خاطره زهرا جون
سلام من زهرا هستم کنکوری از تبریز
ضمن من اولین باره که خاطره مینویسم اگه بدبود ببخشیداما خاطره:من از ۳یا۴سالگی انحراف بینی داشتم و هر سال تو زمستون برام مشکل جدیمیکرد که البته امسال مشکلات من زودتر شروع شد یعنی دقیقا از وقتی که مدرسه ها باز شد من سرماخوردم😏و باعت شد خیلی اذیت شدم که منم از درسام عقب میموندمو البته از کنکور من همراه مادر گرام رفتیم پیش دکتر گوش حلق بینی و قرار بر این شد که من ۹ ابان عمل کنم😳درسته از اون وضع خسته شده بودم ولی یهو یه اضطراب شدیدی گرفتم ولی چه باید کرد(راستی منم از امپول میترسم ولی هیچ وقت به روم نمیارم ینی جیغ و داد و گریه نمیکنم و اگه دردم هم بیاد تحمل میکنم چون خجالتیم)و دکتر گفتن که باید عکس بگیری و یه ازمایش که مربوط به انعقاد خون و گروه خونی و اینا میشد بالاخره ما رفتیم ازمایش دادم که خیلی درد نگرفت ولی تا یه ماه هم جاش کبود شده بود هم درد میکردفرداش هم رفتیم جواب ازمایش رو گرفتیم و فرداش هم که میشد سه شنبه گفته بودن ساعت۶ صب تو بیمارستان باشم برای کارهای پذیرش و بستری.و بالاخره روز عمل فرا رسید و روز پر از استرس ولی من خودمو خیلی شاد نشون میدادم چون خودم راضی به عمل بودم و خسته شده بودم.من صب ۵ از خواب بیدار شدم و پیش بسوی بیمارستان که بعد از یسری کار ها لباس دادن و گفتن برو تو اتاق بپوش و هروقت دکتر اومد صدات میکنیم.من با مامانم رفتیم تو اتاق و من لباسارو پوشیدم (خیلی خنده دار بودن)و نشستم رو تخت بعد از چنددیقه یه پرستار اومد اثر انگشت و امضا و اینا گرفت وگفت ۵ دیقه دیگه میبرنت اتاق عمل منم مدام به ساعت نگا میکردم که یه دفعه یه خانومی که فک کنم پرستار بودن اومدن تو و گفتن کلاهتو بزار و همراه من بیاکه من نشستم رو ویلچر و منو بردن به سمت اتاق عمل و مامانمو نذاشتن همرام بیاد خلاصه با مامانم خدافظی کردم و رفتیم.اون خانومه منو تو اتاق عمل پیاده کرد😂و گفت برو بشین تو اون صندلی و یه اقا اومد که چند سوال پرسید که به دارویی حساسیت دارم یا نه تاحالا تو بیمارستان بستری بودم یا نه و...و گفتن اونجا یه مبل هست برو بشین منم رفتم نشستم که یکی اومد گفت مریض دکتر فلانی که من پاشدم و رفتم پشت سر ایشون (و در اینموقع نمیدونم چرا استرسم کم بود خودمم دلیشو نمیدونم😂)منو بردن تو اتاقی که قرار بود عمل بشم و گفتن روی تخت دراز بکش و منم خوابیدم که دکترم اومدن که سلام و احوال پرسی کردیم که گفتن نمیترسی و اینا منم گفتم نه (ولی واقعا اونموقع یه کوچولو استرس داشتم) و دوتا خانوما یه اقا اومدن که بعدا فهمیدم یکی از خانوما متخصص بیهوشی بودن و مشغول انژیوکت زدن به منم(راستی من تااونموقع اصلا سرم نزده بودم ینی لازم نشده بود)منم که ماشالا رگم پیدا نمیشد بالاخره دونفره که زدن که ناگفته نماند صدای خفیفی ازم دراومد😂و دردم اومد واقعا بعدش دستگاه فشار رو وصل کردن و من دیگه چیزی نفهمیدم و وقتی بیدار شدم که سرف های خشکی میکردم و تو ریکاوری بودم و یه خانوم پرستار کنارم رو صندلی نشسته بود وقتی دیدن من دارم شدید سرفه میکنم برام ماسک اکسیژن گزاشتن چند دیقه و منم اونوقت تو خواب و بیداری بودم ولی متوجه همه چیز بودمبالاخره من بردن تو اتاقم مامانمو دیدم و اینا ولی اصلا حرف نمیزدم و همه داشتن زنگ میزدن به مامانم حالمو میپرسیدن پرستار اومد سرممو چک کرد و یه امپول تو انژیوکت زد(هر ۶ساعت پنی میزدن بهم) و رفت و گفت چون بیهوش بوده تاعصر نمیتونه از تخت بیاد پایین که وقت ملاقات شد همه اومدن دیدنم و رفتن و حدودای ساعت ۵ بود که پرستار اومد تبم رو گرفت گفت تب داره باید شیاف بزاره منم خیلی بدم میاد و تاحالا نزاشته بودم و خجالت میکشیدم ولی خب مجبور بودم یه خانومه اومد گذاشت خیلی دردم اومد و از خجالت اب شدم واما تبم اومد پایین و تا صب اصلا نخوابیدم و نفسم بالا نمیومد چون تو بینیم فیلتر بود میخواسم اب بخورم خفه میشدم که خداروشکر صب شد و دکتر اومد دیدتم و گفت ۴ روز دیگه بیا فیلترهارو دربیارم و من چهارشنبه مرخص شدم اومدم خونه......ادامهداردببخشید سرتونو درد اوردم و خیلی زیاد شد چون اولین بارمهاگه دوس داشتین ادامشو که فیلترهارو دراوردن رو میگماومدم ادامه خاطرمو بزارم🙈اما ادامه:همونطور که گفتم دکتر بهم گفت که روز شنبه برم برای دراوردن فیلتر ها.من میدونستم خیلی سخته و از این قسمت مارا خیلی میترسیدم ولی باز به خودم میگفتم نه من نمیترسم خلاصه رور شنبه شد و من همراه مادرم راهی مطب دکتر شدیم و کمی منتظر شدیم و اسم منو منشی صدا زد و ما رفتیم داخل بعد سلام بهم گفتن که روی تخت دراز بکشم و منم هی صلوات میفرستادم و دعا میکردم که دردم نگیره چون اصلا خودمم از درد نمیتونستم به بینیم دست بزنم من دراز کشیدم و دکتر با وسایلای مخصوص اومد بالاسرم اول چسبش رو باز کردم و یهوو یه چیز خییییییلی بلند از یه طرف بینیم دراورد که خیلی خیلی دردم اومد و جیغ میکشیدم و گریه میکردم و بعدش که میخواستن مال طرف دیگرو دربیارن من با دستم اجازه نمیدادم و گریه میکردم که ایشون اون یکی رو هم دراوردن کلی گریه کردم و بعدش واقعا از حال افتاده بودم و از خودم خجالت کشیدم که اونقد گریه کردمببخشید اگه بد بود این بود خاطره من.راستی من از عملم حدود دو ماه میگذره و خیلی خیلی راحت شدم و با اینکه الان فصل سرماس ولی من سرما نخوردم خداروشکرممنون از همه خاطره هاتون عالیه