خاطره هدیه خدا جون

سلاااممم😊😊😊😊خوبید ؟چطورید ؟منکه خدارو شکر خوبم!😍😍😍مگه میشه با وجود خدا بدم باشی😄😄😄😄😄وای امتحانات تمام شد و منم دیگ خواب درست حسابی ندارم!😣البته درسم مهمتر از منه 😁😁😁😂😂😂😂😂یه بار با مامانم داشتیم تو مرکز خرید ،خرید میکردیم دم در یه مغازه یه مامان یه دختر بچه ۵ ،۶ ساله بودن مامانش بهش میگفت ببین مامانجان نمره چرتکتو خیلی کم شدیاااا!دختره هم گفت مامان فدای سرم سلامتیم مهمتره !😏😏من:🤤🤤😨😨😨_عطیه خانم اگه اندازه این بچه به خودت اهمیت میدادی من هیچ غمی نداشتم!😐😐_مامان حالا بچست بزار هم سن من بشه از منم بد تر میشه😁😁😂😂😂
یادمه سال هفتم که بودم از طرف مدرسه میبردن مشهد😍منم که تا اون موقع بدون مامان بابا مسافرت نرفته بودم و میخواستم ببینم چجوریه😉😉😉ما کلا ۴ تا دوست بودیم که متشکل از من ،عطیه،نرگس و هانیه که هرسه سال باهم هستیم توی یک کلاس😍ولی عطیه نیمد به دلایلی !ماسه تا رفتیم اسم نوشتیم!!!تا موقعی که لیست منتخب ها مشخص شد ترکیدیم از استرس که نکنه یکیمون اسمش درنیاد(مدرسه ی ما با هزار مکافات اسم مینویسن که خدارو شکر من تو این سه سال مانعی نداشتم!بر اساس نمره درس،انضباط و........)رفتیم ببینیم که خدارو شکر هرسه مون اسمامون دراومده بود😥😥😥😥😥خیلی خوشحال بودیم😍😍😍😍🤣🤣🤣اونروز با خوشحالی اومدم خونه و به مامان گفتم و برای دو هفته ی بعدش که تولد امام علی(ع) بود ما قرار بود اونجا باشیم!!خیلی مسترب بودم از خوشحالی زیاد شبا تا کی بیدار میموندم 😂😂😂😂شد ۳شنبه و وقتی بود که ما باید میرفتیم بابا اومد و عرفان هم اومد ترلان هم که بیمارستان بود☹اونجا معلم هامونم بودن بعضیاشون!دوستام هم بودن همدیگرو دیدم خب دیگ وقتی شد که اعلام کردن که باید بریم من اولین نفر بدون خداحافظی رفتم😂😂😂😂😂😂😂😂😂اخر احساساتم ینی😂😂مامانم شوکه شده بود !مامانه دیگ دیدم داره گریه میکنم سعی کردم زیاد نگاه نکنم نمیخواستم دوستام فکر کنن مامانیم یا اینکه لوسم😎😎😎نرگس چون تک فرزنده مامان باباش روشخیلی حساسن😮😮😮😮تا دم قطار اومدن جایر که نمیذارن هیچ کس بیاد🙄🙄رفتیم و منم هیجان زده چون بابا زیادمسافرت با قطار رو نمیپسنده و اکثرا هم یا با هواپیما یا با ماشین مسافرت میریم😊منم اولین بارم بود سوار قطار میشدم و کنجکاو😁😂😂تخت های منو نرگس و هانیه بالا بود و چون ماعم از سابقه های خواشخوابی شدیدی برخوردار بودیم با هم کوپه ای هامون برای رفت جامونو عوض کردیم که ما پایین بخوابیم😂😂😁😁و منم گفتم تا کسی نیمده برم ببینم اون بالا برای برگشت استاندارد هست که ما بخوایم بخوابیم اگه بیافتیم امیدی به ادامه حیات میمونه یانه😂😂داشتم از پله ها بالا میرفتم که یهو در باز شد و منم هول کردم وچون جوراب پام بود پام لیز خوردو آرنج بشدت خود به لبه اهنی تخت و بنده پرت شدم کف کوپه😂😂😂😂که دقیقا هونموقع نرگس و هانیه اومدن تو! و بندرو که متلاشی شده بودمو جمع کردن😂😂منم از درد نفسم بالا نمیومد و کبود شدم تا یکم بهم اب دادن😥همینجور اشکام میومد دست خودم نبودا از شدت درد 😭😭اخر نرگس مجبور شد مدیر و معاونمون رو صدا کنه که منم عین چی ازشون میترسیدم!خب چون برای اینکه با پایه هفتمی ها که تازه از ابتدایی اومده بودیم یکمی با جدیت رفتار میکردن😒نرگس یه سر به من میزد یه سر به هانیه اونم اخه تب کرده بود و کلافه بود پنجره کوپمون باز نمیشد سوخاری شدیم😂😂🍗🍤🍳بعد کلی نصیحت که حالا عیبی نداره و ...اینا !گفتند که میخوای بریم بهداری؟_نه نه خوب میشم🤤🤤و اونام بعد از یه ۴۵ دقیقه ای رفتن و یه چندباری هم بهمون سر میزدن!😗که منم قایمکی از مامان یه ورق سرماخوردگی با خودم اورده بودم!😎😎😎و یدونه هم خوردم و خوابم برد!😪😪😪که وسطای خواب شنیدم معاون پرورشیمون صدا میزنه حی علی الصلاه زیاد متوجه نبودم که بخوام بیدار شم و دوباره خوابم برد!😪😪صبح که پاشدیم نری جویای حال منو هانی شد!(بنده عادت دارم نرگس و هانیه رو نصفه نیمه صدا کنم جز عطیه!بعضی موقع ها که نرگس رو صدا میکنم میگم نری!میگه نه نمیرم نگران نباش😂😂😂)بهتر بودم بعد صبحانه چادرامونو سرمون کردیم رفتیم بیرون دم پنجره صحنه های خیلی قشنگی بود منظره های سرسبز و ....دیدن آفریده های خالق خیلی لذت بخش بود تو سکوت داشتیم نگاه میکردیم که گفتم خب دیگه بچه ها بیاید بریم تو !منو هانی رفتیم دیدم عه نرگس نیمده!_نری بیا دیگه!🙄🙄دیدم هیچ عکس العملی نشون نمیده🤤🤤پادیم رفتیم پیشش دیدم در آستانه گریست😢😓_😥نری حالا من فک کردم چی شده میریم اونجا انقدر خوش میگذره امام رضا طلبیدتت میدونی ینی چی باید خوشحال باشی نری!بابا میریم اونجا بعد میای پیش مامان بابات نگرانم نباش(ینی عاشق دلداریامم گفتم که اخر احساساتم😂😂😂😂😂انگار چند بار تجربه سفر تنهایی رو داشتم😂😂)دیگه یه جوری نری رو اوردیم تو😎😎و مامان نری یه نایلکس خیییللللیییی بزرگ پفیلا داده بود 😂😂خیلی بزرگ بودا جوری که ما تاجایی که جا داشتیم رفتنه خوردیم تو هتلم خوردیم برگشتنه هم خوردیم و بازم موند😂😂😂🤤بالاخره رسیدیم وبعد نهار رفتیم اتاق هامون تو اتاق ما دوتا نهمی بودن که یکی از اونا با مادر و خواهرش اومده بود و ماهم تو یکی از اتاقا رفتیم که سه تا تخت داشت😘😎تخت من جدا بود از اون دوتا ماعم گفتیم چه کاریه من در فراغ اونا بخوام تخت رو اوردیم اونطرف پیش اونا😂😂😂منم اون موقع رفتم حموم و اومدم کلا من زیاد حموم میرم برامم فرقی نداره خونه باشم یا جای دیگه !😂😂 موهامو سشوار کشیدم(در این حد مجهز بودما😂😂)و موهامو کوتاه کرده بودم عین قارچ پف کرده بود و نری هی میزد زیرش 😂😂رفتیم شامو ماعم که غذامون زود تر از همه تموم میشد هوصلمون سر میرفت یه ماست رو باز میکردیم و هرچی گیر دستمون میومد میریختیم توش از دستمال کاغذی بگیر تا برنج و مخلفات😂😂😂بعد روشم با دستمال کاغذی میپوشوندیم😂😂😂همونشب ساعت تقریبا ۵ صبح بود که احساس کردم محتویات معده قصد بالا اومدن دارن ینی جوری بود که منی که خوابم عین چیرو بیدار کرده بود🤤🤤😝سریع به سرویس مراجعه کردم تا اتاق رو گلباران نکردم😂😂😂 خوابیدم و دوباره ساعت ۸ همینطوری شدم😭مامان اون نهمیه که منو دید بهم گفت بیا بهت چایی نبات بدم منم که نمیدونستم خوبه یابد گفتم باشه😓😫خوردم که ای کاش نمیخوردم!دیگه اگه صفرام پادرمیونی نمیکرد رودم اومده بود بیرون😂😂😂اومدم بیرون و خانمه گفت بهتره دفترچتو برداری با یکی از مسئولان بری دکتر!🤤🤤_چیزه حالا زیادم حاد نیستا!_نه من حتما میگم!(عجبا😥) یه لحظه خودمو با مدیر یا معاون آموزشیمون تصور کردم برق سه فاز منو گرفت😨😨😨منم رفتم بین اون دوتا خرس قطبی که بیدارشون کنم اصلا نگم چی شد بهتره😂😂😂گفتم بااااشششش بیدار نشیدمنم وقتی خانم....(مدیرمون)گفت کجایید میگم خوابن میدونید که عاقبتتون چیه😉😉عین چی پریدن و حاضر شدن بعد صبحونه با معاون پرورشیمون رفتم بیمارستان امام حسن عسکری(ع)اگر اشتباه نکنم !دوستان مشهدی ما اصلا چنین بیمارستانی داریم تو مشهد یا من چپکی گفتم😂؟؟؟🤔🤔اونجا تا رسیدیم تا نوبتمون بشه تو حال و هوای خودم بودم که(مدیونید فک کنید از استرس داشتم میمردم!😂😂)صدای جیغ فرابنفشی گوش بندرو نوازش داد😨😨رنگم شده بود عین گچ🤤رفتیم تو و آقای دکتر که نسبتا میخوردن۴۵سالشون باشه و خوش اخلاق بودن منو معاینه کردنو بعد از له و لورده کردن معده ی منه بدبخت😭😟از بنده میپرسن با آمپول که مشکلی نداری؟🤤_نه😨😖_خب پس ۶ تا مینویسم که روزی دوتا باید بزنی فک میکنم اب و هوای مشهد بدجور بهت نساخته ها؟!!😉ینی میخواستم لهشون کنم البته با اجازه تمامی دکترای وب😤😤😤_خب با سرم چطور؟،_نه ،نه با اون خیلی مشکل دارم(اخه دیگ نمیتونستم دربرابر سرم مقاومت نکنم!!۶تابس نبود😡😡)_ اگه نزنی که ...._خیل خب باشه داروهاتو پس کامل مصرف کن_چشم😍😍و اومدیم بیرون !اونجا بود که قدر عرفانو دونستم که سر آمپولا و داروهایی که تجویز میکنه چقدر باهاش کلنجار میرمو باهام راه میاد دلم براش تنگ شده بود😭معاونمون رفت داروهارو بگیره منم دیگه باهاش نرفتم اوعه کی حال داشت تو اون گرما دوساعت راه میرفت😥😥😥اومدنو منو راهنمایی کردن به سمت تزریقات☹ منم چادرمو دراوردم و دادم بهشون و رفتم و گفتم نیازی نیست که بیان!!رفتم اماده شدم و پرستار اومدن! ضربان قلبم عین چی رفته بود بالا جوری که نفسم بالا نمیومد_نفس عمیق...کشیدم و زدن واقعا درد داشت خیلی بد بود !😢😭😭سرمو گذاشتم بین دوتا دستامو بی صدا شروع به گریه کردم😭اصلا نفهمیدم کی تموم شد و فقط حس کردم دوباره پام خیس شد و این یکی هم درد داشت ولی کمتر از قبلی بود خدارو شکر😥تموم شد و بعد چند مین رفتم بیرون ولی قبلش اشکامو پاک کردم که نیم مثقال آبروییم که دارم حفظ بشه😂😂😂بصورت لنگان لنگان به سمت هتل راهی شدیم😭دوست داشتم که برم بازارا ولی دیگ نا نداشتم وسط راه دیدیم گوشیه معاونمون زنگ میخوره 😮مامانم بود🤤🤤🤤(اخه به ما گفته بودن گوشیه بدون دوربین بیارید به دلیل سابقه ی خراب بچه های سال پیش! ماعم که گوشیی دراون حد نداشیم خانوادگی !حوصله خریدنم نداشتم چون فقط اوندفعه به دردم میخورد وگرنه که هیچ😂😂بعد مامان شماره ایشونو گرفته بودنو زنگ میزدن)_عطیه جان مامانته!_خب خانم بگید با بچه ها اومدیم بازار عطیه پیشم نیست من با این صدا جواب بدم قطعا نگران میشه😑_نه بیا جواب بده(دوساعت روضه خوندم😂😂)_الو سلام مامان!_سلام عطیه مامان خوبی دلم شورافتاده حالت خوبه مامانجان!؟؟_بببببلللللله چجورم از این بهتر نمیشم!(جووون خودم😎)_ولی صدات یه جوریه ها گریه کردی!_منو گریه با این دوستایی که من دارم مگه میشه گریه کنم(بازم اره جون خودم نری رو که خودم ارومش کردم😂😂)نه مامانجان نگران هیچی نباش!اینجا خیلی خوبه برای چی باید گریه کنم😘_دلم برات تنگ شده !!_خب منم عشقم بذار بیام خونه یه کتاب برات خاطره دارم!_یا حسین😂😂خدا بهم رحم کنه!_باشه مامان کاری نداری !_نه مراقب خودت باش خدافظ!_هووووووففففف بخیر گذشتا🤗🤗_مطمئنی حالت بده!؟_خانننوووووم😮😮دیگ رسیدیم هتلو من بیهوش شدم رو تخت و باصدای کوبیدن یه چیزی بیدار شدم دیدم یکی داره در میزنه رفتم درو باز کردم دیدم مامان و خواهر اون نهمین!_عزیزم کجایی ماداریم اینهمه در میزنیم !_میبخشید من دارو خورده بودم خواب بودم!بقیه هم اومدن ؟_نه ما جدا بودیم!اها!تو دلم گفتم خدارو شکر که نیمدن رفتم به ادامه خوابم ادامه دادم😂😂و وقتی که اومدن نرگس با پالتوم منو میزد😂_اااااایییی چته چرا اینجوری میکنی😂،_اهای دستم ترکید تو این گرما پالتوتم دادی دست من با این همه وسیله!_خو چیکار کنم فک کردم زود بر میگردیم !اونموقع تو حال بودیم رفتیم تو اتاق خودمونو بچه ها خریداشونو باز کردنو منم دیدم!😊داروهامو گذاشته بودم رو چمدونم که نری چنان هینی کشید که فک کردم چی شد!_چته نرگسسسسسس چرا اینجوری میکنییی؟😒😒_اینا واسه توعن🤤🤤🤤؟؟؟_اره😭😭دوتاشم زدم😭😭😭_عطیه مگه چت شده؟؟🤤🤤_چمدونم!رفتیم نهارو بعدم رفتیم گردش که من همش حالت تهوع داشتمووببینید چجوری بودم که مدیرمون که انقدر رو حجابمون حساسه گفت شالتو باز کن 🤤 نری داشت بادم ؟میزد که مدیرمون گفت نه برای چی تو داری باد میزنیش؟ بده خودش باد بزنه!!من:😢😢_حالا انقدرم که حالت بدنیست!😡😡میخواستم بزنم لهشون کنمممممم!رفتیم کوه سنگی، رفتیم یه امامزاده زیاد یادم نیست ولی خیلی جاهارفتیم ولی من حالم خوب نبود!اها تو کوه سنگی بودیم که مدیرمون برامون بستنی قیفی خرید اندازه نردبون😂😂منم حوصله خوردنشو نداشتم که انداختمش پشت صندلیمون 😉😉😂😂😂😂تو سبزه ها😂😂اونشب با بچه ها گفتیم تا صبح بیدار میمونیم که نماز صبح بریم چون اگه میخوابیدیم دیگه بیدار نمیشدیم تا خود صبح که یکی بیدارمون کنه!😂😂دیگه رفتیم رو تختامون حالا ساعت چند بود۱۱😂😂قرار بود تا ۵ بیدار باشیم خدایی خودتون دیگه فکرشو بکنید ۳ تا قطبی بخوان انقدر بیدار بمونن😂😂😂😂چی میشههه😂اول گفتیم شیفتی میخوابیم که دیدیم نه نمیشه😂😎_اها نری یه فکری پفیلاهاتو میاری!_بیا میخوای چی کار!پاشدم گفتم:خب دوستان نحوه ی بازی اینطوریه که یه نفر میشینه رو تخت ماعم همینطور اون دهنشو باز میکنه ما پفیلا میزنیم به دهنش هرکی پفیلاش رفت تو دهن نفر اول برندست😂😂😂😂(با صدای این خبرگو ها که هستن)😂😂😂😂به خودتون بخندید شمام بودید چاره ای جز این نداشتید!!😁😂😂انقدر بازی کردیم که کل اتاق و روی تخت پر شده بود از پفیلا 😂😂ساعت تقریبا ده دقیقه به یک بود که گفتیم یه چرتی بزنیم تا خود صبح بیهوش شدیم !!وای شروع روز دوم بودو باید دوتا آمپول میزدم بدبختانه😭😭 که بعد گشت و گذار هامون رفتیم حرم نماز خوندیمو جالبیشم اینجا بود که من یه دفعه نماز سه رکعتی رو دو رکعتی خوندم😂😂😂😂خدایی هر وقت یادش میوفتم خیلی میخندم😂بعد حرم که داشتیم پیاده میومدیم هتل ما یکم اذیت کردنمون گل کرده بود😎هی تو حین راه رفتن از این گلدونای ثابت گل میکندن بچه ها!منم گفتم بذار بکنم همه جارو نگاه کردم که ببینم معاونی کسی نباشه بعد...که سریع کندم دیدم چقدر گله سنگینه 🤔یه نگاه کردم دیدم گلو با ریشه و گِل آوردم بیرون😂😂😂دیگ ترکیده بودیم خدایی از خنده جوری که اشکمون دراومده بودا😂بعد نهار که رفتیم تو اتاق رو تخت که دیدیم در اتاق رو میزنن(دراتاق اصلیه)یه چیزی انداختم رو سرم ورفتم سریع درو باز کردم 
اخه اونا خواب بودن و یکی از نهمی هام یکمی زیادی اخلاقش خوب بودگفتم لطفش شامل حالم نشه یه وقت😂دیدم مدیرمونه🤤🤤(یا خدا)
_سلام خانم بفرمایید🤤اومدن تو و گفتن عطیه جان برو حاضر شو بریم آمپولاتو بزنیم!راستش قلبم اومد توحلقم🤤 نه میتونستم چیزی بگم نه مخالفت😭_چشم!چشمام شد پر از اشک ولی نذاشتم کسی ببینه سریع پاکشون کردم😢_عطیه چی شده کجا میری؟_با خانم.... (مدیرمون)باید برم آمپولامو بزنم!😟😓_عطیه نمیترسی؟_چیزه...نه زیاد!(حفظ آبرونکته مهمیست!😂ولی منم نمیگفتم نری از چشام فهمید😂)_اره جون خودت!!_نریییی😡خدافظ!خانم بریم!!!رفتیم و بماند که چقدر راه رفتیم تا بیمارستان اخه هیچ گونه درمانگاهی اونجا پیدا نمیشد البته منطقه ی ما کمی دور بودا!!!رسیدیمو من رفتم توعو چادرمو دیگ ندادم به مدیرمون!😑پرستار اومدنو پنبه کشیدن و قلبم هوووررری ریخت😓 و زدن شاید بخاطر استرسم بود ولی دردش از دیروزیه هم بیشتربووودد😭_اوخ اوخ اوخ اوخ(آرومااا)_نفس عمیق... و بعد شد ! و بعدی😭وای خیلی درد داشت خیلی سعی کردم خودمو کنترل کنم که خودمو سفت نکنم اما نشد!کمی صبر کردن تا آروم شم واقعا نفسم بالا نمیومد😭بزور خودمو کنترل کرده بودم که بلند گریه نکنمااااا...😐😟تموم شدو بعد ۵ مین رفتم بیرون ولی قبلش مثل دیرو اشکامو پاک کردم!!_بریم خانم!_آفرین دختر گل الان میتونی راه بیای!!_بله!(جون خودم😂)_دیگه باید وسایلتونو جمع کنید که امشب انشالله راهی تهران بشیم!_چشم.خیلی ممنون خانم که اومدین میبخشیدا شماهم از استراحتتون افتادین!(بیا منکه واسه یه دونه آمپول یه هفته با عرفان قهر میکنم باید تشکرم میکردم که آمپول زدم😂🤣😂برام خیلی زور داشتا😞)رسیدیم و رفتم بالا ،نریینا خواب بودن منم وسایلامو جمع کردمو دراز شدم و از گریه خوابم برد !تا دیدم یکی داره تکونم میده هانی بود!😂_بله!_عطیه پاشو داریم میریم شام بخوریم بعدم بریم!_باشه . رفتم کارامو کردم و رفتیم یکم شام خوردمو دوباره از اون کاردستیا درست کردیم که این دفعه آقای گارسون دیدو آبرومون رفت😂😂رفتیم و رفتیم تو قطار وطبق قرارمون ما رفتیم بالا😦و منم که باید میومدم یکی ازتخت های بالایی  البته منو نری تا ۵،۶ ساعت باهم رو یه تخت بودیم و هانی هم رویه تخت!و از اون بالا پفک خورد میکردیم میریختیم روسر هم کوپه ایامون😂😂متعجب نشید دیگه باید براتون عادی شده باشه😂😂فک کنید ما سه ساله باهمیم😂😂چیمیشه😂اومدپ رو تخت خودم خوابیدم که دیدم یکیداره تکونم میده😂دقت کردید همه منو با تکون بیدار میکنن😂😂بخاطر همین زلزله برام یه امر عادیه😂😂_عطیه پاشو داری میوفتی!_بله....چیه...نگو از بین اون به اصطلاح محافظ تخت که یه کشه میوفتادم زمین😂بیدار شدمو چادرمو سرم کردمو رفتم دم پنجره ای که بیرون کوپه بود!منظره دلگیری بود !ظلمت شب و ...دل منم یهو گرفت😔🚞بعد ۱۲🕛 ساعت رسیدیم!🚅😥(البته از ابتدای حرکت)همه خاله ها و دایی ها و عمه هاوعموهای نرگس اومده بودن استقبالش😂بابا مگه رفته مسابقات جهانی!😂😂حسودیم شد😂😂رفتم سراغ مامان بابا و بغلو......صبح با صدای تلفن بیدارشدم ببینید دیگه چقدر زنگ خورده که منو بیدار کرده😂تلوتلوخورون رفتم تلفنو برداشتم_بلهو ایستاده خوابم برد😪 😂و دیدم یکی میگه الوالوبیدارشدم_عه سلام خاله زری خوبی😂!_سلام خاله خواب بودی ببخشید!زیارت قبول!امروز نرفتی!؟_نه نرفتم بهمون استراحت دادن !ممنون قسمت شما بشه(همرو تو حالت خواب میگفتم!)_مامانت هست؟_نمیدونم!_مگه تویه خونه نیستید!😂😂(مامان بیرون بود!)_فک کنم خیلی خوابت میاد برو بخواب😂_خدافظ و رفتم خوابیدم(اونموقع ساعت ۱۲:۳۰ بوده از خاله پرسیدم!)چشامو که باز کردم دیدم صدای عرفان و ترلان میاد ساعتم ۲ونیم بود،رفتم مسواک زدم و موهامو درست کردم اخه با اینکه کوتاه بود ولی بازم عین این تبلیغ بس بود که شونه تو سر اقاهه گیر کرده😂😂رفتم بیرونو باهاشو سلام احوالپرسی کردمو بعد مدتی دیدم وقت قرصامه 💊رفتم یه لیوان برداشتم رفتم تو اتاقم سر چّمِدونم!درِاتاقم باز بود..که دیدم عرفان بالا سرمه🤤سکته زدم(مامانم شک کرده بود)🤤درم بست!_مریضشدی؟_چی؟نه سرم یکم درد میکنه!_عطیه😒!_بببله😢خب اره!😒_اونوقت چرا!؟مگه بهت نگفتیم مراقب باش؟_خب چیکار کنم منکه دوست ندارم مریض بشم خودش یهو شد!_😒_اونجوریم نگاه نکنا!😡_دفترچتو بده ببینم!چرا سرم بهت نداد؟(حالا خودش میدونهرفتم مسواک زدمو موهامو درست کردم!اخه با اینکه کوتاه بودنا ولی عین این آقاهه که تو تبلیغ شامپوی بس هستش که شونه تو مهوهاش گیرکرده..عین اون بودم و هستم😂😂دیگه رفتم بیرون و بعد کلی احوالپرسی نشسته بودیم که عرفان بدون اینکه مامان متوجه بشه بهم اشاره کرد که بریم تواتاق رفتیم😓_عطیه یه سوال میپرسم میخوام که راستشو بگیااا!!_چییی😓😟_تو مریض شدی؟؟_🤤🤤چطور؟_فقط بگو اره یانه!_معلومه که نه!😒_اخه تو فک کردی من نمیفهمم چقدر لاغر شدیو پای چشمات گود رفته!؟😐هرچی باشه دکترمو میفهمم دیگه!پس راستشو بگو!(ولی واقعا اونجوریم نبود که دیگ خیلی معلوم باشه وگرنه مامان میفهمید عرفان خان زیادی رومن زوم کرده بود!😒😞)_خب اره بودم که خوب شدم!_دکتر رفتی؟😎_بله!😥_دفترچتو بده!_بفرمایید!_خب تاحالا چندتااز آمپولاتو زدی؟😎_خیلی بدجنسی😭۴تا!_واچه ربطی داره اخه😂!خب دقیقا بگو ببینم چی شده بودی!براش گفتم،که گفت بنظرم یدونه سرم میزدی بهتر از اینهمه آمپول بوداا!😎حالام آمپولاتو بده آماده کنم خودتم اماده شو!_نه خیلی درد داره!!😭_بدووووو....رفتم اماده شدم و اومد پنبه کشید مثل روزای پیش انتظار درد زیادی رو داشتم ولی صدای افتادن سرنگ رو توی سطل شنیدم🤤_سفت شده بود؟_نه تموم شد!😊_دروغ نگوووووو😲_وا دروغم کجابود!😂شما خیلی میترسی که از آمپول برا خودت غول ساختی😉ودوباره پام خیس شد و ایندفعه فقط یکم درد گرفت☹عرفان خدایی همونارو زدی !؟😲_اره چرا انقدر متعجبی!😂_هیچی......🤤!!شب شدوبرامون مهمون اومد خاله ها داییا و مامانجون اومده بودن دیدن من😍😍😎😎که خیلی خوش گذشت!😘😗
پ.ن۱:دوستان گلم مرسی که وقت گذاشتیدوخوندید!سپااااااااااااااس💐💐💐💐دوستان دعا کنید امسال هم قسمتم بشه و آقا بطلبه !پ.ن۲:دوستان یکی از بستگانم دچار بیماری سختی شدن لطفا براشون دعا کنید ممنونم🙏🙏💐

خداوند میفرمایند:فرزندآدم همه جیز را برای تو آفریدم و تورابرای خودم!
خداوندا تو چقدر بزرگی!