خاطره محدثه جون

سلاااااام😁 خوبین؟خوشین؟خداروشکرمنم خوبم😌من محدثه هستم اولین بارم که خاطره میذارم ولی خیلی وقت که خاطرات شماعزیزان ومیخونم حالم باخاطراتتون واقعاخوووب میشه.خب بریم سراغ خاطره؛من هیجده سالمه دوتاداداش👬 دارم کا ازشانس خوبم هردوپزشک هستن😐داداش مهدی وداداش مهران فقط یه سال باهم تفاوت سنی دارن یعنی داداش مهدی  یه سال ازدادش مهران کوچیکه وبیشترهواموداره منم یه کوچولوبیشترازداداش مهران دوسش دارم(فقط یه کوچولوهااامن واقعاعاشق داداشامم💑)پارسال زمستون❄️ بودمنم تازه امتحانای ترمم تموم شده بودقرارگذاشتیم بادوستام بعدمدرسه بریم استخر🏊‍♀که هم یه تفریحی کردع باشیم هم خستگی امتحانا ازتنمون دربرهواقعاامتحاناسخت بودن منم که همش درس میخوندم نه درست وحسابی غذامیخوردم نه چیزی امتحانافشاراورده بودن بدنم یکم ضعیف شده بودخلاصه اون روزی که ماقرارگذاشتیم بریم استخرچهارشنبع بودمن ازمدرسه رسیدم طبق معمول کسی خونه نبود😑سریع لباساموعوض کردم دیدم مامان واسم غذاگذاشته روگازبااینکه ازصب هیچی نخورده بودم فقط چیپس خورده بودم ولی میل نداشتم یکم نشستم پای تی وی کع خستگیم دربره بعدازاینکه ازعوض کردن کانالهاخسته شدم یادم افتادبه مامانم نگفتم که قراربریم استخرگوشی روبرداشتم زنگ زدم به مامان جواب ندادگفتم حتماسرکلاس نمیتونه جواب بده(مامانم دبیر)دوسه دیقه بعددوباره زنگ زدم بازم جواب ندادنمیدونستم چیکارکنم اخه بابامم که هیچ وقت گوشیشوجواب نمیده واسه همین زنگ نزدم(عاخه پدرمن وقتی نمیخوای جواب بدی واسه چی خریدی پس اون گوشیرو؟🤭)دیدم چاره ای ندارم گفتم زنگ بزنم داداش مهدی همش دعامیکردم که داداش مهران پیشش نباشه چون مطمئن بودم بااون وضعیت هوانمیذاره برم هواخیلی سردبودبالاخره زنگ زدم تودومین بوق جواب دادباصدایی که خستگی ازش میباریدگفت خوبی آبجییی جونم؟😘(انقدذوق میکنم وقتی داداشم بهم میگه ابجی 😍😍البته بعضی وقتا میگه فقط)گفتم مرسی،داداشی توخوبی خسته نباشی گفت ممنون🎈 چیزی شده گفتم نه قرارامروزبادوستام برم استخرزنگ زدم مامان جواب نداد گفتم به توبگم گفت کی میرین؟ گفتم ساعت شیش گفت هواخیلی سرده مواظب باش سرمانخوری تودلم دعادعامیکردم که مهران اونجانباشه که صداشوازاونورخط شنیدم گفت کیه؟داداش مهدی گفت محدثهگفت چی میگه داداش مهدی هم گفت.میخوادبادوستاش بره استخرگوشیروازداداش مهدی گرفت گفت سلام گفتم سلام داداشی خسته نباشی گفت مرسی عزیزم خوبی گفتم مرسی منم خوبم گفت محدثه تواین هوای سردکجامیخواین برین؟گفتم میخوام بادوستام برم استخرگفت لازم نکرده هواخیلی سردسرمامیخوری گفتم بخدامواظبم چیزی نمیشه گفت محدثه هیچ جانمیری میگم هواخیلی سردواقعاناراحت شدم☹️ خیلی ذوق داشتم بادوستام برم استخر گفتم بخداپوسیدم تواین خونه یه ماهه همش دارم درس میخونم حوصلم سررفته دیگه  گفت همین که گفتم سرمابخوری بدمیبینی منم عصبی شدم بدون خدافظی گوشیروقطع کردم نشستم روکاناپه زدم زیرگریه 😭😭😭😭دیدم مهدی داره زنگ میزنع جواب ندادم گوشیموگذاشتم ساعت پنج زنگ بزنع هنونجاروکاناپه درازکشیدم خوابم برد کع باصدای گوشیم بیدارشدم دیدم که مامانم گفت کاری داشتی؟ منم گفتم میخوام برم استخرمهران نمیذاره گفت من نمیدونم رفتی سرماخوردی بامهران طرفی منم گفتم که میرم گفت پس لباس گرم بپوش موهاتم خشک کن گفتم باشه ساعت یه ربع به پنج بودپاشدم یواش یواش وسایلاموجمع کردم شدپنج ونیم زنگ زدم به آژانس یه ربع بعدرسیدم قراربودساعت شیش جلوی استخرباشیم هنوزیه ربع مونده بودبه شیش زنگ زدم زهراگفت دارن میرسن منم گفتم منتظربمونم باهم بریم توهواخیلی سردبودکلاه هم نذاشته بودم تقریبابعدده دیقه رسیدن رفتیم توخیلی خوش گذشت انقدشناکرده بودم که ازخستگی خوابم🤤 میومدبرگشتنی یه خورده موهاموخشک کردم حال نداشتم کامل خشکشون کنم اومدیم بیرون دیدم گوشیم داره زنگ میخوره دیدم مهران ازترسم جواب ندادم خلاصه بابچه هاگفتیم بریم یه چیزی بخوریم رفتیم باهم ساندویچ خوردیم خیلی گشنم بودمعدم دردمیکردگفتم اگه شایدیه چیزی بخورم خوب میشم ولی دردهمچنان ادامه داشت سردمم شده بودقشنگ سرم یخ زده بود خلاصه حدودای ساعت هشت ونیم اینابودرسیدم خونه قشنگ قندیل بسته بودم لباسامودوراوردم خیلی خسته بودم موهامم همونجوری بازگذاشتم خوابیدم نمیدونم چقدخوابیده بودم که یهواحساس کردم یخ گذاشتن روسرم چشاموبه زوربازکردم دیدم داداش مهدی نشسته بالاسرم گفتم سلام خودمم ازصدای خودم تعجب کردم گلوم خیلی بدمیسوخت گفت پاشوببینم چیکارکردی باخودت؟ اصلاحوصله تکون خوردن نداشتم چشام میسوخت گوش وگلومم دردمیکرد سردمم بود پتوروکشیدم روخودم گفتم خوابم میاد بازم پتوروکشیدگفت محدثه رفته بودی استخر؟گفتم اره گفت پاشوببینم تب داری اگه مهران بفهمه کارت ساختس. پاشدم نشستم روتخت گلوم خیلی بددردمیکرد گفتم مهران خونس؟ گفت اره😨 دیگه فاتحموخوندم گفت بشین برم کیفموبیارم بیام گریم گرفته بود😫😫میترسیدم مهران بفهمه تو

همین فکرابودم که صداشوشنیدم داشت بامهدی حرف میزددیده بودمهدی داره کیفشومیاره فهمیده بوددیدم دوتاشون اومدن تواتاق ازترسم چشاموبستم بدون اینکه چیزی بگن از بالاپایین شدن تخت فهمیدم نشسته کنارم گفت محــدثــه😡 وااای صداش عصبی بودقلبم داشتمیومدتودهنم باترس چشاموواکردم خیلی خشک وجدی گفت پاشوبشین نشستم معاینم کرد گلوموکه دیدخیلی عصبی شداین چه وضعشه؟ منم که کلا لال شده بودم😶 بعدخواست گوشموببینه واقعاگوشم خیلی بددردمیکردوقت دست زدبه گوشم خودموعقب کشیدم گفتم آییییییی زدم زیرگریه گفت بله گریه کن وقتی حرف بزرگترتوگووش نمیکنی همینه مگه نگفتم نرواستخرمگه نگفتم هواسردسرمامیخوری؟چرازنگ میزدم جواب نمیدادی؟ خیلی عصبی بودیه لحظه ازاین که مراقب نبودم وسرماخوردم پشیمون شدم باصدایی که خودمم نمیشنیدم گفتم ببخشید 😭گفت حالا که یه هفته امپول خوردی حالت میادسرجاش😓 داداش مهدی هم بدون اینکه چیزی بگه داشتمنونگامیکردمشخص بودناراحته داداش مهران همینجوری داشت دارومینوشت گفتم داداشی؟گفت محدثه سرامپولات باهام بحث نمیکنی که هم وضعت افتضاهه هم خیلی ازت عصبیم منم گریم بیشترشدکه داداش مهدی اومدنشست کنارم گفت گریه نکن عزیزم گفتم من امپول نمیزنم😭 داداش مهران گفت دیگه این جملرونشنوم همع ی امپولاتوسروقتش میزنی فهمیدی؟هیچی نگفتم که گفت نشنیدم؟گفتم چشم بعدنسخه روداد داداش مهدی بره بگیره منم درازکشیدم روتختم به گریم ادامه دادم حدودیه ربع بعدصدای دراومدکه فهمیدم داداش مهدی خیلی استرس داشتم قبل اینکه بیان تواتاق پاشدم دراتاقوقفل کردم چراغم خاموش کردم پنج دیقه بعددیدم دستگیره ی درداره بالاپایین میشه داداش مهدی بودگفت محدثه این بچه بازیاچیه واکن دروگفتم من بمیرمم امپول نمیزنم گفت باااااازکن میگم منم باصدای بلند گریه کردم🤧🤧🤧 که شایدبشنوه دلش برام بسوزه بازم صدای عصبی مهران که میگفت تاده میشمرم دروبازنکنی هریه دیقه ای که بگذره دوتاتقویتی به امپولات اضافه میشه بعدشروع کردشمردن نمیدونستم چیکارکنم میترسیدم دروبازکنم چون عصبیه بزنه😐(تاحالاهیچ کدوم ازداداشام منونزدن ولی واقعااینبارخیلی عصبیشون کرده بودم میترسیدم😞)رسیدبه9گفتم دروبازکنم حداقل به امپولام اضافه نشه درواروم بازکردم فوری رفتم عقب که ازش دورباشم خیلی عصبی بودتاحالااینجوری ندیده بودمش هردوشون اومدن توداداش مهدی امپولاروازتوکیسه دراورد خیلی زیادبودن شروع کرد به اماده کردنشون منم دیگه ترجیح داده بودم صدام درنیادمهران گفت درازبکش اروم باترس ولرزدرازکشیدم به وضوح داشتم میلرزیدم مهران اومدبالاسرم شلوارموکامل ازدوطرف دادپایین گفت نه سفت میکنی نه تکون میخوری صداتم نشنوم حالامنم ازهمون اول سفت بودم پنبه روکشیدگفت شل کن پاتو یکم منتظرموندتاشل بشم بعداروم سوزنوفروکردیه لحظه تکون خوردم که داداش مهدی کمروپاهاموگرفت نمیدونم چی بودخیلی دردداشت یکم تحمل کردم ولی دیگه نتونستم شروع کردم گریه کردن خیلی دردداشت پام مثل سنگ شده بود بلندمیگفتم آاآآآآآیــــــــــیییییی😫😖😭😭😰😰😭 آآاااااخخخخخخ تروخدادرش بیارداداش گفت صدانشنوم محدثه شل کن پاتوووووبادستش چندتاضربه زدروپام تاشل شه یکم که شل شدبقیشمزددراوردهمینجوری کع گریه میکردم برگشتم گفتم داداش مهدی من دیگه امپول نمیزنم توروخدادردداره داداش مهدی گفت عزیزم یکم تحمل کن زودتموم میشه مهران اون یکی امپول وبرداشت پنادربود گفت زودبرگردببینم به زورداداش مهدی برمگردوند محکم کمروپاهام وگرفت داداش ایندفعه سمت مخالف وپنبه کشیدوسوزنوواردکردازهمون لحظه ی وورودش دردداشت احساس میکردم پام داره قطع میشه دیگه شروع کردم جیغ زدن😣 باتمام توانم جیغ میزدم اون دوتاهم سعی داشتن ارومم کنن پام سفت بودنمیتونست تزریق کنه هرچقدگفتن نتونستم شل کنم فقط التماس میکردم توروخداداداش درش بیارغلط کردم انگاردلش برام سوخته بودگفت باشه باشه اروم باش پاتویکم شل کن تزریق کنم درش بیارم ولی واقعادیگه نمیتونستم که مهران درش اورد جاااش خون میومد پنبه روفشاردادخیلی دردم گرفت مهدی برام اب اوردیکم بزورخوردم انقدجیغ زده بودم احساس میکردم گلوم زخم شده بعددودیقه گفت درازبکش بقیشم بزنم زودتموم شه منم داشتم همینجوری هق هق میکردم ومیگفتم تروخدادیگه امپول نزنیددردم میادولی بازم به زوددرازم کردن سرسرنگوعوض کرداونیکی طرفم زددیگه حال نداشتم جیغ بزنم فقط همینجوری داشتم گریه میکردم که بالاخره پنادرتموم شدهمینجوری امپول سوم وچهارمم خوردم سرامپول پنجم دیگه ازحال رفتم وقتی چشاموبازکردم دیدم سرم دستم داداش مهدی هم کنارتختم خوابیده بودپاهام خیلی دردمیکردخیلی تشنم بودمیخواستم داداش وبیدارکنم که دراتاقم واشددیدم مامانم اوندتوبغلم کردگفت قربونت برم بازتومواظب خودت نبودی گفتم مامان اب میخوام رفت برام سوپ پخته بود❤️با آب اورد اول یکم اب خوردم ولی واسه سوپ میل نداشتم به زورمامان چندقاشق خوردم بعددوباره درازکشیدم میخواستم بخوابم ولی پاهام خیلی دردمیکرداشکمودراورده بوددیگه سرمم داشت تموم میشدکه بازدراتاقم بازشددیدم مهران اومدتواتاق گفت خوبی؟دیگه عصبی نبودمنم که گریه میکردم چیزی نگفتم اومدنشست کنارم روتخت سرممودراورد گفت چراگریه میکنی فدات بشم؟منم که دلم پربودگریم بیشترشدخم شدپیشونیموبوسیدگفتم داداشی؟گفت جانم؟گفتم پاهام خیلی دردمیکنه نمیتونم بخوابم گفت میخوای برات یدونه شیاف بذارم بخوابی مظلوم گفتم نه گفت چرامگه پاهات دردنمیکنه؟شیاف که دردنداره منم خجالت میکشیدم😢دیگه چیزی نگفتم رفت بیرون بعدپنج دیقه برگشت گفت عزیزم به پهلوبخواب اصلاهم نترس منم به پهلوخوابیدم اومدشلوارموکشیدپایین گفت پاتوجمع کن توشکمت بعددستکش دستش کردیکم ژل زدگفت شل باش بعدشیاف وگذاشت برام سوخت گفتم آخـــخخخخخ گف تموم شدعزیزم کمک کردبرگردم تبموگرفت اومده بودپایین بعدن بوسم کردرفت گفت اگه کاری داشتی مهدی روصداکن داداش مهدی هم قربونش برم فک کنم یه هفته نخوابیده بوداصلاباسروصداهای ماهم بیدارنشد اونشب گذشت من دوسه روزآمپول خوردم کع ایشالادفعه بعدمیگم خیلی طولانی شدخاطرم واقعامعذرت میخوامامتحاناتموم شدن دعاکنین معدلمون خوب باشه.💯.وخیلی ممنونم ازهمه کسانی که خاطره میذارن واقعاخاطرات همتون عالـــــــی هستن♥️ من عاشق این کانالم کم وبیش همرومیشناسم چون خاطرات همرومیخونم امیدوارم که   همیشه شادباشین توزندگیتون مواظب دلتونولبخنداتون باشین یاعلی💗🌟💫🌈🌸🍬🍭

محدثـه

ساعت۱۲:۴۰شب🌖