خاطره اقامحمد

سلام 🙋من محمد هستم 29ساله و پزشک هستم👈  بیمار اومد داخل که یه دختر فوق العاده شیرین زبون و خوشگل حدود 4سالش بود که با مامان و باباش اومده اول هرکاری کردم نذاشت معاینش کنم مامان باباشم هی بش میگفتن اما اون نمیزاشت تا بش گفتم آیلین (اسمش آیلین بود)تو منو معاینه کن بعد من تورو معاینه میکنم که گفن باشه گوشی دادم دستش معاینم کرد  و یه برگه ی اونجا بود روی اون خط کشید گفت 10امپول نوشتم برات هرشب یکی بزن تا خوب بشی که خندیدم گفتم باشه حالا بزار من تو رو معاینه کنم معاینش کردم دیدم زیاد حالش بد نیست فقط یه کم گلو ش عفونت داره که با شربت  خوب میشه نسخه نوشدم بعد تشکر کردن رفتن دوتا بیمار دیگه ام ویزیت کردم که یکشون به پسر 15،16ساله بود که حالش اصلا خوب نبود بعد التماسم میکرد که امپول ننویسم براش  خلاصه بعد از کلی ماجرا شیفتم تمام شد که رفتم تو بخش آرژانس که ببینم شیف ستاره تمام شده یا نه که دیدم نیستش خانم------ بم گفت که سر تخت شماره ی ----که رفتم دیدم ستاره نشسته رو تخت و یه دخترم کوچولو کع یه کیسه خون وصل شده بش دراز کشیده سرش گذاشته روی پای ستاره (ستاره عااااااشق بچه هاست یعنی ماهی یک بار میره پرورشگاه که بچه ها رو ببین و هروقت که میریم بازار امکان نداره این یه لباس یا اسباب بازی نخره برای بچه های پرورشگاه ) گفتم هوم هوم که ستاره گفت محمد اومدی بیا ببین عشق منو که رفتم دیدم یه دختر خوشگل ناز که ستاره گفت محمد ببین چه نازه که خواستم لپشو بکشم ستاره نزاشتم 😕😕دختره هم از من خجالت میکشید که دیدم یه خانم  اومد داخل که ستاره گفت ناهید محمد که گفت سلام اقا محمد  من سلام که دختر میخواست بره بغل مامانش که گفتم خوشگل خانم الان سوزنی که داخل دستت درد میکنهه هااا دست تکون نده یه جوری نگام کرد دوست داشتم لپشو محکم گازش بگیرم که ستاره گفت بهار خانم این محمد همونی که گفتم عاااشق اسم بهار که با ذوق گفت این محمد مامانش گفت اه بهار محمد چی بگو عمو محمد که گفتم اره عزیزم من محمدم الان میزاری بوست کنم که سرش تکون دادبوسش کردم که گفتم ناهید خانوم بهار چه شه که گفت مسموم شده و خونش فاسد شده گفتم دکترش کیه که گفت ....که گفتم دکتر خیلی خوبه و ان شالله که بهار خانم خوب میشه و روبه ستاره گفتم ما هم دیگه بریم تا بهار استراحت کنه و بیا پیش ما مگه نه بهار که یه نگا کرد به مامانش که ناهید خانم خندید گفت اره بهار خوب پیشه میارمش پیشتون و بعد از کلی تعارف و.... از در بیمارستان زدیم بیرون دست ستاره گرفتم که گفت وایی محمد دیدی چقدر خوشگل بود که دست انداختم روشون گفتم اره اینشالله بچه خودمون(اون موقعه تازه عروسی کرده بودیم ) که لپاش سرخ شد😂خلاصه ما رفتیم خونه مامانم ناهار😀که قرمه سبزی درست کرده بود😋😋😋خوب اینم از خاطره من فکر کنم فهمیده باشید که من شوهر ستاره ام😅 ستاره هم جفتم نشسته داره غر میزنه میگه من دیگه روم نمیشه برم تو این وب این از تو اونم از ماهان که داره خاطره میزاره😂 اینم از طرف ستاره که عاشق شعر😞نمیدونید چقدر ذوق میکنه که وقتی اخر خاطره هاتون شعر میزارید😜می‌خواهم برگردم به روزهای کودکی !

آن زمان ‌ها که پدر تنها قهرمان بود

عشق،تنها در آغوش مادر خلاصه می شد

بالاترین نقطه‌ ى زمین،شانه ‌های پدر بود

 

بدترین دشمنانم،خواهر و برادرهای خودم بودند

تنها دردم،زانوهای زخمی‌ ام بودند

 

تنها چیزی که می ‌شکست،اسباب‌ بازی ‌هایم بود

و معنای " خداحافظ " تا فردا بود!  

 

 

چند وقتی است آسمان هم بخیل شده است

انگار گرد مرگ را در زمین خدا پاشیده اند

اما نه 

این زمین خدا نیست

زمین خدا پاک بود

آلوده اش کرده ایم.

آسمان را در جستجوی ابری کاویده ام

قدیسه ی من!

خورشید را پنهان کن و آب بیاور

برای ارواح برزخ نذری کن

شاید قبول شود و باران ببارد

زمین سوخته دلم ترک برداشته است

تو باران شو و بر من ببار

تو می توانی اشک آسمان را در بیاوری؟

 

شب که بخوابیم،آیا دوباره صدای ترنم باران را 

روی سقف خانه ی مان خواهیم شنید؟

بالاخره خواهد بارید

می دانم دلش خواهد سوخت به حال ماها

اما نه بهتر است بگویم باران زده است

با آمدنت باران هم راه خود را به زمین باز کرده است

شمعی روشن کن

شاید دل ارواح برزخ بسوزد و رگ

های باران بفرستند

منتنها آرزو می کنم

شاید

خنکای صبح فردا را با نم تازه ی باران تجربه کنم