خاطره فاطمه جون
امروز بیکاریم زیاد بود تصمیم گرفتم بقیشم بگم😅😅😅خو ادم خسته میشهاومدیم خونه من خیلی بیحال بودم همش سرم گیج میرف فشارم افتاده بود و مطمعنا اون امپولا واسه همین بود ولی من توی درمانگاه خیلی بیتابی کردم دیگ بابام گف بریم خونه منم خوش حال😁نگو برام نقشه داشتن😭😭😭اومدیم خونه رو تختم دراز کشیدم داش خابم میبرد ک یه صدایی فهمیدم ولی بیحال تر بودم ک واکنش نشون بدم فقط فهمیدم صدای عمو سعید دوست بابام میاد(عمو سعید دکتره شوخ و مهربونیه اما نه در همه حال)خلاصه صدا باز شدن در اتاقم اومد و عمو اومد تو من اروم سلام کردم اونم با مهربونی باهام حرف میزد بعد چن دقیقه مامانم برام اب پرتقال 😋اورد منم چون دوست دالم زود خوردمش.یهو بابام و مامانم اومدن داخل بابام خابید رو تختم منم کنارش دمر کرد و کمرمو نوازش میکرد مامانم یهو رف بیرون.عمو اومد داخل ندیدم دستش چی بود چون پشتم بهش بود بوی الکل تو اتاقم پخش شد اومدم از جام بلند شم بابام محکم منو گرف گفت دخترم اروم باش چیزی نیس بابایی😍اما من گریم اومده بودشعمو اومد جلو گف عزیزم اروم باش زود تموم میشه به شرط اینکه دختر خوبی باشی بابام منو صاف خابوند و شلوارمو درس کرد عمو اومد جلو گف خوب ببینم دخترگلم سه تا نفس بکش منم با گریه شروع کردم به نفس کشیدن عمو هم همش تشویقم میکرد افرین عزیزم بلند تر ک سر دومی امپول وارد باسنم شد بلند گفتم اخخخ😭😭و سفت کردم بابام گف جانم بابایی قربونت بشم اروم باش.عمو هم میگف شل کن عزیزم تا بالاخره شل کردم خیلی درد داش اروم اروم گریه میکردم اخراش داش تحملم تموم میشد جیغ زدم عمو هم گف تموم تموم و درش اورد منم بلند بلند گریه میکردم بابام موهامو ناز میکرد و جا امپولم اروم اروم ماساژ میداد.عمو دوباره رف بیرون منم میگفتم بسه بسع دیگ نمیزنم😩😩😭😭😭تا اینکه عمو با یه امپول دیگ اومد گف این اخریشه عزیزم منم همش گریه میکردم و نمیزاشتم منو برگردوننعمو هم گف باشه نمیزنم بهت.منم رفتم تو بغل بابام یهو بابام منو برگردوند و سریع شلوارمو پایین اورد جیغ میزدم و میگفتم بابا ن ن😭😭😭بابام میگف جووونم جوونم دختر نازم الان تموم میشه عموم سریع اومد جلو چون میدونس من دیگ به حرفش گوش نمیدم سریع پنبه کشید و وارد کرد😭😭😭منم خودمو سفت سفت کردم و پامم میلرزید عمو بالاخره عصبی شد محکم زد رو باسنمو گف میشکنه این چه کاریه اخه؟من گریه کردم و یکم فقط شل کردم بلند بلند گریه میکردم بابام کمرمو ماساژ میداد میگف تموم گلم تموم.تا اینکه عمو گف تموم شد اما درش نمیاورد منم بلند گریه کردم بابام گف درش بیار سعید عمو هم گف خودشو سفت کرده بزار یکم بره پایین تا بالاخره درش اورد من هق هق میکردم عمو منو بوسید و عذر خاهی کرد مامانم اومد کمپرس کرد تا خابم بردممنون از نگاهتون
خوش حال میشم اگه دوست داشتین بگین تا دوباره خاطره بذارم❤️💋