توموره آره مهدیه؟ فکر نمیکردم بدونه به شهاب گفتم بردیا رو ببره تو اتاق رفتم یه آب قند درست کردم دادم حالش بهتر شد گفتم آره ولی خوشخیمه و به راحتی قابل درمانه رهام مدام بهش دلداری میداد تا ساعت دو صبح براش توضیح میدادم که اصلا جای نگرانی نداره که خیلی بهتر شد،رهام آخرش به شهاب گفت بابا تو که بچه دوست داری بذار ما هم عمو شیم شهاب لبخند زد و چیزی نگفت. خلاصه بچه ها رفتن. منم به شهاب گفتم دراز بکش دو تا آمپولتم بزنم گفت حالا باشه فردا گفتم بذار بزنم فردا تو بیمارستان سرحال باشی دراز کشید منم پنی و دگزا رو آماده کردم و پدو کشیدم و با بسم الله فرو کردم که خوب تحمل کرد ولی آخرش گفت مهدیییییییییییییه درش بیار من جانم تموم شد و ماساژ دادم و دگزارو سریع زدم و ماساژ دادم گفت دست گلت درد نکنه عزیزم من:
قابلی نداشت آقا. رفتم نشستم کنارش گفتم از حرف رهام که راجع به بچه بود ناراحت شدی ؟ گفت مهدیه جان این چه حرفیه براچی باید ناراحت شم ما بچه همیم با هم خوبیم.پیشونیمو بوسید و گفت ناراحتی تو نبینم گفتم بخاطر من از بچه محرومی گفت یه بارم این حرفو بزنی به روت نگاه نمیکنم من لحظه ای بدون تو نمیتونم تو از بچه حرف میزنی بچه رو با تو میخوام بدون تو نه.یه خرده با هم حرف زدیم و خندیدیم و بعدش خوابیدیم.
ممنون از نگاه گرمتون
پ ن : خیلی دلم میخواد یه چیزی رو حتما بگم من یکی از دوستانم از هنرمندان بنام ایرانه هست و حدود ده سال ازدواج کرده که اصلا اوایل اجازه نداد بچه دار بشن چون به شدت مشغول کار و پیشرفت بود ولی بعد ده سال این اتفاق افتاد و بچه دار شدن و چند وقت پیش با هم حرف میزدیم میگفت اگر میدونستم مادر شدن همچین حس فوق العاده ایه حتما ده سال خودمو ازاین حس محروم نمیکردم ؛ من نمیتونم این حسو تجربه کنم که خیلی سخته خیلی کنایه شنیدم اما شما مواظب باشید که یه جایی بیدار میشید میبینید یه عمر گذشته و هنوز هیچ......
پ ن:
در ژرفترین نقطه ی تاریکِ زمان
آنجا که دلی با دلی پیوند ندارد، در پیِ گمشده ای می گردم.
واژه ها در پَسِ دیوارِ سکوت پنهان است،
دل من، در حسرتِ یک فریاد است، تا بِشکند این بغضِ گره خورده به آهَم...
می روم
می روم تا که بیابم شــــــهری که در آن مِــهر ،
رسمِ دیرینه ای باشد.
تا بِشویَم غبار از آئینه یِ دل، زنگار بَر گیرم از نگاهم،
ای تـــمنایِ حضورت ، زیباترین احساسِ من،
ای ماهِ من، آرزو دارم تو را،
آرزو دارم آن نسیمی که پریشان می کند گیسوانت،
بِرساند عِطرِ باران را به مَشامم....
از آقای امیرهنردوست